+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.59⭐
(از زبون ا.ت)
سرِم درد میکرد... خیلی بد. انگار یه چکش تو مغزم میکوبیدن. چشمامو آروم باز کردم. تاریک بود. دست و پام بسته بود به یه صندلی فلزی سرد. بوی نم و خون و سیگار تو هوا پیچیده بود.
(با صدای گرفته و وحشتزده)
+ ک... کجام؟
سعی کردم تکون بخورم ولی طنابها محکم بودن. قلبم داشت از سینهم میپرید. آخرین چیزی که یادم اومد جیغ زدن و دستمال روی صورتم بود... بعدش سیاهی.
یهو در فلزی با صدای بلند باز شد. سه تا مرد با صورتهای پوشیده اومدن داخل. یکیشون خم شد و چونهمو گرفت، محکم.
- مرد: بیدار شدی پرنسس جونگ کوک؟ خیلی زود پیدات کردیم.
من با تمام قدرتم سرمو تکون دادم و سعی کردم خودمو عقب بکشم.
(صدام لرزید)
+ ولم کنید... من هیچی بهتون نکردم... لطفاً...
مرد خندید. خندهش سرد و وحشی بود.
مرد: تو ضعف بزرگ جونگ کوکی. اون احمق عاشق تو شده. حالا ما میخوایم ببینیم وقتی تو رو جلوی چشمش تکه تکه کنیم، چیکار میکنه.
چشمام پر اشک شد. بدنم از ترس یخ زده بود. دوباره همون حس قدیمی... حس برده بودن، حس اینکه هیچ ارزشی ندارم.
(گریه گرفته، التماس کردم)
+ من... من براش مهم نیستم... واقعاً مهم نیستم... ولِم کنید... من فقط میخواستم تو کانادا زندگی کنم... چرا همهتون دنبال منید؟!
یکی دیگه از مردا سیگارشو روشن کرد و نزدیک صورتم آورد. گرمای نوکش رو پوستم حس کردم.
مرد: گریه نکن. هنوز زندهای. ولی اگه جونگ کوک تا امشب نیاد یا تسلیم نشه... اول انگشتاتو یکی یکی میبریم. بعد...
نفسم بند اومد. اشک مثل سیل از صورتم پایین میریخت. تو دلم فقط فریاد میزدم:
کوک... حتی اگه ازت متنفرم... الان بیا... نذار بمیرم...
ولی همزمان از خودم هم بدم میاومد که هنوز بهش فکر میکنم.
(با صدای شکسته و ضعیف)
+ من... من فقط یه دختر معمولیام... چرا هیچوقت ولم نمیکنید؟
مردا خندیدن و در رو بستن. من تنها تو تاریکی موندم. بدنم از ترس میلرزید و فقط یه چیز تو ذهنم تکرار میشد:
این بار دیگه واقعاً تمومِ..........
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.59⭐
(از زبون ا.ت)
سرِم درد میکرد... خیلی بد. انگار یه چکش تو مغزم میکوبیدن. چشمامو آروم باز کردم. تاریک بود. دست و پام بسته بود به یه صندلی فلزی سرد. بوی نم و خون و سیگار تو هوا پیچیده بود.
(با صدای گرفته و وحشتزده)
+ ک... کجام؟
سعی کردم تکون بخورم ولی طنابها محکم بودن. قلبم داشت از سینهم میپرید. آخرین چیزی که یادم اومد جیغ زدن و دستمال روی صورتم بود... بعدش سیاهی.
یهو در فلزی با صدای بلند باز شد. سه تا مرد با صورتهای پوشیده اومدن داخل. یکیشون خم شد و چونهمو گرفت، محکم.
- مرد: بیدار شدی پرنسس جونگ کوک؟ خیلی زود پیدات کردیم.
من با تمام قدرتم سرمو تکون دادم و سعی کردم خودمو عقب بکشم.
(صدام لرزید)
+ ولم کنید... من هیچی بهتون نکردم... لطفاً...
مرد خندید. خندهش سرد و وحشی بود.
مرد: تو ضعف بزرگ جونگ کوکی. اون احمق عاشق تو شده. حالا ما میخوایم ببینیم وقتی تو رو جلوی چشمش تکه تکه کنیم، چیکار میکنه.
چشمام پر اشک شد. بدنم از ترس یخ زده بود. دوباره همون حس قدیمی... حس برده بودن، حس اینکه هیچ ارزشی ندارم.
(گریه گرفته، التماس کردم)
+ من... من براش مهم نیستم... واقعاً مهم نیستم... ولِم کنید... من فقط میخواستم تو کانادا زندگی کنم... چرا همهتون دنبال منید؟!
یکی دیگه از مردا سیگارشو روشن کرد و نزدیک صورتم آورد. گرمای نوکش رو پوستم حس کردم.
مرد: گریه نکن. هنوز زندهای. ولی اگه جونگ کوک تا امشب نیاد یا تسلیم نشه... اول انگشتاتو یکی یکی میبریم. بعد...
نفسم بند اومد. اشک مثل سیل از صورتم پایین میریخت. تو دلم فقط فریاد میزدم:
کوک... حتی اگه ازت متنفرم... الان بیا... نذار بمیرم...
ولی همزمان از خودم هم بدم میاومد که هنوز بهش فکر میکنم.
(با صدای شکسته و ضعیف)
+ من... من فقط یه دختر معمولیام... چرا هیچوقت ولم نمیکنید؟
مردا خندیدن و در رو بستن. من تنها تو تاریکی موندم. بدنم از ترس میلرزید و فقط یه چیز تو ذهنم تکرار میشد:
این بار دیگه واقعاً تمومِ..........
ادامه دارد.........
- ۵۳۰
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط