+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.61⭐
(از زبون نویسنده)
اتاق تاریک و مرطوب بوی خون و زنگ آهن میداد. ا.ت روی صندلی فلزی افتاده بود، بدنش از شدت درد و خستگی بیحرکت شده بود. دست و پاهاش کاملاً بیحس بودند.
مرد نقابدار چاقو رو آروم روی بازوی ا.ت کشید. یه خط نازک قرمز روی پوستش ایجاد شد.
مرد: آخرین بار میپرسم. جونگ کوک کجای سئول مخفیگاه داره؟ کدوم انبارها مال اونه؟ بگو وگرنه این چاقو رو فرو میکنم تو رانِت.
ا.ت با صدایی که دیگه تقریباً شنیده نمیشد، هق هق کرد:
(کاملاً شکسته)
+ من... واقعاً... هیچی نمیدونم... او هیچوقت چیزی بهم نمیگفت... من فقط... خدمتکار بودم... لطفاً... دیگه نمیتونم...
مرد عصبانی شد و سیلی محکمی به صورت ا.ت زد. سرش به کنار چرخید و خون از لبش اومد.
مرد: احمق! فکر کردی با این گریهها ولت میکنیم؟ جونگ کوک داره بیرون برای تو میجنگه. اگه چیزی نگی، تو رو قطعه قطعه میکنیم و براش میفرستیم!
یهو در اتاق با لگد محکم باز شد. یکی از افراد پارک با عجله وارد شد و گفت:
رئیس! جونگ کوک داره مثل دیوونه حمله میکنه! سه تا از آدمامونو زدم. داره میاد این طرف!
مرد اصلی خندید و چاقو رو محکمتر فشار داد رو گردن ا.ت.
مرد: عالیه. حالا دیگه وقتشه. اگه جونگ کوک تا ده دقیقه دیگه اینجا نرسه، اولین انگشتتو میبرم.
ا.ت چشماشو محکم بست. بدنش از شدت ترس تشنج کرده بود. تو ذهنش فقط یه جمله تکرار میشد:
"من هیچی نمیدونم... هیچی... چرا باور نمیکنن..."
در همین لحظه صدای تیراندازی شدید از راهرو اومد. فریاد، داد و بیداد، صدای قدمهای سنگین.
مرد نقابدار چاقو رو بالا برد و با خنده گفت:
به نظر میرسه جونگ کوکت داره میاد پرنسس. ببینیم چقدر براش ارزش داری...
ا.ت قلبش داشت از ترس میترکید. اشک و خون قاطی شده بود رو صورتش.
صدای فریاد جونگ کوک از دور اومد، وحشی و پر از خشم:
- ا.ت!!!!
جنگ به اوج رسیده بود و ا.ت دقیقاً تو مرکزش گیر کرده بود..........
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.61⭐
(از زبون نویسنده)
اتاق تاریک و مرطوب بوی خون و زنگ آهن میداد. ا.ت روی صندلی فلزی افتاده بود، بدنش از شدت درد و خستگی بیحرکت شده بود. دست و پاهاش کاملاً بیحس بودند.
مرد نقابدار چاقو رو آروم روی بازوی ا.ت کشید. یه خط نازک قرمز روی پوستش ایجاد شد.
مرد: آخرین بار میپرسم. جونگ کوک کجای سئول مخفیگاه داره؟ کدوم انبارها مال اونه؟ بگو وگرنه این چاقو رو فرو میکنم تو رانِت.
ا.ت با صدایی که دیگه تقریباً شنیده نمیشد، هق هق کرد:
(کاملاً شکسته)
+ من... واقعاً... هیچی نمیدونم... او هیچوقت چیزی بهم نمیگفت... من فقط... خدمتکار بودم... لطفاً... دیگه نمیتونم...
مرد عصبانی شد و سیلی محکمی به صورت ا.ت زد. سرش به کنار چرخید و خون از لبش اومد.
مرد: احمق! فکر کردی با این گریهها ولت میکنیم؟ جونگ کوک داره بیرون برای تو میجنگه. اگه چیزی نگی، تو رو قطعه قطعه میکنیم و براش میفرستیم!
یهو در اتاق با لگد محکم باز شد. یکی از افراد پارک با عجله وارد شد و گفت:
رئیس! جونگ کوک داره مثل دیوونه حمله میکنه! سه تا از آدمامونو زدم. داره میاد این طرف!
مرد اصلی خندید و چاقو رو محکمتر فشار داد رو گردن ا.ت.
مرد: عالیه. حالا دیگه وقتشه. اگه جونگ کوک تا ده دقیقه دیگه اینجا نرسه، اولین انگشتتو میبرم.
ا.ت چشماشو محکم بست. بدنش از شدت ترس تشنج کرده بود. تو ذهنش فقط یه جمله تکرار میشد:
"من هیچی نمیدونم... هیچی... چرا باور نمیکنن..."
در همین لحظه صدای تیراندازی شدید از راهرو اومد. فریاد، داد و بیداد، صدای قدمهای سنگین.
مرد نقابدار چاقو رو بالا برد و با خنده گفت:
به نظر میرسه جونگ کوکت داره میاد پرنسس. ببینیم چقدر براش ارزش داری...
ا.ت قلبش داشت از ترس میترکید. اشک و خون قاطی شده بود رو صورتش.
صدای فریاد جونگ کوک از دور اومد، وحشی و پر از خشم:
- ا.ت!!!!
جنگ به اوج رسیده بود و ا.ت دقیقاً تو مرکزش گیر کرده بود..........
ادامه دارد.........
- ۵۳۴
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط