ادامه پارت 11
ادامه پارت 11
سريع اخم کردم و کلاه شنلم رو روی سرم کشیدم و گفتم : دور نیست..باشه هم هنوز اونقدر داغون نشدم..به سلامت..
و اروم قدم برداشتم و چند دقیقه ای نگذشت که صدای حرکت کالسکه اش به گوشم خورد و رفت.
به محض رسیدن به قصر رفتم پیش مامان . همونجور که حدس زده بودم حسابی نگرانم شده بودن. با دیدن وضعم مامان سریع کمک کرد لباس عوض کنم و بهم سوپ گرم داد و توی تخت خوابوندم و روم پتو کشید. عاشق این محبتهای صادقانه و قشنگ مادرانه اش بودم که حتی ملکه بودن هم باعث نشده بود رهاشون کنه و
مثل یه دختر بچه باهام رفتار میکرد. مامان مایا : خوب بگو ببینم چی به سرت اومده؟چرا اینجوری شدی؟
اروم سرم رو روی پای مامان گذاشتم و کل اتفاقات روز و جناب جونگکوک خان رو براش گفتم
بلند خندید و موهام رو نوازش کرد و گفت: چقدر تلخ.ولی شنله داره کار دستت میده هاا
خندیدم و گفتم : نه خیرم.. حقش بود.
مامان مایا : کریستینا اینطور نگو این همه کمکت کرده
- ولی زبونش اونقدر درازه و پروعه که همه این کمک ها رو میپوشونه.
مامان خندید و موهام رو بوسید و گفت: تلخ من..باید مهربون تر باشی.. ادب حکم میکنه که باشی.. اون هرچقدر هم زبون دراز و پرو باشه بازم کمکت کرده. اینبار که دیدیش مهربون تر باش
-مگه قراره باز ببینمش؟
مامان شیطون گفت: خدارو چه دیدی..سرنوشته دیگه..
سرم رو روی بالشت گذاشتم و به سرنوشت توی مامان فک کردم
سريع اخم کردم و کلاه شنلم رو روی سرم کشیدم و گفتم : دور نیست..باشه هم هنوز اونقدر داغون نشدم..به سلامت..
و اروم قدم برداشتم و چند دقیقه ای نگذشت که صدای حرکت کالسکه اش به گوشم خورد و رفت.
به محض رسیدن به قصر رفتم پیش مامان . همونجور که حدس زده بودم حسابی نگرانم شده بودن. با دیدن وضعم مامان سریع کمک کرد لباس عوض کنم و بهم سوپ گرم داد و توی تخت خوابوندم و روم پتو کشید. عاشق این محبتهای صادقانه و قشنگ مادرانه اش بودم که حتی ملکه بودن هم باعث نشده بود رهاشون کنه و
مثل یه دختر بچه باهام رفتار میکرد. مامان مایا : خوب بگو ببینم چی به سرت اومده؟چرا اینجوری شدی؟
اروم سرم رو روی پای مامان گذاشتم و کل اتفاقات روز و جناب جونگکوک خان رو براش گفتم
بلند خندید و موهام رو نوازش کرد و گفت: چقدر تلخ.ولی شنله داره کار دستت میده هاا
خندیدم و گفتم : نه خیرم.. حقش بود.
مامان مایا : کریستینا اینطور نگو این همه کمکت کرده
- ولی زبونش اونقدر درازه و پروعه که همه این کمک ها رو میپوشونه.
مامان خندید و موهام رو بوسید و گفت: تلخ من..باید مهربون تر باشی.. ادب حکم میکنه که باشی.. اون هرچقدر هم زبون دراز و پرو باشه بازم کمکت کرده. اینبار که دیدیش مهربون تر باش
-مگه قراره باز ببینمش؟
مامان شیطون گفت: خدارو چه دیدی..سرنوشته دیگه..
سرم رو روی بالشت گذاشتم و به سرنوشت توی مامان فک کردم
- ۹۴۰
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط