{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۱۸




_خودمم بفرمایید..
چشامو چرخوندمو دنبال صاحب صدا گشتم‌
چشمم خورد به یه مرده بور با چشمای طوسیِ مایل به آبی صورتی مانند..
_خانم حواستون کجاست؟
اه اه! زل زل نگاش کردم بچم ترسید بدبخت!
+آه بله بله! چه اتفاقی افتاده؟
با نیشخند نگام کردو گفت:
_شما دنبال صاحب بیمارستان میگشتید. امری داشتید؟
متعجب نگاه کردم بهش
یه چند لحظه گذشت تا ویندوزم اومد بالا و
+اههههه! راستی.. حواسم نبودا! حالا تو هم چرا هی منو گیج میکنی؟ با کت و شلوار راه میره تو راهرو و همه جا جار میزنه من مدیره بیمارستانم برو کنار بذار باد بیاد اههههه! مردم چقدر سیریش شدن
با دهن باز فقط داشت نگام میکرد.
با دستم زدمش کنار و باز با پاهای فلج و چلاق به سمت دره اتاقم رفتمو بستمش
+اه دیدی وانیا؟! چقدر هم مردم بهت لطف دارن! فرش قرمز انداخته بودن برات اصن!
روی تخت پریدمو به سمت گوشیم خیز برداشتم
هدفم این بود شماره ی اعضارو بگیرم و فقط فحش کششون کنم!
+خب اول آقا نامج... اه این یوتیوبه؟ اه! این کاره جدیده اعضاس؟ اه! این که سه روزه پیش اومده! اه من ک ندیدم اه... جیغغغغغغغغ
پرستار هراسون اومده داخل اتاق:
_چیشده خانوممممم؟؟؟
_حالتون خوبه؟؟؟
+م..م.م.من
_چیشده نفس بکشین.. ۱..۲..۳
+نه..نم..یتونم نفس بکشم!
_چی باعث شد اینجوری بشین؟
با انگشت اشاره ام به گوشیم اشاره کردم.
هنوز داشت ام وی جدید رو پخش میکرد.
یهو دوباره جیغ زدم ک پرستار پرید:
+چراااااا انقدرههه اینا جذابن هاااا؟
یقه ی پرستارو گرفتمو ول نمیکردم:
_خانم محترم... ایی..این چه کاریه؟
+چرا butter اومده بود و من خبر نداشتم هاااااااااا؟
_آخه butter چیه؟! من از کجا بدونم؟!
+من چرا انقدر بدبختمممممممم؟
_کی گفته اینو؟!
+گمشووووو گفتم گمشوووووووو
_خب منو ول کنین تا گم شم خو
یقه شو محکم تر کردم و در گوشش داد زدم:
+چرا میخوان منو تا مرزه جنون برسونن هااااااااااا؟؟؟ هااااا؟ بگوووووو!
پرستار دیگه به گریه افتاده بود:
_خانوم تو رو جان هرکی دوست دارید منو ول کنین! من زن و بچه دارم! من کارو زندگی دارم!
+میگم گمشوووووو!
_خب بابا اول ولم کن!
+تو اول گمشووووو
_خب تو ولم نمیکنی!
+مگه من به تو نمیگم گمشووو؟!
یهو آمپرش زد بالا و جوری دستمو کشید که یقه ی لباسش پاره شد:
_بابا بسمههههههه! من پرستاره یک تیمارستان شدم یا یه بیمارستان خصوصی؟؟؟؟ من دیگه اینجا کار نمیکنم! اعع!
با قدمای سنگین و عصبی از اتاق رفت بیرون در رو محکم کوبید
یه نگاه به یقه ی پاره شده توی دستم انداختم، یه نگاه به در، یه نگاه به ام وی ک هنوز داشت واسه خودش میخوند، یه نگاه هم به خودم انداختم:
+من الان چه مرگم شده؟!
+چیشد اصلا؟
+من... آهاااا داشتم ام وی جدیده بتص رو میدیدم ک.. اههههه جذابای لعنتییییی!
ادامه دارد...
.
.
.
.
.
.
دیدگاه ها (۴۷)

تا وقتی که نفس میکشم فصل ۲ پارت ۲×شاهزاده تهیونگ؟!!شاهزاده؟+...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۱9سه روز میگذشت و منه بدبخت هنوز ت...

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۱۷آنچه گذشت:میخواست منو بزنه ولی ن...

دنیای رنگی من پارت ۱۰آنچه گذشت:گوشیمو روشن کردم."بیست و سه ت...

چهره ی پشت نقاب پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط