{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_3۸
.......
بارسیدنشون به اپارتمان جدیدشون با برداشتن چمدون ها به طرف واحدشون رفتن ، با باز کردن در خونه در به جلو هل داد و بعد از جونگکوک خودش وارد شد  و با بستن در چرخید که با وسایل زیادی روبه رو شد )
(باید یادش میموند که به کسایی که وسایل اوردن بگه که تو خونه هم بچیندشون ولی الان مجبور بود خودش همه کار هارا بکنه )
(با دیدن قیافه نالان تهیونگ خنده ای کرد و جلوتر رفت و نگاهی به وسایل انداخت )
+به نظرم باید بگم هیونگا بیان نه!
...........
تهیونگ غری به خنگی رفیقش یونگی زد
-احمق اون وری !!
%من دارم این وری میرم تو میچرخونیش !
-نخیرم بچرخونش بعد میبریمش داخل اتاق خواب .
(با لبخند به تهیونگ و یونگی که سر جابه جا کردن کمدی بحث میکردن زد و با برداشتن سینی اب میوه ای پیش جین رفت و کنارش نشست و پسرش از بغلش گرفت )
¥مراقب باش !!
(سری برای جین تکون داد و با لبخند نگاهش کرد و بیشتر به خودش فشردش )
+حواسم هست !
(با حس دستی پشت کمرش نگاهش بالا اومد که با دیدن الفا لبخندش عمق پیدا کرد و یونگی گفت )
+جیمین کجاس ؟
%کلاس اضافه برداشته بود نتونست بیاد .
(دیگه چیزی نگفت و فقط لیوان  ابمیوه ای برداشت و مشغول نوشیدنش شد
دیدگاه ها (۰)

#گروگان_قلبم #part_39 چند ساعتی از رفتن هیونگ هاشون گذشته بو...

#گروگان_قلبم #part_38با گرفتن داروهای جدید امگا از بیمارستان...

#گروگان_قلبم #part_37با پشیمونی نگاهی به امگا انداخت و در اخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط