{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تموم قدرتتو جمع کردی و تمرکز کردی روی پاهاتبدو بدوبا قد

تموم قدرتتو جمع کردی و تمرکز کردی روی پاهات،بدو بدو،با قدرت بیشتری بدو
با خودت میگفتی:
کی میخواست درکم کنه اونجا؟هیچکس
کی میخواست بفهمه که حق با منه،من گناهی انجام ندادم؟هیچکس
کی میخواد منو بفهمه ؟کی میخواد بفهمه من دوست پسر کسیو ندزدیدم؟هیچکس



به حدی دویدی که حتی نمیدونستی کجایی،ترسیده بودی چون میترسیدی حتی دوست پسرت که انقدر عاشقشی هم باورت نکنه.اتفاقی که افتاده بود این بود که دوست پسر دوستت به زور تو رو بوسیده بود و بهت تعارض کرده بود. تهدیدت کرده بود که اگه به کسی بگی خودت و دوست پسرتو میکشه.
توی اون لحظه ای که تو رو بوسیده بود،دوستت از دور شما رو دیده بود و فیلم گرفته بود ،همون فیلمو به خونواده و تموم دوستات نشون داده بود و همه ازت متنفر شده بودن و باهات دعوا کردن و تو بعد از اون دعوا از خونه زدی بیرون و فرار کردی.



نشستی روی یه نیمکت،توی پارکی که تاحالا نرفته بودی،به حدی گریه کردی که تنها چیزی که حس کردی صدای نامفهومی بود که خیلی به صدای دوست پسرت شبیه بود




چشماتو باز کردی،تخت بیمارستان،سرم توی دستت و بومگیویی که با گریه دستاشو روی سرش گذاشته
+بـ بومگیو ؟
با چشای خیسش نگات کرد
-چرا وقتی اذیتت کردن بهم زنگ نزدی بیام پیشت نابودشون کنم؟
+ترسیدم تو هم باورم نکنی
-باورت میکنم.حتی اگه باورتم نکنم بازم بدون عاشقتم و این یعنی چی؟یعنی حتی اگه حق با تو هم نباشه ازت دفاع میکنم
چشای خالی از احساساتتو بهش دادی،میخواستی ازش تشکر کنی،ولی انگاری زبونت قفل شده بود،توی اون لحظه احساساتت هنوز قفل بودن.آروم نزدیکت شد.کتشو دراورد و انداخت روت
-پتوی بیمارستان اصلا گرم نیست،سرمت هم تموم شده.بریم خونه؟
+نمیخوام برگردم پیششون نه،بومگیو لطفا
-خونه خودمون،خونه ی خودت.ازین به بعد پیش خودم میمونی،هوم؟باشه؟
یه لحظه حس کردی احساساتت فوران کرد.بدون اهمیت به سرم توی دستت محکم بومگیو رو توی بغلت له کردی،که توی احساسی ترین لحظه‌تون،پرستار اومد و شما رو دید
=عامم ببخشید
بومگیو آروم سرشو از توی سینت بیرون اورد و گفت
-بله؟
=خواستم بگم مرخصه.
-آها ممنون.
و آروم بلند شد و گذاشت که پرستار سوزن سرمو از توی دستت بیرون بیاره.
بعد از اون،بومگیو آروم بلندت کرد و بردت و سوار ماشینش شدی.
توی راه یه آهنگ آروم گذاشته بود و جفتتون ساکت بودین،هروقت که پشت چراغ قرمز بودین،بومگیو با عشق بهت نگاه میکرد و ازت میپرسید که :حالت خوبه ؟ یا
چیزی نمیخوای؟چیکار کنم حالت بهتر شه؟
یا حتی دستاتو می‌گرفت و میبوسید

رسیدید خونش.قبل از اینکه پیاده شی،در ماشینو برات باز کرد و براید استایل بغلت کرد و بردت توی خونه.گذاشتت روی تخت و آروم بوسیدت.
و توی اون لحظه بلاخره حس تعلق داشتن به جاییو حس کردی.....

#وانشات #بومگیو #فیک_بومگیو
دیدگاه ها (۰)

نامه ای به مونولایت:سلام مونولایت،امیدوارم حالت خوب باشهو ام...

وقتی به زور ازدواج کرده بودین اما..p2اخرجامِ شرابت رو برای چ...

توی اون لحظه گریه نکردم ...شبش هم نخوابیدم...ولی صبح روز بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط