{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام بچه ها خواستم بگم اگه دیگه سناریو هام لایک یا کامنت

سلام بچه ها خواستم بگم اگه دیگه سناریو هام لایک یا کامنت نگیره من سناریو نمینویسم

که ناگهان کیو بیه ش شد وقتی بهوش اومد دید داخل یه اتاق تاریکه و دست و پاش بستست کیو سعی کرد خودش رو باز کنه که صدای پای یه ادم رو شنید
تمونی بود که بیهوشش کردکیو با چاغویی که ااشت تناب رو باز کرد و خواست فرار کنه که صدای یکی از پشتش اومد

؟؟؟؟: هووووو،پس بالاخره بیدار شدی ( با یه صدای خیدی کراشششش)

کیو: شما ها دیگه کووم خری هستین من کجام؟

؟؟؟؟: تروم بگیر بزشته کوچولو نمیخوام گازت بگیرم،فقط میخوام تو مال من بشی

اون مرد از جاش بلند میشه و لامپ رو روشن میکنه چیزی که کیو دید غیر ممکن بود عکسایی که داخل گوشیش بود عکسای دیگه ای که ازش مخفیانه گرفته شده و عکسایی که با یه نفر دیگه داره صحبت میکنه خطخطی شدن

کیو از ترس پاهاش سست میشه نمیتونه باور کنه که ازش اینجوری عکس گرفتن

کیو: ا..این دیگه چیه؟! ( کلمخ دیگه چیه رو با داد و خنده عصبی گفت)

؟؟؟؟ای بابا ،یعنی متوجه نشدی ؟ تمام مدت داشتم نگات میکردم حتی وقتی که خواب بودی

اون مرد به کیو نزدیک میشه کمرش رو میگیره مهکم بغلش میکنه

؟؟؟: یادم رفت خودم رو معرفی کنم میتونی بهم بگی مایکی ، حالا ...فرشته کوچولو از الان به بعد تو مال منی

کیو: اسمت اشناعع ولی یادم نمیاد تو کدوم خری هستی( در تلاش برای در اومدن از بغل مایکی)

مایکی: هههههه...پس بخت میگم

فلش بک به دوسال پیش

کیو: ای بابا دوباره به بمبست رسیدم نتونستم داداشم رو پیدا کنم...

صدای زمین خوردن یه نفر

کیو: حالت خوبه اقا ؟ بزارید کمکتون کنم .....بفرمایین اینم وسایلتون🙃🙃

مایکی: مرسی خانم ....

ذهن مایکی: بوی غم ،ترس،استرس و عصبی بودن میده...

زمان حال:

کیو : اها حالا یادم اومد

مایکی:....
دیدگاه ها (۰)

این بده🤡

جاودانگییییی

وووووییییییی ننننننهههههه🎀🎀🎀🎀🎀کیوتچه خررررر

عشق های من انقد سناریو بد بود ؟؟؟؟

آفتاب طلایی بتابید بر سر ژالۀ صبحگاهی ژاله‌ها دانه دانه درخش...

پارت ۵۱ات بغض میکنه و سعی میکنه ریختن اشکاشو پنهان کنه که هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط