#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_37
با پشیمونی نگاهی به امگا انداخت و در اخر از ماشین پیاده شد وپیشش کنار پل رفت )
-معذرت میخوام ! تند رفتم
+نه.. هق .. من ..من فقط ... می ..میترسم تهیونگ
(با هق هق گفت و خودش توی بغل الفا انداخت و سرش به سینش چسبوند )
+میترسم ... میترسم نتونم مراقبش باشم میترسم مثل قبلی بشه تهیونگ من میترسم 《گریه 》
(دستش بالا اورد و موهای امگا را نوازش کرد )
-نترس عزیزم ،نترس من مراقبتون ! تنهاتون نمیزارم! باشه ؟؟
(سرش تو گردن تهیونگ به بالا و پایین ؛تکخنده ای به کار امگاش کرد و با انداختن دستش به زیر پاهاش و دست دیگه اش رو زیر کمش گذاشت و بغلش کرد )
+هییین ! تهیونگ
-جون دل تهیونگش
+بزارم زمین
-نخیرم راه رفتن زیاد براتون خوب نیست !
+یاااا تهیونگ کجاش زیاده !بعدم قراره تا 9 ماه این جوری رفتار کنی ؟؟؟؟
(خنده ای به غر غر های امگاش کرد )
+به جین هیونگ میگم اگه اذیتم کنی پوستت بکنه !!
-من غلط کنم
(امگا را روی صندلی کمک راننده گذاشت و با نشستنش روی صندلی راننده ماشین روشن کرد و سمت عمارتشون راه افتاد )
(تن سنگین شده امگا را از روی صندلی بلند کرد و سمت اتاقشون برد و روی تخت خوابوندش به چهره غرق در خواب کوک خیره شد و پیشونیش اروم بوسید ،از خواب بودن امگا استفاده کرد و به اتاق کارش رفت تا به کار هاش برسه و تمام مدت شب مشغول کار هاش بود و در نزدیک صبح تونست بخوابه
.......................*مدتی بعد *
نگاهی به ساعت مچیش انداخت ساعت 10صبح بود ولی اون ها قرار بود ساعت 9برای تعیین جنسیت به بیمارستان برن ، صبحونه امگا را داخل سینی گذاشت و فراموش نکرد لیوان شیر موز مورد علاقه همسرش هم بزاره ؛ با برداشتن سینی به طرف اتاق خوابشون رفت تا امگاش بیدار کنه ؛
کنار تخت نشست و پتو را از روی جونگکوک کنار کشید که غرغر های امگا شروع شد )
+تهیونگ عوضی بزار بخوابم !
(و پشت به الفا دوباره خواست بخوابه که با خزیدن تهیونگ روی تخت خوابش بهم خورد )
-پاشو دیگه خواب زیاد هم براتون خوب نیست .
(همون طور که به کمک الفاش روی تخت مینشست گفت )
+از شب تا صبح بچت نمیزاره بخوابم حالا هم نوبت توعه ؟؟!
-بهار نارنج بد اخلاقی نکن دیگه !
(به تاج تخت تکیه داد و غذایی که تهیونگ براش اماده کرده را با لذت میخورد ؛با تموم شدن غذاش ظرف های خالی را برداشت و طرف اشپز خانه رفت و ظرف های کثیف شست و برگشت به اتاق )
-بهار نارنج نمیخوای پاشی دیگه همین جوریش دیرمون شده ها ؟
+کجا ؟
(با قیافه پوکر شده به همسرش نگاه کرد )
-دورت بگردم امروز وقت سونوگرافی داشتیا!!
+وای تهیونگی یادم نبود !
-خیلی خب زود اماده شو .
............................
وارد اتاق دکتر اون بخش شدن ، دکتر هان لبخندی به زوج روبه روش زد )
÷تا شما اماده بشید دکتر جانگ خبر می کنم
( کمکش کرد روی تخت دراز بکشه و لباسش بالا زد )
+تهیونگ
-جون دلم
+من..من میترسم
-از چی عمرم ؟
+اگه .. اگه
(با ورود نامجون به اتاق حرفش نصفه موند )
€خب ببینیم حال کوچولومون چطوره ؟
(دکتر هان پروب را و درست زیر شکم امگا گذاشت و خودش عقب رفت و با نامجون مشغول بررسی بچه از داخل مانیتور شد ، با طولانی شدن سکوت دکتر های توی اتاق نگاهش رنگ نگرانی گرفت و دست هاش از استرس یخ کرد ، نگاهش اول به نامجون و دکتر هان داد و بعد به تهیونگ که اون هم حالش بهتر از جونگکوک نبود )
(دکتر هان با لبخندی سمت زوج داخل اتاق چرخید و با دیدن نگاه های ترسیده و نگرانشون لبخندش عمق پیدا کرد )
÷بار اولتونه ؟
(تهیونگ سری به معنای اره تکون داد )
÷معلومه!
€خیلی خب !
(با صدای نامجون همه نگاه ها سمتش چرخید )
€حال کوچولومون که خوبه اندام های داخلیش به خوبی تشکیل شده و از هر نظر سالمه !
(با شنیدن اینکه بچشون از هر نظر سالمه لبخندی روی لب های هر دوشون نشست )
€جنسیتشم....
(نگاهش روی هر دو چرخوند )
€پسره !
و بعد از تبریک به اون دو نفر با دکتر هان اتاق برای اون ها خالی کردن )
+تهیونگ
(جوابش نداد )
+تهیونگم
(سر سمتش چرخوند )
-چی.. چی میخوای عزیزم ؟
+دستمال میدی شکمم پاک کنم
(دستمال برداشت و خودش مشغول پاک کردن شکمش شد ؛ با کنار گذاشتن دستمال نگاهش هنوز به زیر بود، با ستون کردن دست هاش خودش بالا کشید و روی تخت نشست )
+تهیونگ چیزی شده ؟؟
(سرش به چپ راست تکون داد )
+پس من نگاه کن !
(نگاه اشکیش بالا اومد و روی چشم های نگران امگاش قفل شد )
+تهیونگ ؟؟ چرا داری گریه میکنی
-چیزی نیست دورت بگردم
(خودش جلو کشید و با دست هاش صورتش قاب گرفت )
+الفا من نباید گریه بکنه !فقط باید بخنده
(با حرفش تونست لبخند کوچیکی روی لب هاش بیاره )
-ممنونم
+چی ؟؟
-ممنونم .. که گذاشتی پدر بشم
(لبخندی زد و از گردن الفا بغلش کرد
#part_37
با پشیمونی نگاهی به امگا انداخت و در اخر از ماشین پیاده شد وپیشش کنار پل رفت )
-معذرت میخوام ! تند رفتم
+نه.. هق .. من ..من فقط ... می ..میترسم تهیونگ
(با هق هق گفت و خودش توی بغل الفا انداخت و سرش به سینش چسبوند )
+میترسم ... میترسم نتونم مراقبش باشم میترسم مثل قبلی بشه تهیونگ من میترسم 《گریه 》
(دستش بالا اورد و موهای امگا را نوازش کرد )
-نترس عزیزم ،نترس من مراقبتون ! تنهاتون نمیزارم! باشه ؟؟
(سرش تو گردن تهیونگ به بالا و پایین ؛تکخنده ای به کار امگاش کرد و با انداختن دستش به زیر پاهاش و دست دیگه اش رو زیر کمش گذاشت و بغلش کرد )
+هییین ! تهیونگ
-جون دل تهیونگش
+بزارم زمین
-نخیرم راه رفتن زیاد براتون خوب نیست !
+یاااا تهیونگ کجاش زیاده !بعدم قراره تا 9 ماه این جوری رفتار کنی ؟؟؟؟
(خنده ای به غر غر های امگاش کرد )
+به جین هیونگ میگم اگه اذیتم کنی پوستت بکنه !!
-من غلط کنم
(امگا را روی صندلی کمک راننده گذاشت و با نشستنش روی صندلی راننده ماشین روشن کرد و سمت عمارتشون راه افتاد )
(تن سنگین شده امگا را از روی صندلی بلند کرد و سمت اتاقشون برد و روی تخت خوابوندش به چهره غرق در خواب کوک خیره شد و پیشونیش اروم بوسید ،از خواب بودن امگا استفاده کرد و به اتاق کارش رفت تا به کار هاش برسه و تمام مدت شب مشغول کار هاش بود و در نزدیک صبح تونست بخوابه
.......................*مدتی بعد *
نگاهی به ساعت مچیش انداخت ساعت 10صبح بود ولی اون ها قرار بود ساعت 9برای تعیین جنسیت به بیمارستان برن ، صبحونه امگا را داخل سینی گذاشت و فراموش نکرد لیوان شیر موز مورد علاقه همسرش هم بزاره ؛ با برداشتن سینی به طرف اتاق خوابشون رفت تا امگاش بیدار کنه ؛
کنار تخت نشست و پتو را از روی جونگکوک کنار کشید که غرغر های امگا شروع شد )
+تهیونگ عوضی بزار بخوابم !
(و پشت به الفا دوباره خواست بخوابه که با خزیدن تهیونگ روی تخت خوابش بهم خورد )
-پاشو دیگه خواب زیاد هم براتون خوب نیست .
(همون طور که به کمک الفاش روی تخت مینشست گفت )
+از شب تا صبح بچت نمیزاره بخوابم حالا هم نوبت توعه ؟؟!
-بهار نارنج بد اخلاقی نکن دیگه !
(به تاج تخت تکیه داد و غذایی که تهیونگ براش اماده کرده را با لذت میخورد ؛با تموم شدن غذاش ظرف های خالی را برداشت و طرف اشپز خانه رفت و ظرف های کثیف شست و برگشت به اتاق )
-بهار نارنج نمیخوای پاشی دیگه همین جوریش دیرمون شده ها ؟
+کجا ؟
(با قیافه پوکر شده به همسرش نگاه کرد )
-دورت بگردم امروز وقت سونوگرافی داشتیا!!
+وای تهیونگی یادم نبود !
-خیلی خب زود اماده شو .
............................
وارد اتاق دکتر اون بخش شدن ، دکتر هان لبخندی به زوج روبه روش زد )
÷تا شما اماده بشید دکتر جانگ خبر می کنم
( کمکش کرد روی تخت دراز بکشه و لباسش بالا زد )
+تهیونگ
-جون دلم
+من..من میترسم
-از چی عمرم ؟
+اگه .. اگه
(با ورود نامجون به اتاق حرفش نصفه موند )
€خب ببینیم حال کوچولومون چطوره ؟
(دکتر هان پروب را و درست زیر شکم امگا گذاشت و خودش عقب رفت و با نامجون مشغول بررسی بچه از داخل مانیتور شد ، با طولانی شدن سکوت دکتر های توی اتاق نگاهش رنگ نگرانی گرفت و دست هاش از استرس یخ کرد ، نگاهش اول به نامجون و دکتر هان داد و بعد به تهیونگ که اون هم حالش بهتر از جونگکوک نبود )
(دکتر هان با لبخندی سمت زوج داخل اتاق چرخید و با دیدن نگاه های ترسیده و نگرانشون لبخندش عمق پیدا کرد )
÷بار اولتونه ؟
(تهیونگ سری به معنای اره تکون داد )
÷معلومه!
€خیلی خب !
(با صدای نامجون همه نگاه ها سمتش چرخید )
€حال کوچولومون که خوبه اندام های داخلیش به خوبی تشکیل شده و از هر نظر سالمه !
(با شنیدن اینکه بچشون از هر نظر سالمه لبخندی روی لب های هر دوشون نشست )
€جنسیتشم....
(نگاهش روی هر دو چرخوند )
€پسره !
و بعد از تبریک به اون دو نفر با دکتر هان اتاق برای اون ها خالی کردن )
+تهیونگ
(جوابش نداد )
+تهیونگم
(سر سمتش چرخوند )
-چی.. چی میخوای عزیزم ؟
+دستمال میدی شکمم پاک کنم
(دستمال برداشت و خودش مشغول پاک کردن شکمش شد ؛ با کنار گذاشتن دستمال نگاهش هنوز به زیر بود، با ستون کردن دست هاش خودش بالا کشید و روی تخت نشست )
+تهیونگ چیزی شده ؟؟
(سرش به چپ راست تکون داد )
+پس من نگاه کن !
(نگاه اشکیش بالا اومد و روی چشم های نگران امگاش قفل شد )
+تهیونگ ؟؟ چرا داری گریه میکنی
-چیزی نیست دورت بگردم
(خودش جلو کشید و با دست هاش صورتش قاب گرفت )
+الفا من نباید گریه بکنه !فقط باید بخنده
(با حرفش تونست لبخند کوچیکی روی لب هاش بیاره )
-ممنونم
+چی ؟؟
-ممنونم .. که گذاشتی پدر بشم
(لبخندی زد و از گردن الفا بغلش کرد
- ۴۵۷
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط