𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:34
چشم هاتو باز کردی.....
یونجون کنار تختت بود....
دستت رو گرفته بود و روی زمین نشسته بود....
سرش روی تخت بود و خوابش برده بود....
خیلی خیلی حس گرما میکردی....
یکم تکون خوردی و دستت رو بیرون اوردی....
با وول خوردنت بیدار شد....
کنارت نشست و دستش رو روی سرت گذاشت....
-عزیزم...حالت خوبه؟
+چ...چی؟
-حالت خوبه....بیهوش بودی....
هوشیار تر شدی....
خواستی بلند شی....
-میخوای بلند شی؟ کمکت میکنم...
با یه دست کمرت و با دست دیگش پشت گردنت رو گرفت و کمک کرد بشینی....
+م...ممنون
+چقدر خواب بودم...؟
-دو روز
+چی؟
-تب داری....دکتر گفت به بدنت فشار اومده بابتش متاسفم(اهم📿)
+منظورت....
𝘱𝘢𝘳𝘵:34
چشم هاتو باز کردی.....
یونجون کنار تختت بود....
دستت رو گرفته بود و روی زمین نشسته بود....
سرش روی تخت بود و خوابش برده بود....
خیلی خیلی حس گرما میکردی....
یکم تکون خوردی و دستت رو بیرون اوردی....
با وول خوردنت بیدار شد....
کنارت نشست و دستش رو روی سرت گذاشت....
-عزیزم...حالت خوبه؟
+چ...چی؟
-حالت خوبه....بیهوش بودی....
هوشیار تر شدی....
خواستی بلند شی....
-میخوای بلند شی؟ کمکت میکنم...
با یه دست کمرت و با دست دیگش پشت گردنت رو گرفت و کمک کرد بشینی....
+م...ممنون
+چقدر خواب بودم...؟
-دو روز
+چی؟
-تب داری....دکتر گفت به بدنت فشار اومده بابتش متاسفم(اهم📿)
+منظورت....
- ۱۳۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط