بقیش
بقیش
K:"عااممم، گای میشه امروز بریم خونه با هم اگه کاری نداری؟"
G:"صددرصد صددرصد. ولی تا ساعت ۵ فقط میتونم بمونم پیشت."
K:"اوکیه بیا بریم."
کاکاشی دقیقا نفهمید چرا دوباره دارد از گای درخواست میکند، ولی فعلا اولین نفری بود که در دسترس بود.
گای کوله پشتی اش را مرتب کرد و کنار کاکاشی راه افتاد. بازوهایش را پشت سرش تا کرد و نگاهی به دوستش انداخت:"چه خبر. امروز زنگ ورزش خیلی تو توالت بودی. نکنه اسها-"
کاکاشی سریع حرف او را قطع کرد:"نه!"
گای لب پایینش را کمی جلو داد، با حالت مشکوکی:"اوبیتو هم بعد از تو اومد. نکنه اونم اسها-"
K:"نه گای، نه! میشه از تو این موضوع کثیف بکشی بیرون؟"
G:"خب خیلی مشکوکه که یه زنگ کاملو نیای. تازگیا نمراتت اومده پایین."
کاکاشی اه کشید. اره، گای راست میگفت. خیلی درگیر موضوعات خارجی شده بود و به کل درس را یادش رفته بود:"عذاب وجدان نکوب تو کله م یه سوال دارم."
G:"چه سوالی؟"
کاکاشی کمی دست هایش را بالا پایین برد، انگار با خودش درگیر بود که بپرسد یا نه:"اگه...عام...یه فردی که خیلی غیرقابل پیش بینی و ایناس و کلا وجه تاریک داره بیاد بهت اعتراف کنه...قبول میکنی؟"
گای چند لحظه کامل به کاکاشی خیره شد، ساکت.
کاکاشی که داشت احساس معذب بودن میکرد پرسید:"چیه؟"
بعد گای با خوشحال ترین لحن ممکن عملا توی جاده ی دانشگاه داد زد:"ای کلک عاشق کی شدی؟!"
K:"!هیسسسس، داد نزن گاگول"
ولی کمی دیر شده بود، کل بچه های توی جاده برگشتند نگاهشان کنند. کاکاشی سریع گای را هل داد بین درخت های کنار جاده:"من غلط کردم اصن به تو گفتم."
گای با خنده سعی کرد برگ های توی موهایش را بزند کنار:"خب خب، ببخشید."
بعد چرخید طرف کاکاشی:"گفتی عاشق کی شدی؟"
کاکاشی دست به سینه ایستاد و ابروهایش رفت تو هم:"من نگفتم عاشق کسی شدم."
گای دستش را طوری تکان داد که انگار میخواهد حرف های قبلی اش را پاک کند:"همون. گفتی کی بهت اعتراف کرده؟"
کاکاشی به گای نگاه کرد. به دوست صمیمی اش.
کسی که قبلا همه چیز را به او میگفت.
ولی الان؟ مدام مخفی کاری میکرد. یادش امد هنوز هیچی راجب اوبیتو به گای نگفته. یادش امد که هیچ کدامشان، به اندازه ی کافی راجب ان پسر مو مشکی مرموز نمیدانند.
و حس بدی توی قلبش پیدا کرد. گای، همیشه معصوم تر بود. همیشه زودتر اعتماد میکرد. در صورتی که...
کاکاشی در مواقع نیاز دروغ میگفت، حتی به بهترین دوستش. او احساس کرد که این کارش یجورایی سو استفاده است.
•من همش به اوبیتو گیر میدم و اونو بابت کاراش مقصر میدونم، ولی خودم کلی ایراد دارم. گای کمکم کرد. حتی وقتی نمیدونستم استاکرم کیه توی خونه ش راهم داد. کلی زحمت کشیده و برام کار انجام داده...بعد من با دروغ گفتن ازش تشکر میکنم.•
کاکاشی با خودش فکر کرد و با احساس گناه توی قلبش خیره شد به یک گل قاصدک کنار پایش:"میدونی چیه گای؟ بیا یه حرف مفصل بزنیم."
K:"عااممم، گای میشه امروز بریم خونه با هم اگه کاری نداری؟"
G:"صددرصد صددرصد. ولی تا ساعت ۵ فقط میتونم بمونم پیشت."
K:"اوکیه بیا بریم."
کاکاشی دقیقا نفهمید چرا دوباره دارد از گای درخواست میکند، ولی فعلا اولین نفری بود که در دسترس بود.
گای کوله پشتی اش را مرتب کرد و کنار کاکاشی راه افتاد. بازوهایش را پشت سرش تا کرد و نگاهی به دوستش انداخت:"چه خبر. امروز زنگ ورزش خیلی تو توالت بودی. نکنه اسها-"
کاکاشی سریع حرف او را قطع کرد:"نه!"
گای لب پایینش را کمی جلو داد، با حالت مشکوکی:"اوبیتو هم بعد از تو اومد. نکنه اونم اسها-"
K:"نه گای، نه! میشه از تو این موضوع کثیف بکشی بیرون؟"
G:"خب خیلی مشکوکه که یه زنگ کاملو نیای. تازگیا نمراتت اومده پایین."
کاکاشی اه کشید. اره، گای راست میگفت. خیلی درگیر موضوعات خارجی شده بود و به کل درس را یادش رفته بود:"عذاب وجدان نکوب تو کله م یه سوال دارم."
G:"چه سوالی؟"
کاکاشی کمی دست هایش را بالا پایین برد، انگار با خودش درگیر بود که بپرسد یا نه:"اگه...عام...یه فردی که خیلی غیرقابل پیش بینی و ایناس و کلا وجه تاریک داره بیاد بهت اعتراف کنه...قبول میکنی؟"
گای چند لحظه کامل به کاکاشی خیره شد، ساکت.
کاکاشی که داشت احساس معذب بودن میکرد پرسید:"چیه؟"
بعد گای با خوشحال ترین لحن ممکن عملا توی جاده ی دانشگاه داد زد:"ای کلک عاشق کی شدی؟!"
K:"!هیسسسس، داد نزن گاگول"
ولی کمی دیر شده بود، کل بچه های توی جاده برگشتند نگاهشان کنند. کاکاشی سریع گای را هل داد بین درخت های کنار جاده:"من غلط کردم اصن به تو گفتم."
گای با خنده سعی کرد برگ های توی موهایش را بزند کنار:"خب خب، ببخشید."
بعد چرخید طرف کاکاشی:"گفتی عاشق کی شدی؟"
کاکاشی دست به سینه ایستاد و ابروهایش رفت تو هم:"من نگفتم عاشق کسی شدم."
گای دستش را طوری تکان داد که انگار میخواهد حرف های قبلی اش را پاک کند:"همون. گفتی کی بهت اعتراف کرده؟"
کاکاشی به گای نگاه کرد. به دوست صمیمی اش.
کسی که قبلا همه چیز را به او میگفت.
ولی الان؟ مدام مخفی کاری میکرد. یادش امد هنوز هیچی راجب اوبیتو به گای نگفته. یادش امد که هیچ کدامشان، به اندازه ی کافی راجب ان پسر مو مشکی مرموز نمیدانند.
و حس بدی توی قلبش پیدا کرد. گای، همیشه معصوم تر بود. همیشه زودتر اعتماد میکرد. در صورتی که...
کاکاشی در مواقع نیاز دروغ میگفت، حتی به بهترین دوستش. او احساس کرد که این کارش یجورایی سو استفاده است.
•من همش به اوبیتو گیر میدم و اونو بابت کاراش مقصر میدونم، ولی خودم کلی ایراد دارم. گای کمکم کرد. حتی وقتی نمیدونستم استاکرم کیه توی خونه ش راهم داد. کلی زحمت کشیده و برام کار انجام داده...بعد من با دروغ گفتن ازش تشکر میکنم.•
کاکاشی با خودش فکر کرد و با احساس گناه توی قلبش خیره شد به یک گل قاصدک کنار پایش:"میدونی چیه گای؟ بیا یه حرف مفصل بزنیم."
- ۳۰۵
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط