{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_38
·
·
·
ا/ت : " آه مچکرم ؛ ممنونم از توجهتون.. من فقط سعی کردم بهترین عملکرد رو داشته باشم "

جیسا : " آیگو انقد فروتن نباش دختر "

لبخند کوتاهی زدم و گفتم : " راستی خاله جیسا ، سوک‌هون و عمو جونگ‌نام کجا هستن؟ "

جیسا : " سوک‌هون و باباش رفتن بیرون واسه خونه خرید کنن ، به‌هرحال عروسم داره میاد خونمون "

بعد یه ساعت ، سوک‌هون و جونگ‌نام اومدن خونه .

کلی حرف زدیم و خندیدیم و کلی خوش گذشت..

آخر شب هم خوابیدیم ؛ البته سوک‌هون اتاق خودش و من هم اتاق مهمان..



ویو صبح >>

ظاهراً خاله جیسا و عمو جونگ‌نام رفته بودن سفرکاری و یه مدت نبودن.. فقط منو سوک‌هون بودیم .

من هم گفتم میرم خونهٔ خودمون ولی سوک‌هون مدتی گفت که میمونه..

تقریباً 45 دقیقه از بوسان دور شده بودم که یادم افتاد کیف پولمو جا گذاشتم..

برگشتم خونهٔ پدر و مادر سوک‌هون تا کیف پولمو بردارم که دیدم روی زمین خونه ، لباس‌های یه زن هست و طبقه بالا صدا میاد..

ضربان قلبم بالا رفت..

رفتم بالا..

با سوک‌هون و یه دختر مواجه شدم که داشتن همو می//ب‍.‍وس‍..‍یدن!!

من به سوک‌هون خیلی اعتماد داشتم..

فکر می‌کردم مرد خوبیه
فکر می‌کردم عاشقمه
..ولی ظاهرا همش توهم من بود!

چرا از روابط عاطفی شانس نیاوردم..

دو بار توی عمرم رفتم تو راب‍..‍طه.. اما هر دوبارش با خیانت تموم شد!

اشک‌ریزون و با داد رو بهش گفتم : " ....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
دیدگاه ها (۱۲)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_37···همینجوری داشتم اطراف رو نگاه می‌ک...

«اگه‌‌ من ترو بازم یجای دیگه دیدمت .....:):)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_13···ا/ت رو بیدار کردم..رفتیم داخل عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط