آسا با سختی وارد باغ شد. هوای اطراف مرطوب و ملایم بود، ام
آسا با سختی وارد باغ شد. هوای اطراف مرطوب و ملایم بود، اما دستانش از شدت سرما میلرزید و پوستش ترکخورده و زخمی شده بود.
جین کنار حوضی از آب زلال نشسته بود و در حال نوازش برگهای یک گیاه درمانی بود.
آسا بهسختی نزدیک شد و با صدایی آهسته گفت: "سلام... میشه دستامو..."
جین نگاهش را به سمتش برگرداند. وقتی دستهای زخمی و یخزدهی آسا را دید، چهرهاش تغییر کرد.
با لحنی پر از نگرانی گفت: "کی این کار رو... تهیونگ؟"
آسا سرش را پایین انداخت و گفت: "فقط به خاطر اشتباه من این کار رو کرد... من نباید به اون کتاب دست میزدم."
جین آهی کشید و آرام گفت: "اون کتاب مال مادرمونه... تهیونگ هنوز نتونسته مرگش رو قبول کنه."
او دستهای آسا را گرفت و آرام در آب گرم برکه فرو برد.
آب دور دستها پیچید و آرام شروع به باز کردن یخها و ترمیم زخمها کرد.
جین زیر لب زمزمههایی نامفهوم خواند، و آسا حس کرد نهفقط درد، بلکه خستگی عجیبی هم از تنش بیرون میره.
بعد از چند ثانیه، به دستهای آسا که حالا بهتر شده بودن نگاه کرد و گفت: "عجیبه... یخ تهیونگ معمولاً اینقدر عمیق نمیسوزه. دستهای تو بیشتر واکنش نشون داده."
آسا نگران شد: "یعنی مشکلی هست؟"
جین سرش رو کمی تکون داد و گفت: "نه... فقط شاید بدنت ضعیفتر از حد نرماله. یا شاید..."
جملهش رو نیمهتمام گذاشت. خودش هم دقیق نمیدونست چرا این حس عجیب نسبت به آسا داره.
اما هیچکس، حتی خود آسا، خبر نداشت که قدرتی ناشناخته، آرام و پنهانی، در درونش در حال شکلگیریه.
قدرتی که نه از آتش، نه از یخ، نه از آب، بلکه از قلبِ همه عناصر طبیعت سرچشمه میگیره...
جین کنار حوضی از آب زلال نشسته بود و در حال نوازش برگهای یک گیاه درمانی بود.
آسا بهسختی نزدیک شد و با صدایی آهسته گفت: "سلام... میشه دستامو..."
جین نگاهش را به سمتش برگرداند. وقتی دستهای زخمی و یخزدهی آسا را دید، چهرهاش تغییر کرد.
با لحنی پر از نگرانی گفت: "کی این کار رو... تهیونگ؟"
آسا سرش را پایین انداخت و گفت: "فقط به خاطر اشتباه من این کار رو کرد... من نباید به اون کتاب دست میزدم."
جین آهی کشید و آرام گفت: "اون کتاب مال مادرمونه... تهیونگ هنوز نتونسته مرگش رو قبول کنه."
او دستهای آسا را گرفت و آرام در آب گرم برکه فرو برد.
آب دور دستها پیچید و آرام شروع به باز کردن یخها و ترمیم زخمها کرد.
جین زیر لب زمزمههایی نامفهوم خواند، و آسا حس کرد نهفقط درد، بلکه خستگی عجیبی هم از تنش بیرون میره.
بعد از چند ثانیه، به دستهای آسا که حالا بهتر شده بودن نگاه کرد و گفت: "عجیبه... یخ تهیونگ معمولاً اینقدر عمیق نمیسوزه. دستهای تو بیشتر واکنش نشون داده."
آسا نگران شد: "یعنی مشکلی هست؟"
جین سرش رو کمی تکون داد و گفت: "نه... فقط شاید بدنت ضعیفتر از حد نرماله. یا شاید..."
جملهش رو نیمهتمام گذاشت. خودش هم دقیق نمیدونست چرا این حس عجیب نسبت به آسا داره.
اما هیچکس، حتی خود آسا، خبر نداشت که قدرتی ناشناخته، آرام و پنهانی، در درونش در حال شکلگیریه.
قدرتی که نه از آتش، نه از یخ، نه از آب، بلکه از قلبِ همه عناصر طبیعت سرچشمه میگیره...
- ۶.۰k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط