« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۴: دختری بین دو آتش
صدای قدمهای چند نفر توی راهرو نزدیک و نزدیکتر شد. نور چراغقوهها از لای در میپاشید توی اتاق و سایهها روی دیوار میرقصیدن.
یونگی دوباره با صدای بلندتر داد زد:
«تهیونگ! الان وقتش نیست! راهرو داره پر میشه!»
تهیونگ حتی پلک هم نزد. اسلحه توی دستش بود، اما هنوز ماشه رو نکشیده بود. نگاهش بین جه-این و جونگکوک گیر کرده بود؛ مثل یه حیوان زخمی که میدونه باید یکی رو انتخاب کنه، ولی نمیتونه.
جونگکوک آروم، اما تهدیدآمیز گفت:
«اگه یه قدم طرفش بیای، قسم میخورم—»
تهیونگ حرفشو برید:
«تو همین الان باید مرده بودی، جئون.»
جونگکوک پوزخند زد.
«و تو همین الان باید حقیقتو گفته بودی، کیم.»
جه-این با چشمهای خیس، بینشون نگاه میکرد. نفسش بالا نمیاومد. فقط یه جمله تو سرش میچرخید:
*پس من واقعاً خانواده داشتم…*
صدای قفل شدن اسلحهها از بیرون اومد. چند نفر پشت در موضع گرفته بودن. یکی فریاد زد:
«رئیس! در رو باز کنین!»
تهیونگ چشمهاشو تنگ کرد. انگار تو یک ثانیه هزار تا تصمیم گرفت. بعد بدون اینکه نگاهش رو از جه-این برداره، خیلی آروم گفت:
«میای.»
جه-این گیج گفت:
«چی؟»
تهیونگ یک قدم جلو اومد و مچ جه-این رو گرفت. محکم، نه اون مدل مهربونِ همیشگی. این یکی از جنس اضطرار بود.
«الان وقت سوال نیست.»
جونگکوک با عصبانیت جلو پرید:
«دستتو ازش بردار!»
تهیونگ حتی بهش نگاه هم نکرد. فقط جه-این رو کشید سمت خودش.
«یونگی! خروج اضطراری.»
یونگی همون لحظه از راهرو پیچید تو و سریع گفت:
«پشت کتابخونه. پنل بازه. سریع!»
جونگکوک خواست جلوی تهیونگ رو بگیره، اما تهیونگ اسلحه رو بالا آورد—نه سمت جه-این، نه سمت جونگکوک؛ یک تیر به قفل در زد.
**تق!**
در با ضربهی گلوله نیمهکج شد و درست همون لحظه چند نفر از بیرون هجوم آوردن.
یونگی سریع شلیک کرد و دو نفر افتادن. جیمین از اون طرف راهرو داد زد:
«پوشش میدم! برین!»
تهیونگ جه-این رو پشت خودش نگه داشت و با دست آزادش، او رو تقریباً هل داد سمت کتابخونهی بزرگ کنار دیوار. یه قفسهی سنگین بود که از دور عادی به نظر میرسید، اما یونگی یه قسمت پنهان رو فشار داد و قفسه با صدای خفهای کنار رفت.
یه راه باریک تاریک باز شد.
جه-این با شوک به دهانهی مخفی نگاه کرد.
«اینجا… چیه؟»
تهیونگ بدون مکث گفت:
«راه نجاته.»
جونگکوک داد زد.
«جه-این! نرو!»
جه-این برگشت. نگاهش افتاد به جونگکوک… خیس بارون، خون کنار ابروش، چشمهایی که پر از چیزی بود که جه-این اسمش رو نمیدونست، ولی حسش میکرد:
*دلتنگیِ سالها.*
یه چیزی توی سر جه-این پیچید.
تصویر کوتاه و تیز: یه پسربچه که جلویش وایساده و میگه: **«پشت سرم قایم شو، جه-این.»**
جه-این دستش رفت روی شقیقهاش.
«من… تو رو…»
تهیونگ با عصبانیت و ترس همزمان گفت:
«بهش نگاه نکن.»
جونگکوک یک قدم جلو اومد.
«بذار خودش تصمیم بگیره! تو سالها تصمیم گرفتی، بسه دیگه!»
تهیونگ به جه-این نزدیک شد و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه گفت:
«اگه الان وایستی، میمیرین. تو… و اون.»
جه-این چشمهاشو بست. مغزش داد میزد که باید حقیقت رو بفهمه، اما بدنش میگفت خطر نزدیکه.
صدای تیراندازی دوباره بلند شد. یکی از گلولهها خورد به قاب عکس کنار تخت و شیشهاش شکست. جه-این با جیغ کوتاهی جا پرید.
همین کافی بود.
تهیونگ جه-این رو کشید داخل راهرو مخفی.
جونگکوک با خشم خواست دنبالشون بیاد، اما یونگی جلوی مسیرش پرید و اسلحه رو روبهروش گرفت.
«یه قدم دیگه بیای، مجبورت میکنم بخوابی.»
جونگکوک با نفرت گفت:
«کنار برو یونگی.»
یونگی با خونسردی، اما محکم:
«نه امشب.»
« راهرو مخفی »
تاریک بود. بوی نم و آهن میاومد. دیوارها سرد و خیس بودن. تهیونگ جلوی جه-این حرکت میکرد و دستش هنوز دور مچش حلقه بود.
جه-این نفسنفس میزد.
«دستمو ول کن… درد گرفتم.»
تهیونگ یک لحظه ایستاد. به پشت سر نگاه کرد… انگار مطمئن میشد کسی نیومده. بعد دستش رو کمی شل کرد، ولی ول نکرد.
«الان نه. اگه گمت کنم، همهچی تمومه.
جه-این با صدای لرزون گفت:
«تو… اون پسره… گفت اسم من جه-اینه. این اسمیه که خودم داشتم؟»
تهیونگ مکث کرد.
همون سکوت لعنتی.
جه-این بغض کرد.
«پس راست میگفت…»
تهیونگ با لحن تند:
«اون پسر دشمنه.»
جه-این با عصبانیت گفت:
«اون گفت برادرمِه!»
ادامه اش کامنت ها جا نشد
پارت ۴: دختری بین دو آتش
صدای قدمهای چند نفر توی راهرو نزدیک و نزدیکتر شد. نور چراغقوهها از لای در میپاشید توی اتاق و سایهها روی دیوار میرقصیدن.
یونگی دوباره با صدای بلندتر داد زد:
«تهیونگ! الان وقتش نیست! راهرو داره پر میشه!»
تهیونگ حتی پلک هم نزد. اسلحه توی دستش بود، اما هنوز ماشه رو نکشیده بود. نگاهش بین جه-این و جونگکوک گیر کرده بود؛ مثل یه حیوان زخمی که میدونه باید یکی رو انتخاب کنه، ولی نمیتونه.
جونگکوک آروم، اما تهدیدآمیز گفت:
«اگه یه قدم طرفش بیای، قسم میخورم—»
تهیونگ حرفشو برید:
«تو همین الان باید مرده بودی، جئون.»
جونگکوک پوزخند زد.
«و تو همین الان باید حقیقتو گفته بودی، کیم.»
جه-این با چشمهای خیس، بینشون نگاه میکرد. نفسش بالا نمیاومد. فقط یه جمله تو سرش میچرخید:
*پس من واقعاً خانواده داشتم…*
صدای قفل شدن اسلحهها از بیرون اومد. چند نفر پشت در موضع گرفته بودن. یکی فریاد زد:
«رئیس! در رو باز کنین!»
تهیونگ چشمهاشو تنگ کرد. انگار تو یک ثانیه هزار تا تصمیم گرفت. بعد بدون اینکه نگاهش رو از جه-این برداره، خیلی آروم گفت:
«میای.»
جه-این گیج گفت:
«چی؟»
تهیونگ یک قدم جلو اومد و مچ جه-این رو گرفت. محکم، نه اون مدل مهربونِ همیشگی. این یکی از جنس اضطرار بود.
«الان وقت سوال نیست.»
جونگکوک با عصبانیت جلو پرید:
«دستتو ازش بردار!»
تهیونگ حتی بهش نگاه هم نکرد. فقط جه-این رو کشید سمت خودش.
«یونگی! خروج اضطراری.»
یونگی همون لحظه از راهرو پیچید تو و سریع گفت:
«پشت کتابخونه. پنل بازه. سریع!»
جونگکوک خواست جلوی تهیونگ رو بگیره، اما تهیونگ اسلحه رو بالا آورد—نه سمت جه-این، نه سمت جونگکوک؛ یک تیر به قفل در زد.
**تق!**
در با ضربهی گلوله نیمهکج شد و درست همون لحظه چند نفر از بیرون هجوم آوردن.
یونگی سریع شلیک کرد و دو نفر افتادن. جیمین از اون طرف راهرو داد زد:
«پوشش میدم! برین!»
تهیونگ جه-این رو پشت خودش نگه داشت و با دست آزادش، او رو تقریباً هل داد سمت کتابخونهی بزرگ کنار دیوار. یه قفسهی سنگین بود که از دور عادی به نظر میرسید، اما یونگی یه قسمت پنهان رو فشار داد و قفسه با صدای خفهای کنار رفت.
یه راه باریک تاریک باز شد.
جه-این با شوک به دهانهی مخفی نگاه کرد.
«اینجا… چیه؟»
تهیونگ بدون مکث گفت:
«راه نجاته.»
جونگکوک داد زد.
«جه-این! نرو!»
جه-این برگشت. نگاهش افتاد به جونگکوک… خیس بارون، خون کنار ابروش، چشمهایی که پر از چیزی بود که جه-این اسمش رو نمیدونست، ولی حسش میکرد:
*دلتنگیِ سالها.*
یه چیزی توی سر جه-این پیچید.
تصویر کوتاه و تیز: یه پسربچه که جلویش وایساده و میگه: **«پشت سرم قایم شو، جه-این.»**
جه-این دستش رفت روی شقیقهاش.
«من… تو رو…»
تهیونگ با عصبانیت و ترس همزمان گفت:
«بهش نگاه نکن.»
جونگکوک یک قدم جلو اومد.
«بذار خودش تصمیم بگیره! تو سالها تصمیم گرفتی، بسه دیگه!»
تهیونگ به جه-این نزدیک شد و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه گفت:
«اگه الان وایستی، میمیرین. تو… و اون.»
جه-این چشمهاشو بست. مغزش داد میزد که باید حقیقت رو بفهمه، اما بدنش میگفت خطر نزدیکه.
صدای تیراندازی دوباره بلند شد. یکی از گلولهها خورد به قاب عکس کنار تخت و شیشهاش شکست. جه-این با جیغ کوتاهی جا پرید.
همین کافی بود.
تهیونگ جه-این رو کشید داخل راهرو مخفی.
جونگکوک با خشم خواست دنبالشون بیاد، اما یونگی جلوی مسیرش پرید و اسلحه رو روبهروش گرفت.
«یه قدم دیگه بیای، مجبورت میکنم بخوابی.»
جونگکوک با نفرت گفت:
«کنار برو یونگی.»
یونگی با خونسردی، اما محکم:
«نه امشب.»
« راهرو مخفی »
تاریک بود. بوی نم و آهن میاومد. دیوارها سرد و خیس بودن. تهیونگ جلوی جه-این حرکت میکرد و دستش هنوز دور مچش حلقه بود.
جه-این نفسنفس میزد.
«دستمو ول کن… درد گرفتم.»
تهیونگ یک لحظه ایستاد. به پشت سر نگاه کرد… انگار مطمئن میشد کسی نیومده. بعد دستش رو کمی شل کرد، ولی ول نکرد.
«الان نه. اگه گمت کنم، همهچی تمومه.
جه-این با صدای لرزون گفت:
«تو… اون پسره… گفت اسم من جه-اینه. این اسمیه که خودم داشتم؟»
تهیونگ مکث کرد.
همون سکوت لعنتی.
جه-این بغض کرد.
«پس راست میگفت…»
تهیونگ با لحن تند:
«اون پسر دشمنه.»
جه-این با عصبانیت گفت:
«اون گفت برادرمِه!»
ادامه اش کامنت ها جا نشد
- ۷۸۶
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط