{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الکی میگفت نمیدونم عشق چیه. فکر میکرد من ندیدم صبح یواشکی

الکی میگفت نمیدونم عشق چیه. فکر میکرد من ندیدم صبح یواشکی دو قاشق عشق ریخت تو لیوان چای هم زد، بعد لبخندشو جمع و جورکرد آورد داد دستم گفت واسه خودم ریختم واسه تو ام ریختم. ولی هرکسی نمیدونست من چای رو فقط با شکر میخورم. میدونست؟
همین دم ظهری. پاشد پنجره رو باز کرد دستاش بو عشق گرفته بود. بهش گفتم یه بویی میاد گفت بوی اقاقیای پشت پنجره ست. دم پنجره وایسادم اون که دور شد دیگه هیچ بویی نمیومد.
سرشب حتی دونه های عشق وسط بادمجونایی که سرخ کرده بودو انکار میکرد. میگفت خل شدی.
دلم میخواست محکم بغلش کنم بگم خُل تویی که با اون چشات این همه عشقو تو سر و صورتت نمیبینی لعنتی!
دیدگاه ها (۵)

امروز به درگـــــاه خداوند مهربان دعا خواهم کردکه بیـــشتر ا...

الهی بحق بسم الله الرحمن الرحیم ادرکنیﺣﺎﻟﻢ عالی ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ،ﺻﺒﺢ...

واقعیت این است که یک عشق بالغ، به معنای چسبیدن به یکدیگر نیس...

پایان مرداد را برایتان اینگونه آرزو میکنم :خدایا گوشه چشمی ...

[•] عمارت عشق [•] part:  ²⁰از اتاق پدرش بیرون اومد. تلوتلوخو...

part49. . یونجون بعد دوش گرفتن و پوشیدن لباساش با موهای خیس ...

Part ¹¹اسلاید 2 : دستکش بوکس های جونگکوکویو لیلیپشت دیوار وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط