دنیای رنگی من پارت
دنیای رنگی من پارت ۱۰
آنچه گذشت:
گوشیمو روشن کردم.
"بیست و سه تماس از دست رفته از ههسو"
"هیجده دایرکت از ههسو"
دایرکت هارو باز کردم.
نگرانی و توی نوشته هاش میخوندم.
پیغام صوتی رو باز کردم.
((هه.. سلام جیهوپ! نمیدونم این چندباره ک اینارو میگم.. اما من تو خیابون تنهام. نمیدونم ولی اعصابم یه لحظه خورد شد و.. عامممم خب فقط هر وقت تونستی بهم زنگ بزن!))
اون حق اینو نداشت ک اینجوری نگرانش کنم.
شماره شو گرفتمو گذاشتم رو گوشم.
((مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد لطفاً ...))
گوشیو قطع کردم! شاید بخاطره طوفان برف خطها نمیگیره..
دوباره فکرم رفت سمتش..
تنها این موقع شب؟
با این حجم سنگین از ریزش برف؟
اگه یه وقت یه چیزیش بشه و..
سرمو محکم تکون دادم ک فکرای چرت ازش خارج بشع!
حتی فکر کردن بهش بیشتر منو نگران میکرد!
دوباره شماره شو گرفتم:
((مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد لطفاً ...))
+اهههههه آنتن های بی مصرف!
دوباره زنگ زدم بارها و بارها و دوباره انتظار!
دیگه کفرم در اومده بود و پالتومو برداشتمو از خونه زدم بیرون
((ههسو))
هوا خیلی سرد بود!
من به سرما عادت داشتم ولی این سرما برام غریب بود.
انگار توده ی یخ دوره قلبت گرفته باشن!
آره شاید فقط همین دیگه از من مونده.. یه قلب پوشیده شده از یخ!
یه سرنوشت تلخ!
از اون سرنوشتا ک ففط دوس داری برگردی و تمام بی رحمی های دنیارو بهش سرکوفت کنی!
نمیدونم شاید فقط اینجوری بتونی دردتو سرکوب کنی
ولی یه چیز اینجا روشنه اونم اینه که...
[خوشملاااام! میشناسین منو دیگه؟😅 خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم:/ خوبه یا تعقییر کرده نوشتنم؟]
.
آنچه گذشت:
گوشیمو روشن کردم.
"بیست و سه تماس از دست رفته از ههسو"
"هیجده دایرکت از ههسو"
دایرکت هارو باز کردم.
نگرانی و توی نوشته هاش میخوندم.
پیغام صوتی رو باز کردم.
((هه.. سلام جیهوپ! نمیدونم این چندباره ک اینارو میگم.. اما من تو خیابون تنهام. نمیدونم ولی اعصابم یه لحظه خورد شد و.. عامممم خب فقط هر وقت تونستی بهم زنگ بزن!))
اون حق اینو نداشت ک اینجوری نگرانش کنم.
شماره شو گرفتمو گذاشتم رو گوشم.
((مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد لطفاً ...))
گوشیو قطع کردم! شاید بخاطره طوفان برف خطها نمیگیره..
دوباره فکرم رفت سمتش..
تنها این موقع شب؟
با این حجم سنگین از ریزش برف؟
اگه یه وقت یه چیزیش بشه و..
سرمو محکم تکون دادم ک فکرای چرت ازش خارج بشع!
حتی فکر کردن بهش بیشتر منو نگران میکرد!
دوباره شماره شو گرفتم:
((مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد لطفاً ...))
+اهههههه آنتن های بی مصرف!
دوباره زنگ زدم بارها و بارها و دوباره انتظار!
دیگه کفرم در اومده بود و پالتومو برداشتمو از خونه زدم بیرون
((ههسو))
هوا خیلی سرد بود!
من به سرما عادت داشتم ولی این سرما برام غریب بود.
انگار توده ی یخ دوره قلبت گرفته باشن!
آره شاید فقط همین دیگه از من مونده.. یه قلب پوشیده شده از یخ!
یه سرنوشت تلخ!
از اون سرنوشتا ک ففط دوس داری برگردی و تمام بی رحمی های دنیارو بهش سرکوفت کنی!
نمیدونم شاید فقط اینجوری بتونی دردتو سرکوب کنی
ولی یه چیز اینجا روشنه اونم اینه که...
[خوشملاااام! میشناسین منو دیگه؟😅 خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم:/ خوبه یا تعقییر کرده نوشتنم؟]
.
- ۱۰.۷k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۸۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط