﴾dohktar saeha﴿
﴾dohktar saeha﴿
part:①
باران آرام روی خیابانهای شهر میبارید. ساعت از نیمهشب گذشته بود و بیشتر مغازهها خاموش بودند. تنها نور خیابان از چراغهای زردرنگی میآمد که هر چند متر یک بار روی آسفالت خیس میدرخشیدند.
جنا کلاه هودی مشکیاش را جلو کشید و قدمهایش را تندتر کرد. او فقط شانزده سال داشت، اما زندگیاش شبیه زندگی آدمهای همسنوسالش نبود.
از وقتی پدرش ناپدید شده بود، همه چیز تغییر کرده بود.
هیچکس نمیدانست چه اتفاقی برای او افتاده است. بعضیها میگفتند فرار کرده، بعضیها میگفتند مرده است و بعضی دیگر حتی جرئت نداشتند دربارهاش حرف بزنند.
جنا اما حقیقت را میدانست.
پدرش درگیر گروهی خطرناک شده بود؛ گروهی که نامش در شهر زمزمه میشد اما کسی آن را بلند به زبان نمیآورد.
وقتی به خانه رسید، پاکتی را که ساعتی قبل جلوی در پیدا کرده بود از جیبش بیرون آورد.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فردا ساعت ۹ شب به انبار قدیمی بندر بیا. تنها.»
دستانش لرزید.
او ماهها منتظر یک سرنخ بود.
اما از کجا معلوم این یک تله نباشد؟
تمام شب به آن جمله فکر کرد.
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شد، احساس عجیبی داشت؛ انگار اتفاقی قرار بود مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد.
ساعتها به کندی گذشتند.
و بالاخره شب فرا رسید.
جنا مقابل انبار متروکه ایستاد.
درِ فلزی عظیم با صدایی ترسناک باز شد.
و درست همان لحظه، صدایی از تاریکی گفت:
«بالاخره رسیدی... دخترِ مردی که همه دنبالش میگردند.»
جنا خشکش زد.
چون صاحب آن صدا، نام او را میدانست...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینو خودم نوشتم تو این چند روز روشم خیلی کار کردم
امیدوارم خوشتون بیاد
part:①
باران آرام روی خیابانهای شهر میبارید. ساعت از نیمهشب گذشته بود و بیشتر مغازهها خاموش بودند. تنها نور خیابان از چراغهای زردرنگی میآمد که هر چند متر یک بار روی آسفالت خیس میدرخشیدند.
جنا کلاه هودی مشکیاش را جلو کشید و قدمهایش را تندتر کرد. او فقط شانزده سال داشت، اما زندگیاش شبیه زندگی آدمهای همسنوسالش نبود.
از وقتی پدرش ناپدید شده بود، همه چیز تغییر کرده بود.
هیچکس نمیدانست چه اتفاقی برای او افتاده است. بعضیها میگفتند فرار کرده، بعضیها میگفتند مرده است و بعضی دیگر حتی جرئت نداشتند دربارهاش حرف بزنند.
جنا اما حقیقت را میدانست.
پدرش درگیر گروهی خطرناک شده بود؛ گروهی که نامش در شهر زمزمه میشد اما کسی آن را بلند به زبان نمیآورد.
وقتی به خانه رسید، پاکتی را که ساعتی قبل جلوی در پیدا کرده بود از جیبش بیرون آورد.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، فردا ساعت ۹ شب به انبار قدیمی بندر بیا. تنها.»
دستانش لرزید.
او ماهها منتظر یک سرنخ بود.
اما از کجا معلوم این یک تله نباشد؟
تمام شب به آن جمله فکر کرد.
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شد، احساس عجیبی داشت؛ انگار اتفاقی قرار بود مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد.
ساعتها به کندی گذشتند.
و بالاخره شب فرا رسید.
جنا مقابل انبار متروکه ایستاد.
درِ فلزی عظیم با صدایی ترسناک باز شد.
و درست همان لحظه، صدایی از تاریکی گفت:
«بالاخره رسیدی... دخترِ مردی که همه دنبالش میگردند.»
جنا خشکش زد.
چون صاحب آن صدا، نام او را میدانست...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینو خودم نوشتم تو این چند روز روشم خیلی کار کردم
امیدوارم خوشتون بیاد
- ۱۰۰
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط