{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_37
·
·
·
همینجوری داشتم اطراف رو نگاه می‌کردم که یه قیافه آشنا دیدم..

کمی که دقت کردم ، دیدم جونگ‌کوک بود
ولی کلی دختر کنارش بودن..

بی‌خیالش شدم ؛
جشن هم تموم شد و هممون رفتیم خونه‌هامون .

رفتم اتاقم و آرایشمو پاک کردم و رفتم حموم..

موهام رو خشک کردم..

فردا قصد داشتم برم بوسان پیش سوک‌هون ؛ پس برای همین یه ساک کوچولو برداشتم و برای چند شب ، لباس و چند تا چیز دیگه برداشتم..

خوابیدم و سیاهی....



ویو صبح >>

صبح ، کارهای لازم رو انجام دادم و آرایش کمی کردم ؛ یه لباس رسمیِ زیبا پوشیدم..

چون به‌هرحال قرار بود برای اولین‌بار به عنوان نامزد پسرشون ظاهر بشم!

پس باید خوش استایل به نظر بیام..

سوئیچ ماشینم رو برداشتم و از کاترین و پدر خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت بوسان .

خیلی زود ، به خونه سوک‌هون و پدر و مادرش رسیدم ؛

توی این 10 سال تغییری نکرده بود..

رفتم داخل که عمارت در باز شد و قامت خاله جیسا نمایان شد...

جیسا : " به‌به عروس قشنگم.. خیلی خوش اومدی بیا تو عزیزم "

ا/ت : " سلام خاله جیسا.. ممنونم خوشحالم میبینمتون! ، تو این مدت خوب بودید..؟! "

رفتم توی خونه و توی پذیرایی نشستم...

جیسا : " ممنونم منم ، خوب بودم و هستم تو چطوری دخترم؟! "

با لبخند گفتم : " مرسی منم خوبم . "

جیسا : " شنیدم توی اسپانیا کلی موفق شدی و یه شرکت بزرگ داری! "
·
·
·
دیدگاه ها (۴)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_38···ا/ت : " آه مچکرم ؛ ممنونم از توجه...

«اگه‌‌ من ترو بازم یجای دیگه دیدمت .....:):)

«نمیتونم‌ بزارمت کنار ؛سخته این دراگ »:):)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_35···ویو صبح >> کسی خونه نبود ، جز من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط