{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴾dokhtar saeha﴿

﴾dokhtar saeha﴿

part:②

جنا چند قدم عقب رفت.

قلبش آن‌قدر تند می‌زد که صدایش را در گوش‌هایش می‌شنید.

مرد از تاریکی بیرون آمد. کت مشکی بلندی پوشیده بود و چهره‌اش زیر نور کم‌رنگ انبار به سختی دیده می‌شد.

جنا با صدایی لرزان پرسید:
«تو کی هستی؟»

مرد چند لحظه سکوت کرد.

سپس گفت:
«کسی که سال‌ها پیش به پدرت قول داد مراقب خانواده‌اش باشد.»

جنا اخم کرد.

«اگر راست می‌گی، پس بگو پدرم کجاست؟»

مرد نگاهش را پایین انداخت.

برای اولین بار، غمی عجیب در چشمانش دیده می‌شد.

«اگر می‌دانستم، امشب اینجا نبودم.»

این جواب برای جنا کافی نبود.

ماه‌ها بود که دنبال حقیقت می‌گشت و حالا کسی روبه‌رویش ایستاده بود که جواب روشنی نداشت.

جونگکوک پاکتی روی میز فلزی گذاشت.

«این متعلق به پدرت بود.»

جنا با عجله پاکت را برداشت.

داخلش یک عکس قدیمی بود.

عکسی از پدرش در کنار چند مرد ناشناس.

اما چیزی توجه او را جلب کرد.

در گوشه عکس، دختربچه‌ای ایستاده بود.

دختربچه‌ای که خودش بود.

جنا با تعجب به عکس خیره شد.

او هیچ‌وقت این عکس را ندیده بود.

پشت عکس جمله‌ای نوشته شده بود:

"اگر روزی این عکس به دستت رسید، یعنی حقیقت از آنچه فکر می‌کنی نزدیک‌تر است."

دست‌های جنا لرزید.

خط، خطِ پدرش بود.

اشک در چشمانش جمع شد.

ماه‌ها بود که هیچ نشانه‌ای از او پیدا نکرده بود.

جونگکوک آهسته گفت:
«پدرت قبل از ناپدید شدن می‌دانست اتفاقی در راه است.»

«چه اتفاقی؟»

«کسی به او خیانت کرده بود.»

جنا ماتش برد.

خیانت؟

یعنی پدرش قربانی کسی شده بود که به او اعتماد داشت؟

قبل از اینکه سؤال دیگری بپرسد، صدای شکستن شیشه در انبار پیچید.

هر دو برگشتند.

سایه‌ای از پشت پنجره عبور کرد.

جونگکوک ناگهان جدی شد.

«باید بری.»

«چی؟ چرا؟»

«چون از لحظه‌ای که وارد اینجا شدی، تنها نبودی.»

رنگ از صورت جنا پرید.

جونگکوک به سمت در پشتی اشاره کرد.

«بدو!»

جنا هنوز گیج بود اما ترس اجازه فکر کردن نمی‌داد.

او به سمت در دوید.

در همان لحظه صدای قدم‌هایی از داخل انبار بلند شد.

کسی در حال نزدیک شدن بود...

و جنا هنوز نمی‌دانست دوست است یا دشمن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این پارت ② چطور بود؟

راستش این فیک نیست و رمان هست
دیدگاه ها (۰)

واییی ۸۰ مبارککککککمرسیییی که زیادمون میکنیددد🔗✨🩷

﴾dohktar saeha﴿part:①باران آرام روی خیابان‌های شهر می‌بارید....

شما ۱۳ ساله شدید، من هم ۱۳ ساله‌ام؛شاید این فقط یک عدد باشد،...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:⁴¹جنا وقتی چشم هاش رو باز کرد متوجه شد به ص...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²⁹تهیونگ: نامزد سابق مین‌سوک: سلام باید تهی...

A KISS MADE OF BLOOD

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط