فیک باد شکن پارت
فیک باد شکن پارت ۱
خب خب داستان از همون جایی که عکس ها رو گذاشتم (توی مانگا ساکورا بعد من زندگیش رو میگه)
هاروکا : من.....
ژیژ ژیژ ژیژ صدایی شبیه به زنگ زدن گوشی پیچید
هاروکا دست چپش را به پشت میبرد و از جیب پشتش
گوشی اش را در میاورد.
هاروکا : الو....
آن فرد : هوی زود بیا جلوی خونت
از صدای آن فرد معلوم بود که مرد است و میان سال هاروکا سرش را پایین انداخت و چشم هایش برقی زد.
شاید از روی امید
یا شاید برای حسی که فکر میکرد آن را هیچ وقت قرار نیست تجربه کند.
هاروکا : چشم
فرد : زود باش
گوشی قطع شد. همه ی نگاه ها به هاروکا بود. هاروکا سرش را بالا اورد و معلوم بود که ذوق داشت.
هاروکا : من..... من باید برم
او با تمام سرعتش به سمت پله ها رفت. از پله ها پایین رفت.
سئو : عه ساکورا_کون رفت.
نیره : سئو_سان بیا بریم دنبالش.
نیره و سئو هم به دنبال هاروکا رفتند. ولی سرعت هاروکا خیلی بیشتر بود. بعد از چند دقیقه دویدن هاروکا جلوی در خروجی بوفورین بود. انگار نفس نفس میزد
شاید بخاطر خستگی
یا شاید بخاطر خوشحالی
نیره : ساکورا_سان هه هه واستااااااااا
هاروکا به پشتش نگاه کرد . نیره ی نفس زنان را دید و سئو ای را که به او لبخند میزد را دید.
سئو : ساکورا_کون کجا میری؟
هاروکا : یه کار واجب دارم.....
نیره : کی بر میگردی؟
هاروکا : معلوم نیست..... میبینمتون
********************************************
هاروکا که به جلوی خانه اش رسیده بود و نفس نفس میزد. از ماشینی که جلوی خانه او پارک شده بود مردی با مو های سیاه و چشم های سیاه در امد.
مرد : چقدر دیر کردی........زود باش بیا جلو بشین که انگار داری بدرد میخوری
هاروکا : چشم....
چشم های هاروکا دوباره برق زد. جوری برق زد که اگر کسی از چندین کیلومتری او رد میشد میفهمید که بالاخره به ارزویش رسیده.
اما سوال اصلی این است ایا هاروکا واقعا به ارزویش میرسد یا خیر؟
خب خب این از پارت یک داستان اصلی فکر کنم از پارت ۲ یا ۳ شروع میشه و فردا ۲ تا پارت میزارم خیالتون راحت و امیدارم ازش خوشتون بیاد
خب خب داستان از همون جایی که عکس ها رو گذاشتم (توی مانگا ساکورا بعد من زندگیش رو میگه)
هاروکا : من.....
ژیژ ژیژ ژیژ صدایی شبیه به زنگ زدن گوشی پیچید
هاروکا دست چپش را به پشت میبرد و از جیب پشتش
گوشی اش را در میاورد.
هاروکا : الو....
آن فرد : هوی زود بیا جلوی خونت
از صدای آن فرد معلوم بود که مرد است و میان سال هاروکا سرش را پایین انداخت و چشم هایش برقی زد.
شاید از روی امید
یا شاید برای حسی که فکر میکرد آن را هیچ وقت قرار نیست تجربه کند.
هاروکا : چشم
فرد : زود باش
گوشی قطع شد. همه ی نگاه ها به هاروکا بود. هاروکا سرش را بالا اورد و معلوم بود که ذوق داشت.
هاروکا : من..... من باید برم
او با تمام سرعتش به سمت پله ها رفت. از پله ها پایین رفت.
سئو : عه ساکورا_کون رفت.
نیره : سئو_سان بیا بریم دنبالش.
نیره و سئو هم به دنبال هاروکا رفتند. ولی سرعت هاروکا خیلی بیشتر بود. بعد از چند دقیقه دویدن هاروکا جلوی در خروجی بوفورین بود. انگار نفس نفس میزد
شاید بخاطر خستگی
یا شاید بخاطر خوشحالی
نیره : ساکورا_سان هه هه واستااااااااا
هاروکا به پشتش نگاه کرد . نیره ی نفس زنان را دید و سئو ای را که به او لبخند میزد را دید.
سئو : ساکورا_کون کجا میری؟
هاروکا : یه کار واجب دارم.....
نیره : کی بر میگردی؟
هاروکا : معلوم نیست..... میبینمتون
********************************************
هاروکا که به جلوی خانه اش رسیده بود و نفس نفس میزد. از ماشینی که جلوی خانه او پارک شده بود مردی با مو های سیاه و چشم های سیاه در امد.
مرد : چقدر دیر کردی........زود باش بیا جلو بشین که انگار داری بدرد میخوری
هاروکا : چشم....
چشم های هاروکا دوباره برق زد. جوری برق زد که اگر کسی از چندین کیلومتری او رد میشد میفهمید که بالاخره به ارزویش رسیده.
اما سوال اصلی این است ایا هاروکا واقعا به ارزویش میرسد یا خیر؟
خب خب این از پارت یک داستان اصلی فکر کنم از پارت ۲ یا ۳ شروع میشه و فردا ۲ تا پارت میزارم خیالتون راحت و امیدارم ازش خوشتون بیاد
- ۲۴۶
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط