{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گیسوی ارباب

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.43

{حورا}

از صبح همش دارم با تینا حرف میزنم ازبس تنها بودم عقده‌ای شدم فکر کنم

فقط هم من حرف نمیزدم تینا هم از المان دانشگاهش می‌گفت رشته‌اش تجربی بود ‌و داشت دندون پزشکی میخوند

شامو که خوردیم به تینا شب بخیر گفتمو رفتم اتاقم

لباسامو با یک تاپ بندی کوتاه یک شلوارک کوتاه مشکی عوض کردمو موهامو شونه زدمو سرم مو اِسانس شکلاتمو به موهام زدمو روونه تخت شدم

گوشیمو برداشتمو مشغول چرخیدن توی اکسپلور شدم
با باز شدن در اتاق به خودم اومدم ارباب بود مگه ساعت چند بود؟!
نگاهی به ساعت انداختم که 11 نیم شبو نشون میداد

گوشیمو خاموش کردمو روی عسلی گذاشتم و رو به ارباب لب زدم

+خسته نباشید

به هوم گفتنی اکتفا کرد،کتو از تنش کندو مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد،پیراهنشم که دراورد نشست روی لبه تخت مشغول ماساژ دادن شقیقه‌هاش شد

سرش درد میکرد؟اره دیگه مگه کرم داره الکی سرشو ماساژ بده

لب زدم

+ارباب میخواید من ماساژ بدم؟

سری تکون دادو گفت

-اره

پاهامو دراز کردمو با دست زدم روی پاهامو لب زدم

+سرتونو بزارید ماساژ بدم

یکم تعلل کرد ولی در اخر دراز کشید موهاش پوست ر..و..ن پامو لمس کرد...
دیدگاه ها (۰)

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.44یکم تعلل کرد ولی در ...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.45 یه شلوار مشکی با یه...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.42{ارتوش}سه ساعته توی ...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.35که نگام افتاد جای تت...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.33بعد از بیست دقیقه دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط