𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁴
جونگکوک روی صندلی چوبی اتاق بازجویی نشسته بود و مقابلش یک سرباز روسی نشسته بود و پروندهای را ورق میزد. چند لحظه سکوت کرد.
_ اسمت؟
جونگکوک بیحوصله جواب داد
جونگکوک : خودتون توی پرونده دارید
سرباز نگاهش کرد
_ میخوام از خودت بشنوم
جونگکوک : جونگکوک
_ نام خانوادگی؟
جونگکوک : اینم توی پرونده هست
سرباز آهی کشید
_ رتبه؟
جونگکوک : سرباز
_ یگان؟
جونگکوک با بی خیالی شانه بالا انداخت
جونگکوک : یادم نیست
سرباز اخم کرد
_ یادت نیست؟!
جونگکوک : نه
سرباز پرونده را بست
_ جونگکوک، اینجا بازی نمیکنیم
جونگکوک : منم بازی نمیکنم
_ پس همکاری کن
جونگکوک : دارم میکنم
_ خیلی خوب؛ آخرین مأموریتت قبل از اسارت چی بود؟
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد
جونگکوک : دیدبانی ؟
سرباز اخم کرد
_ کجا؟
جونگکوک : تو ارتش دیگه
_ کدوم بخش؟
جونگکوک : یه بخشی
_ موقعیت دقیق ؟
جونگکوک : یادم نیست
_ چند سرباز همراهت بودن؟
جونگکوک با سردی نگاهش کرد
جونگکوک : چرا باید بهت بگم؟
_ چون سؤال کردم
جونگکوک : و من جواب نمیدم
سرباز چند لحظه خیره ماند. بعد پرونده را دوباره باز کرد.
_ فرمانده کیم رو از قبل میشناختی؟
این بار نگاه جونگکوک برای کسری از ثانیه تغییر کرد. اما خیلی زود خودش را کنترل کرد
جونگکوک : نه
_ مطمئنی؟
جونگکوک : چرا باید فرمانده دشمن رو بشناسم ؟
_ پس چطور از اردوگاه روسیه فرار کردی و همراه اون دیده شدی؟
جونگکوک : اتفاقی بود ( داره مثلا دروغ میگه )
_ اتفاقی؟!
جونگکوک : اره
_ یعنی اتفاقی با فرمانده ارتش روسیه فرار کردی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت
جونگکوک : احتمالا
سرباز با کلافگی به صندلی تکیه داد
_ بین شما چه اتفاقی افتاده؟
جونگکوک : هیچی
_ چند روز با هم توی جنگل بودید
جونگکوک : خب؟
_ حرف نزدید؟
جونگکوک : حرف زدیم
_ درباره چی؟
جونگکوک پوزخند خیلی کمرنگی زد
جونگکوک : آبوهوا
سرباز با ناباوری نگاهش کرد
_ آبوهوا؟
جونگکوک : خیلی سؤال میپرسی
سرباز نفس عمیقی کشید
_ آیا فرمانده اطلاعاتی درباره ارتش روسیه بهت داده
جونگکوک : نه
_ آیا از تو اطلاعات گرفته؟
جونگکوک : نه
_ آیا درباره عملیاتهای ارتش با هم صحبت کردید؟ جونگکوک : نه
_ آیا از نقشهها یا موقعیت نیروها چیزی فهمیدی؟
جونگکوک : واقعا فکر میکنی الان انقدر احمقم که بگم آره ؟!
_ حتی اگه دروغ بگی هم...حقیقت زیاد پنهان نمیمونه
جونگکوک پوزخندی زد
_ چیزی از اطلاعات خودتون به فرمانده گفتی؟
جونگکوک : نه
_ پس تمام این مدت درباره چی حرف میزدید؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد
جونگکوک : چیزایی که به تو ربطی نداره
سرباز به او خیره شد
_ مثلا ؟
جونگکوک جواب نداد
_ جونگکوک
سکوت
_ سؤال پرسیدم
جونگکوک به صندلی تکیه داد
جونگکوک : جوابش رو نمیدونم
_ نمیدونی یا نمیخوای بگی؟
جونگکوک : فرقی داره؟
سرباز دوباره پرونده را ورق زد
_ خودتم میدونی اگر اطلاعاتی از ما گرفته باشی یا چیزی بهش داده باشی، شرایطت فرق میکنه
جونگکوک : من هیچ اطلاعاتی نگرفتم
_ چرا؟
جونگکوک : چون علاقهای نداشتم
_ و اگر گرفته بودی؟
جونگکوک با سردی نگاهش کرد
جونگکوک : بازم بهت نمیگفتم
سرباز چند ثانیه ساکت ماند
_ فرمانده کیم چرا تو رو زنده نگه داشت؟
جونگکوک چیزی نگفت
_ چرا ازت مراقبت کرد؟
سکوت
_ چرا وقتی میتونست تحویلت بده همراه خودش بردت؟
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و پوزخندی زد
جونگکوک : نمیدونم ، نظر خودت چیه ؟
_ واقعاً نمیدونی؟!
جونگکوک : نه
با پوزخند جواب داد
_ آخرین بار میپرسم. بین تو و فرمانده کیم چه رابطهای وجود داره؟
جونگکوک : فکر نمیکنم این چیزا به تو ربطی داشته باشه ، اگه میخواست خودش بهت میگفتم مگه نه ؟
سرباز با کلافگی نگاهش کرد و پرونده رو بست
_ باشه
جونگکوک ابرو بالا انداخت
جونگکوک : همین؟
_ فعلاً
و از جایش بلند شد
_ جلسه تمومه
جونگکوک از جایش بلند شد اما وقتی از اتاق خارج میشد، یک لحظه ایستاد. نگاهش برای لحظهای روی پنجره افتاد. فکرش فقط یک جا بود. تهیونگ .
...
پس از بررسی گزارش بازجویی، تصمیم نهایی گرفته شد. هیچ اطلاعات مهمی از جونگکوک به دست نیامده بود. او به عنوان یک سرباز اسیر، به نیروهای کشور خودش تحویل داده میشد. او را تا نقطهی انتقال همراهی کردند. پیش از سوار شدن، جونگکوک برای آخرین بار به سمت اردوگاه روسیه نگاه کرد. تهیونگ آنجا نبود. حتی نتوانست خداحافظی کند. آرام زیر لب گفت
جونگکوک : مواظب خودت باش ، فرمانده...
و سوار شد و برای اولین بار از روزی که وارد خاک روسیه شده بود...از تهیونگ دور شد
...ادامه دارد
قرار بود جونگکوک رو بکشن و اینجوری پایانش بد تموم بشه ولی چون مهربونم فقط فرستادمش بره کشور خودش 🙂↔️😌
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁴
جونگکوک روی صندلی چوبی اتاق بازجویی نشسته بود و مقابلش یک سرباز روسی نشسته بود و پروندهای را ورق میزد. چند لحظه سکوت کرد.
_ اسمت؟
جونگکوک بیحوصله جواب داد
جونگکوک : خودتون توی پرونده دارید
سرباز نگاهش کرد
_ میخوام از خودت بشنوم
جونگکوک : جونگکوک
_ نام خانوادگی؟
جونگکوک : اینم توی پرونده هست
سرباز آهی کشید
_ رتبه؟
جونگکوک : سرباز
_ یگان؟
جونگکوک با بی خیالی شانه بالا انداخت
جونگکوک : یادم نیست
سرباز اخم کرد
_ یادت نیست؟!
جونگکوک : نه
سرباز پرونده را بست
_ جونگکوک، اینجا بازی نمیکنیم
جونگکوک : منم بازی نمیکنم
_ پس همکاری کن
جونگکوک : دارم میکنم
_ خیلی خوب؛ آخرین مأموریتت قبل از اسارت چی بود؟
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد
جونگکوک : دیدبانی ؟
سرباز اخم کرد
_ کجا؟
جونگکوک : تو ارتش دیگه
_ کدوم بخش؟
جونگکوک : یه بخشی
_ موقعیت دقیق ؟
جونگکوک : یادم نیست
_ چند سرباز همراهت بودن؟
جونگکوک با سردی نگاهش کرد
جونگکوک : چرا باید بهت بگم؟
_ چون سؤال کردم
جونگکوک : و من جواب نمیدم
سرباز چند لحظه خیره ماند. بعد پرونده را دوباره باز کرد.
_ فرمانده کیم رو از قبل میشناختی؟
این بار نگاه جونگکوک برای کسری از ثانیه تغییر کرد. اما خیلی زود خودش را کنترل کرد
جونگکوک : نه
_ مطمئنی؟
جونگکوک : چرا باید فرمانده دشمن رو بشناسم ؟
_ پس چطور از اردوگاه روسیه فرار کردی و همراه اون دیده شدی؟
جونگکوک : اتفاقی بود ( داره مثلا دروغ میگه )
_ اتفاقی؟!
جونگکوک : اره
_ یعنی اتفاقی با فرمانده ارتش روسیه فرار کردی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت
جونگکوک : احتمالا
سرباز با کلافگی به صندلی تکیه داد
_ بین شما چه اتفاقی افتاده؟
جونگکوک : هیچی
_ چند روز با هم توی جنگل بودید
جونگکوک : خب؟
_ حرف نزدید؟
جونگکوک : حرف زدیم
_ درباره چی؟
جونگکوک پوزخند خیلی کمرنگی زد
جونگکوک : آبوهوا
سرباز با ناباوری نگاهش کرد
_ آبوهوا؟
جونگکوک : خیلی سؤال میپرسی
سرباز نفس عمیقی کشید
_ آیا فرمانده اطلاعاتی درباره ارتش روسیه بهت داده
جونگکوک : نه
_ آیا از تو اطلاعات گرفته؟
جونگکوک : نه
_ آیا درباره عملیاتهای ارتش با هم صحبت کردید؟ جونگکوک : نه
_ آیا از نقشهها یا موقعیت نیروها چیزی فهمیدی؟
جونگکوک : واقعا فکر میکنی الان انقدر احمقم که بگم آره ؟!
_ حتی اگه دروغ بگی هم...حقیقت زیاد پنهان نمیمونه
جونگکوک پوزخندی زد
_ چیزی از اطلاعات خودتون به فرمانده گفتی؟
جونگکوک : نه
_ پس تمام این مدت درباره چی حرف میزدید؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد
جونگکوک : چیزایی که به تو ربطی نداره
سرباز به او خیره شد
_ مثلا ؟
جونگکوک جواب نداد
_ جونگکوک
سکوت
_ سؤال پرسیدم
جونگکوک به صندلی تکیه داد
جونگکوک : جوابش رو نمیدونم
_ نمیدونی یا نمیخوای بگی؟
جونگکوک : فرقی داره؟
سرباز دوباره پرونده را ورق زد
_ خودتم میدونی اگر اطلاعاتی از ما گرفته باشی یا چیزی بهش داده باشی، شرایطت فرق میکنه
جونگکوک : من هیچ اطلاعاتی نگرفتم
_ چرا؟
جونگکوک : چون علاقهای نداشتم
_ و اگر گرفته بودی؟
جونگکوک با سردی نگاهش کرد
جونگکوک : بازم بهت نمیگفتم
سرباز چند ثانیه ساکت ماند
_ فرمانده کیم چرا تو رو زنده نگه داشت؟
جونگکوک چیزی نگفت
_ چرا ازت مراقبت کرد؟
سکوت
_ چرا وقتی میتونست تحویلت بده همراه خودش بردت؟
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و پوزخندی زد
جونگکوک : نمیدونم ، نظر خودت چیه ؟
_ واقعاً نمیدونی؟!
جونگکوک : نه
با پوزخند جواب داد
_ آخرین بار میپرسم. بین تو و فرمانده کیم چه رابطهای وجود داره؟
جونگکوک : فکر نمیکنم این چیزا به تو ربطی داشته باشه ، اگه میخواست خودش بهت میگفتم مگه نه ؟
سرباز با کلافگی نگاهش کرد و پرونده رو بست
_ باشه
جونگکوک ابرو بالا انداخت
جونگکوک : همین؟
_ فعلاً
و از جایش بلند شد
_ جلسه تمومه
جونگکوک از جایش بلند شد اما وقتی از اتاق خارج میشد، یک لحظه ایستاد. نگاهش برای لحظهای روی پنجره افتاد. فکرش فقط یک جا بود. تهیونگ .
...
پس از بررسی گزارش بازجویی، تصمیم نهایی گرفته شد. هیچ اطلاعات مهمی از جونگکوک به دست نیامده بود. او به عنوان یک سرباز اسیر، به نیروهای کشور خودش تحویل داده میشد. او را تا نقطهی انتقال همراهی کردند. پیش از سوار شدن، جونگکوک برای آخرین بار به سمت اردوگاه روسیه نگاه کرد. تهیونگ آنجا نبود. حتی نتوانست خداحافظی کند. آرام زیر لب گفت
جونگکوک : مواظب خودت باش ، فرمانده...
و سوار شد و برای اولین بار از روزی که وارد خاک روسیه شده بود...از تهیونگ دور شد
...ادامه دارد
قرار بود جونگکوک رو بکشن و اینجوری پایانش بد تموم بشه ولی چون مهربونم فقط فرستادمش بره کشور خودش 🙂↔️😌
- ۲۰۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط