{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی ام را سنجاق کرده ام

کودکی ام را سنجاق کرده ام
به ...... جوانی ام
و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه
مدام تاب می خورد!
من آویزانم..... از یک دست
به یای آخر تنهایی
که همه کودکی از آن ترسیدم
دروغ می گفتند!
روزگار پیرمان نمی کند
آدمها تنهایند!
بشمار ..... تو روزهای تقویم را
من موهای سپیدم را!
یک از همین روزها دست می کشم
از تنهایی ..... وسقوط می کنم
از آن بالا.....
می پرم روی دوچرخه ی هفت سالگی ام
من کوچک نمی شوم.....
دور می شوم....!......
دیدگاه ها (۱)

اجازه خانممن تازه آمده امهنوز نمیدانم روی کدام نیمکت بنشینمت...

زندگی آهسته تر من خسته ام کوله بار پاره ام را بسته امزخم پای...

ما که رقصیدیم به هر،سازی زدی ای روزگاردل به تو بستیم و آخر، ...

ما کتاب کهنه ای هستیم ، سرتا پا غلط!خواندنی ها را سراسر خوان...

انگار همین دیروز بود که دست‌هایم به دستگیره‌های بلند نمی‌رسی...

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه‌ها...

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت سوم: شکاف در دیوارِ یخ‌م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط