+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.60⭐
(از زبون ا.ت)
درد بازوم هنوز میسوخت. جای سیگار قرمز و تاول زده بود. اشکام بیوقفه میریخت و بدنم از شدت درد و ترس میلرزید.
مردی که روبهروی من نشسته بود، سیگارشو خاموش کرد و خم شد جلو. بوی بد دهنش تو صورتم پیچید.
مرد: آخرین شانس. جونگ کوک کجا پولهای اصلیشو نگه میداره؟ کدوم بانک سوئیسی؟ کیها با اون متحد هستن؟ ضعف واقعیش چیه؟ بگو دختر، وگرنه این بار چاقو میزنم.
من با صدای کاملاً شکسته و خسته التماس کردم:
(گریه شدید)
+ من... من واقعاً هیچی نمیدونم... قسم میخورم! من فقط خدمتکار بودم! کف خونه رو میشستم، غذا درست میکردم، کتک میخوردم... هیچوقت تو جلسهها نبودم! هیچوقت چیزی بهم نمیگفت! من براش فقط یه برده بودم... لطفاً باور کنید...
مرد دوم از پشت سر موهامو محکم کشید عقب. درد تا ته جمجمهم رفت.
مرد دوم: دروغگو! چهار ماه پیشش بودی! حتماً یه چیزی شنیدی!
(جیغ زدم)
+ آخ! من فقط میدونستم که ازم متنفره! فقط میدونستم که به خاطر پدرش میخواست منو نابود کنه! هیچ رمز، هیچ حساب بانکی، هیچ متحد... من هیچی نمیدونستم! التماس میکنم... بکشیدم بهتره... دیگه نمیتونم...
یکی از مردا چاقوی تیزی رو آورد جلوی صورتم. نوک سردش رو گونهم گذاشت و آروم فشار داد. یه خط نازک خون اومد پایین.
مرد: فکر کردی با این گریهها ولت میکنیم؟ جونگ کوک به خاطر تو ضعیف شده. حالا نوبت توئه که به ما کمک کنی تا نابودش کنیم.
من فقط هقهق میکردم. دیگه حتی قدرت فریاد زدن هم نداشتم.
(با صدای خیلی ضعیف و شکسته)
+ من... من هیچ اطلاعاتی ندارم... واقعاً... من فقط یه قربانیام... لطفاً... بذارید بمیرم...
مرد اول خندید و چاقو رو بیشتر فشار داد.
مرد: خیلی بد شد برایت. چون اگه چیزی ندونی، دیگه زنده نگه داشتنت فایدهای نداره.
چشمامو محکم بستم و منتظر درد بعدی شدم. فقط تو دلم تکرار میکردم:
کوک... اگه واقعاً عاشقمی... بیا... ولی اگه نمیای... حداقل زود بمیرم...........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.60⭐
(از زبون ا.ت)
درد بازوم هنوز میسوخت. جای سیگار قرمز و تاول زده بود. اشکام بیوقفه میریخت و بدنم از شدت درد و ترس میلرزید.
مردی که روبهروی من نشسته بود، سیگارشو خاموش کرد و خم شد جلو. بوی بد دهنش تو صورتم پیچید.
مرد: آخرین شانس. جونگ کوک کجا پولهای اصلیشو نگه میداره؟ کدوم بانک سوئیسی؟ کیها با اون متحد هستن؟ ضعف واقعیش چیه؟ بگو دختر، وگرنه این بار چاقو میزنم.
من با صدای کاملاً شکسته و خسته التماس کردم:
(گریه شدید)
+ من... من واقعاً هیچی نمیدونم... قسم میخورم! من فقط خدمتکار بودم! کف خونه رو میشستم، غذا درست میکردم، کتک میخوردم... هیچوقت تو جلسهها نبودم! هیچوقت چیزی بهم نمیگفت! من براش فقط یه برده بودم... لطفاً باور کنید...
مرد دوم از پشت سر موهامو محکم کشید عقب. درد تا ته جمجمهم رفت.
مرد دوم: دروغگو! چهار ماه پیشش بودی! حتماً یه چیزی شنیدی!
(جیغ زدم)
+ آخ! من فقط میدونستم که ازم متنفره! فقط میدونستم که به خاطر پدرش میخواست منو نابود کنه! هیچ رمز، هیچ حساب بانکی، هیچ متحد... من هیچی نمیدونستم! التماس میکنم... بکشیدم بهتره... دیگه نمیتونم...
یکی از مردا چاقوی تیزی رو آورد جلوی صورتم. نوک سردش رو گونهم گذاشت و آروم فشار داد. یه خط نازک خون اومد پایین.
مرد: فکر کردی با این گریهها ولت میکنیم؟ جونگ کوک به خاطر تو ضعیف شده. حالا نوبت توئه که به ما کمک کنی تا نابودش کنیم.
من فقط هقهق میکردم. دیگه حتی قدرت فریاد زدن هم نداشتم.
(با صدای خیلی ضعیف و شکسته)
+ من... من هیچ اطلاعاتی ندارم... واقعاً... من فقط یه قربانیام... لطفاً... بذارید بمیرم...
مرد اول خندید و چاقو رو بیشتر فشار داد.
مرد: خیلی بد شد برایت. چون اگه چیزی ندونی، دیگه زنده نگه داشتنت فایدهای نداره.
چشمامو محکم بستم و منتظر درد بعدی شدم. فقط تو دلم تکرار میکردم:
کوک... اگه واقعاً عاشقمی... بیا... ولی اگه نمیای... حداقل زود بمیرم...........
ادامه دارد..........
- ۳۲۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط