جیمین خواست از در اتاق بره بیرون که بر گشت به سمت سولی
" 𝑀𝓎 𝓌𝒾𝓁𝒹 𝒷𝑜𝓎 𝒻𝒾𝓇𝑒𝒹 ² "
𝒫𝒶𝓇𝓉 : 𝟑𝟐
جیمین خواست از در اتاق بره بیرون که بر گشت به سمت سولی
÷راستی حموم اونجاست برو داخل کارت تموم شد برات لباس میارم
●ن.نه ن.نمی.نمیخواد
÷هوا گرم بود به یه حموم مفصل نیاز داری
●....
جیمین از اتاق رفت بیرون و درو بست و بعد از چند مین با یه دست لباس خوشگل دخترونه اومد و دید که سولی هنوز روی تخت نشسته
سولی تا جیمین رو دید بلند شد
●ج.جیمین م.من....
جیمین اومد سمت سولی و دستش رو انداخت دور کمرش و به خودش نزدیکش کرد ، خم شد و کنار گوشش زمزمه کرد
÷بیب منتظر بودی خودم بیام ببرمت حموم*بم*
●ن.نه اصلا ففقط...
÷فقط چی*نیشخند*
●م.من..جیمین لطفا بیخیال شو*ترس مظلوم*
جیمین سرش رو از کنار گوش سولی بالا گرفت و توی چشماش زل زد
÷منظورت چیه بیخیال شم من فقط گفتم بری حموم
●قول میدی فقط همین باشه
÷یاااا داری باهم مثل مجرمان رفتار میکنی
●من ازت میترسم*مظلوم*
÷یاااا کاری باهاش ندارم*خنده*
●باشه
و به سمت حموم رفت و از ترس اینکه جیمین بیاد داخل سریع در رو قفل کرد
÷یاااا..دختره ی..اینقدر ازم میترسه؟!*خنده*
__________________________
ویو تهیونگ :
خیلی خوشحالم الان جیمین کسی رو کنارش داره و تنها نیست ولی باید خیلی عوضی باشم که بهش حسودیم بشه اگه اون حرومی آشغال نبود الان ات هم کنار من بود الان منم میتونستم یه زندگی آرم و بی دقدقه کنار عزیز ترین فرد زندگیم داشته باشم ولی شاید هم راست میگفت که کار پدرمه
*فلش بک مرور خاطرات تهیونگ*
# آره آره خودشه
.......
# اگه درست یادم بیاد فامیلیش پارک بود
......
# معلومه سر قولم میمونم تو فقط کاری که ازت خواستم بکن نمیخوام هیچ اثری ازش بمونه خودت که میدونی پسرم خیلی باهوشه
......
# خوبه
تق تق تق*در زدن*
# عا..باید برم بعدا باهات تماس میگیرم*
(اگه یادتون باشه# علامت بابای تهیونگ بود)
که............
ادامه دارد.............
حمایت خیلی کمه😢
𝒫𝒶𝓇𝓉 : 𝟑𝟐
جیمین خواست از در اتاق بره بیرون که بر گشت به سمت سولی
÷راستی حموم اونجاست برو داخل کارت تموم شد برات لباس میارم
●ن.نه ن.نمی.نمیخواد
÷هوا گرم بود به یه حموم مفصل نیاز داری
●....
جیمین از اتاق رفت بیرون و درو بست و بعد از چند مین با یه دست لباس خوشگل دخترونه اومد و دید که سولی هنوز روی تخت نشسته
سولی تا جیمین رو دید بلند شد
●ج.جیمین م.من....
جیمین اومد سمت سولی و دستش رو انداخت دور کمرش و به خودش نزدیکش کرد ، خم شد و کنار گوشش زمزمه کرد
÷بیب منتظر بودی خودم بیام ببرمت حموم*بم*
●ن.نه اصلا ففقط...
÷فقط چی*نیشخند*
●م.من..جیمین لطفا بیخیال شو*ترس مظلوم*
جیمین سرش رو از کنار گوش سولی بالا گرفت و توی چشماش زل زد
÷منظورت چیه بیخیال شم من فقط گفتم بری حموم
●قول میدی فقط همین باشه
÷یاااا داری باهم مثل مجرمان رفتار میکنی
●من ازت میترسم*مظلوم*
÷یاااا کاری باهاش ندارم*خنده*
●باشه
و به سمت حموم رفت و از ترس اینکه جیمین بیاد داخل سریع در رو قفل کرد
÷یاااا..دختره ی..اینقدر ازم میترسه؟!*خنده*
__________________________
ویو تهیونگ :
خیلی خوشحالم الان جیمین کسی رو کنارش داره و تنها نیست ولی باید خیلی عوضی باشم که بهش حسودیم بشه اگه اون حرومی آشغال نبود الان ات هم کنار من بود الان منم میتونستم یه زندگی آرم و بی دقدقه کنار عزیز ترین فرد زندگیم داشته باشم ولی شاید هم راست میگفت که کار پدرمه
*فلش بک مرور خاطرات تهیونگ*
# آره آره خودشه
.......
# اگه درست یادم بیاد فامیلیش پارک بود
......
# معلومه سر قولم میمونم تو فقط کاری که ازت خواستم بکن نمیخوام هیچ اثری ازش بمونه خودت که میدونی پسرم خیلی باهوشه
......
# خوبه
تق تق تق*در زدن*
# عا..باید برم بعدا باهات تماس میگیرم*
(اگه یادتون باشه# علامت بابای تهیونگ بود)
که............
ادامه دارد.............
حمایت خیلی کمه😢
- ۱۲.۶k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط