رمان سرنوشت
•رمان سرنوشت:)!.
Part:10
.🤍.
دیانا: گوشیو قطع کردم و سرمو بلند کردم که با جای خالی ارسلان رو به رو شدم این کی رفت انقدر غرق نقش بازی کردن بودم اصن حواسم نبود که واسه این آقا دارم نقش بازی میکنم...ی تیکه از پیتزارو برداشتم و سس ریختم روش گزاشتم تو دهنم که از پشت صندلی نفسای گرم ی نفرو روی گردنم حس کردم اروم در گوشم زمزمه کردم...
ارسلان: عشقم:)؟...
دیانا: از این لحنش بدنم یخ زد و یکم ترسیدم ولی خودمو نباختم و با پرویی تمام گفتم..
_اره عشقم مشکلیه؟...همون موقع ازم فاصله گرفت و با ی دستمال اومد سمت صورتم
نا خواسته خودمو عقب کشیدم و به صندلی چسبیدم که اومد جلوتر الان کامل روم به صورت نیم خیز بود...دستمال گوشه لبم کشید و پاک کرد و ازم فاصله گرفت...بعضی وقتا احساس میکردم دیوونس...کلافه رفتم تو اتاق و روی تخت خودمو انداختم که به سه نکشید خوابم برد...
___
دیانا: داشتم کتابامو مرور میکردم و بعد از ظهرم قرار بود مهراب بیاد دنبالم
امروز برام عجیب بود که چرا ارسلان نرفت سر کارش روزایی هم که کار نداشت به خاطر اینکه زیاد رو به رو نشیم از خونه میزد بیرون میرفت پیش دوستاش متین و ممد
بیخیال شدم و کتاب و گزاشتم کنار
داشتم فکر میکردم برای ناهار ی چیزی درست کنم امروز بد هوس قرمه سبزی کرده بودم وسایلشو آماده کردم و طرز پختش و از گوگل پیدا کردم این اولین بارم بود که داشتم قرمه سبزی درست میکردم برنج و که گزاشتم خورشت قرمه سبزی هم گزاشتم که جا بیوفته همون موقع ارسلان با موهای ژولیدش که حالت فر گرفته بود از اتاقش اومد بیرون از قیافش معلوم بود تازه از خواب بیدار شده با دستش چشماشو مالوند...
_صبح بخیر اسکار...
ارسلان: صبح بخیر کوچولو...
دیانا: چون میدونست من از این کلمه بدم میاد هی تکرار میکرد...
ارسلان: این بوی خوب چی میگه؟
دیانا: غذا درست کردم خسته شدم انقد پیتزاهای مضخرف بیرون و خوردم...
ارسلان: عه خانوم کوچولو بلده غذا درست کنه؟عجیبه
دیانا: کوسن کاناپه رو برداشتم و پرت کردم سمتش...
ارسلان: دختر وحشی..
دیانا: از حرفش اعصبی شدم موهامو بالای سرم بستم واز جام بلند شدم با خشم نگاش کردم...
_چی گفتی؟
ارسلان: شمرده شمرده گفتم...
_دختره وحشی...
Part:10
.🤍.
دیانا: گوشیو قطع کردم و سرمو بلند کردم که با جای خالی ارسلان رو به رو شدم این کی رفت انقدر غرق نقش بازی کردن بودم اصن حواسم نبود که واسه این آقا دارم نقش بازی میکنم...ی تیکه از پیتزارو برداشتم و سس ریختم روش گزاشتم تو دهنم که از پشت صندلی نفسای گرم ی نفرو روی گردنم حس کردم اروم در گوشم زمزمه کردم...
ارسلان: عشقم:)؟...
دیانا: از این لحنش بدنم یخ زد و یکم ترسیدم ولی خودمو نباختم و با پرویی تمام گفتم..
_اره عشقم مشکلیه؟...همون موقع ازم فاصله گرفت و با ی دستمال اومد سمت صورتم
نا خواسته خودمو عقب کشیدم و به صندلی چسبیدم که اومد جلوتر الان کامل روم به صورت نیم خیز بود...دستمال گوشه لبم کشید و پاک کرد و ازم فاصله گرفت...بعضی وقتا احساس میکردم دیوونس...کلافه رفتم تو اتاق و روی تخت خودمو انداختم که به سه نکشید خوابم برد...
___
دیانا: داشتم کتابامو مرور میکردم و بعد از ظهرم قرار بود مهراب بیاد دنبالم
امروز برام عجیب بود که چرا ارسلان نرفت سر کارش روزایی هم که کار نداشت به خاطر اینکه زیاد رو به رو نشیم از خونه میزد بیرون میرفت پیش دوستاش متین و ممد
بیخیال شدم و کتاب و گزاشتم کنار
داشتم فکر میکردم برای ناهار ی چیزی درست کنم امروز بد هوس قرمه سبزی کرده بودم وسایلشو آماده کردم و طرز پختش و از گوگل پیدا کردم این اولین بارم بود که داشتم قرمه سبزی درست میکردم برنج و که گزاشتم خورشت قرمه سبزی هم گزاشتم که جا بیوفته همون موقع ارسلان با موهای ژولیدش که حالت فر گرفته بود از اتاقش اومد بیرون از قیافش معلوم بود تازه از خواب بیدار شده با دستش چشماشو مالوند...
_صبح بخیر اسکار...
ارسلان: صبح بخیر کوچولو...
دیانا: چون میدونست من از این کلمه بدم میاد هی تکرار میکرد...
ارسلان: این بوی خوب چی میگه؟
دیانا: غذا درست کردم خسته شدم انقد پیتزاهای مضخرف بیرون و خوردم...
ارسلان: عه خانوم کوچولو بلده غذا درست کنه؟عجیبه
دیانا: کوسن کاناپه رو برداشتم و پرت کردم سمتش...
ارسلان: دختر وحشی..
دیانا: از حرفش اعصبی شدم موهامو بالای سرم بستم واز جام بلند شدم با خشم نگاش کردم...
_چی گفتی؟
ارسلان: شمرده شمرده گفتم...
_دختره وحشی...
- ۴.۵k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط