عشق مافیایی 🔪🩸🖤
عشق مافیایی 🔪🩸🖤
پارت:۹
ویو لارا: از خواب بیدار شدم و رفتم سرویس و کار های مربوطه رو انجام دادم . از وقتی قبول کردم زن اون کوه یخ (تهیونگ) بشم بهم گفته که باید سر میز پیش خودش غذا بخورم . غذا ساعت یک روی میز چیده میشد . الان ۱۲:۵۵ بود کم کم داشتم میرفتم پایین . رفتم از لجش نشستم صندلی اخر میز این میز خیلی بزرگ بود فکر کنم چون مافیا هست و شاید مهمون بگیره . اومد سر سفره داشت با اخم نگام میکرد گفتم چیه بعد گفت:
+ مگه بهت نگفتم باید پیش من بشینی
-خب الان دلم میخواد اینجا بشینم .
+ زود باش بیا اینجا .(داد)
بلند شدم رفتم پیشش نشستم و نهار اوردن معمولا اینجا غذای مورد علاقه رییس امارت و درست میکنن و فکر کنم این رییس به غذا های زیاد و لاکچری علاقه داره چون اون میز بزرگ الان پر غذا بود و من نمیدونستم از کجا شروع کنم ولی از یه طرف ذهنم درگیر سوهوک بود. یه استیک برداشتم و گذاشتم توی بشقابم و شروع کردم تیکه تیکه خوردن .
بعد تصمیم گرفتم حرف بزنم .
- میخوام برادرمو ببینم .
+ نه نمیشه
- چرا من که شرط رو قبول کردم دیگه چی میخوای ازم ؟
+ هر وقت خانم این عمارت شدی و فامیلی کیم اومد روی اسمت بعد برادرتو میبینی .
-نه ازت خواهش میکنم بزار برادرمو ببینم اون الان نگرانمه بزار ببینمش هر کاری بگی انجام میدم فقط بزار برای نیم ساعت هم شده ببینمش و بهش بگم که سالمم و زندگی خوبی دارم (بغض)
+ باشه ولی هرکاری گفتم انجام میدی .
- باشه .
+ پس غذا بخور و نیم ساعت برو و ببینش .
- (سکوت خوشحالی )
غذامو خوردمو رفتم اماده بشم (پارت بعد میزارم )
خواستم برم بیرون که تهیونگ صدام کرد .
+ صبر کن من هنوز قانون هامو نگفتم .
- مگه قانونی هم هست ؟تو گفتی نیم ساعته برگرد گفتم باشه .
+ نه دوتا بادیگارد باهات میان سر نیم ساعت بلند میشی میای اگه نشدی به زور میارنت .
- باشه من میرم .
+صبر کن .
+ یه چیزی یادت رفت.
- چی ؟
تهیونگ اومد جلو و یه بوس ریز به لب#ام زد .
+ بوس خداحافظی یادت رفت . الان میتونی بری .
از خجالت سرم پایین بود که بادیگارد راهنماییم کرد به بیرون . بردم سمت یه ماشین . صبر کن ببینم اون یه لامبرگینی بود . خدایا من این ماشین و تو خواب هم نمیدیدم الان این ماشین مال شوهر ایندمه . (چه زود پسر خاله شد اون شوهر منه نه تو 😂) رفتم سوار شدم و بادیگارد هم رانندگی میکرد . پشمام انقدر از تهیونگ میترسید که نگاهمم نکرد با اینکه جفتش نشستم . رسیدیم در خونه . رفتم کلید انداختم رفتم بالا اروم درو باز کردم . خدایا ابجی برات بمیره .
ادامه داره😅
پارت:۹
ویو لارا: از خواب بیدار شدم و رفتم سرویس و کار های مربوطه رو انجام دادم . از وقتی قبول کردم زن اون کوه یخ (تهیونگ) بشم بهم گفته که باید سر میز پیش خودش غذا بخورم . غذا ساعت یک روی میز چیده میشد . الان ۱۲:۵۵ بود کم کم داشتم میرفتم پایین . رفتم از لجش نشستم صندلی اخر میز این میز خیلی بزرگ بود فکر کنم چون مافیا هست و شاید مهمون بگیره . اومد سر سفره داشت با اخم نگام میکرد گفتم چیه بعد گفت:
+ مگه بهت نگفتم باید پیش من بشینی
-خب الان دلم میخواد اینجا بشینم .
+ زود باش بیا اینجا .(داد)
بلند شدم رفتم پیشش نشستم و نهار اوردن معمولا اینجا غذای مورد علاقه رییس امارت و درست میکنن و فکر کنم این رییس به غذا های زیاد و لاکچری علاقه داره چون اون میز بزرگ الان پر غذا بود و من نمیدونستم از کجا شروع کنم ولی از یه طرف ذهنم درگیر سوهوک بود. یه استیک برداشتم و گذاشتم توی بشقابم و شروع کردم تیکه تیکه خوردن .
بعد تصمیم گرفتم حرف بزنم .
- میخوام برادرمو ببینم .
+ نه نمیشه
- چرا من که شرط رو قبول کردم دیگه چی میخوای ازم ؟
+ هر وقت خانم این عمارت شدی و فامیلی کیم اومد روی اسمت بعد برادرتو میبینی .
-نه ازت خواهش میکنم بزار برادرمو ببینم اون الان نگرانمه بزار ببینمش هر کاری بگی انجام میدم فقط بزار برای نیم ساعت هم شده ببینمش و بهش بگم که سالمم و زندگی خوبی دارم (بغض)
+ باشه ولی هرکاری گفتم انجام میدی .
- باشه .
+ پس غذا بخور و نیم ساعت برو و ببینش .
- (سکوت خوشحالی )
غذامو خوردمو رفتم اماده بشم (پارت بعد میزارم )
خواستم برم بیرون که تهیونگ صدام کرد .
+ صبر کن من هنوز قانون هامو نگفتم .
- مگه قانونی هم هست ؟تو گفتی نیم ساعته برگرد گفتم باشه .
+ نه دوتا بادیگارد باهات میان سر نیم ساعت بلند میشی میای اگه نشدی به زور میارنت .
- باشه من میرم .
+صبر کن .
+ یه چیزی یادت رفت.
- چی ؟
تهیونگ اومد جلو و یه بوس ریز به لب#ام زد .
+ بوس خداحافظی یادت رفت . الان میتونی بری .
از خجالت سرم پایین بود که بادیگارد راهنماییم کرد به بیرون . بردم سمت یه ماشین . صبر کن ببینم اون یه لامبرگینی بود . خدایا من این ماشین و تو خواب هم نمیدیدم الان این ماشین مال شوهر ایندمه . (چه زود پسر خاله شد اون شوهر منه نه تو 😂) رفتم سوار شدم و بادیگارد هم رانندگی میکرد . پشمام انقدر از تهیونگ میترسید که نگاهمم نکرد با اینکه جفتش نشستم . رسیدیم در خونه . رفتم کلید انداختم رفتم بالا اروم درو باز کردم . خدایا ابجی برات بمیره .
ادامه داره😅
- ۵.۶k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط