#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_37
·
·
·
ا/ت نگاهش رفت سمت کوک و بهش خیره نگاه کرد .
لبخندی ضعیف و شکسته رو لبش نشست و گفت : " انگار....قرار بود...خودت جونمو بگیری...
و..ولی قبلش..میشه بچمو ببینم؟ "
جونگکوک با چشمایی پر از اشک بهش نگاه میکرد..
نزدیک تخت روی زانو نشست و گفت : " اینا رو نگو..! "
ا/ت متعجب لبتر کرد : " چ..چی؟!! "
کوک با بغضی گفت : " میدونی چقدر ترسیدم؟.. منی که نمیترسیدم ترسیدم که از دستت بدم.. "
ا،ت متعجب و با چشمایی گرد شده بهش نگاه میکرد..
که کوک اشکهاش روی گونهاش ریخت سرشو روی پاهای ا/ت گذاشت و برای چندمینبار برای کسی که فکرشو نمیکرد انقدر براش باارزش بشه ، اشک ریخت..
[ خیلی وارد احساسات شدم🥲 خودمم دارم اشک میریزم سر ایندو عاشقپیشه ؛ با اینکه همش فقط تصورات ذهنه :)) .. ]
ا/ت آروم و محتاط دست لرزون رو رسوند روی سر کوک و نوازشوارانه کشید..
و گفت : " کوک...چت شده "
کوک با صدایی ضعیف گفت : " فقط دوست دارم.! خیلی زیاد و هر روز که بهت نگفتم خودم شکستم.. نمیخوام از دستت بدم ، نمیخوام از پیشم بری ؛ هیچوقت..... "
ا/ت بغضش گرفت..
اشکهاش ریخت ، ولی اینبار از شادی!
لبخندی رو لبش نشست و گفت : " واقعنی؟ "
کوک : " آره ا/ت آره ؛ میخوام کنار دخترمون باهم زندگی شادی داشته باشیم همین.. "
·
·
از زبان نویسنده >>
شش سال بعد >>
از پلهها رفت پایین ، توی سالن غذاخوری..
خیره به ا/ت نگاه کرد که داشت قهوهاش رو میخورد .
ا/ت : " اهه وای لع.ن.تی داغ بود! "
که نگاهش رفت سمت کوک که خیره بهش نگاه میکرد .
با لبخند شیرینش گفت : " صببخیر "
کوک هم لبخندی زد و گفت : " صبح تو هم بخیر "
و خواست بره سمت ا/ت..
که صدای آشنایی شنید..
صدای جیون کوچولو..
جیون : " آپا.. "
کوک با لبخندی برگشت سمت دختر کوچیکش که به سمتش میدوید . روی زانو نشست تا تو بغل بگیرتش .
جیون کوچولو ، دستاش رو دور گردن پدرش حلقه کرد .
کوک بوسهای رو سرش زد و یکم از خودش دورش کرد تا به چهرهٔ نازش نگاه کنه....
·
·
·
#پارت_37
·
·
·
ا/ت نگاهش رفت سمت کوک و بهش خیره نگاه کرد .
لبخندی ضعیف و شکسته رو لبش نشست و گفت : " انگار....قرار بود...خودت جونمو بگیری...
و..ولی قبلش..میشه بچمو ببینم؟ "
جونگکوک با چشمایی پر از اشک بهش نگاه میکرد..
نزدیک تخت روی زانو نشست و گفت : " اینا رو نگو..! "
ا/ت متعجب لبتر کرد : " چ..چی؟!! "
کوک با بغضی گفت : " میدونی چقدر ترسیدم؟.. منی که نمیترسیدم ترسیدم که از دستت بدم.. "
ا،ت متعجب و با چشمایی گرد شده بهش نگاه میکرد..
که کوک اشکهاش روی گونهاش ریخت سرشو روی پاهای ا/ت گذاشت و برای چندمینبار برای کسی که فکرشو نمیکرد انقدر براش باارزش بشه ، اشک ریخت..
[ خیلی وارد احساسات شدم🥲 خودمم دارم اشک میریزم سر ایندو عاشقپیشه ؛ با اینکه همش فقط تصورات ذهنه :)) .. ]
ا/ت آروم و محتاط دست لرزون رو رسوند روی سر کوک و نوازشوارانه کشید..
و گفت : " کوک...چت شده "
کوک با صدایی ضعیف گفت : " فقط دوست دارم.! خیلی زیاد و هر روز که بهت نگفتم خودم شکستم.. نمیخوام از دستت بدم ، نمیخوام از پیشم بری ؛ هیچوقت..... "
ا/ت بغضش گرفت..
اشکهاش ریخت ، ولی اینبار از شادی!
لبخندی رو لبش نشست و گفت : " واقعنی؟ "
کوک : " آره ا/ت آره ؛ میخوام کنار دخترمون باهم زندگی شادی داشته باشیم همین.. "
·
·
از زبان نویسنده >>
شش سال بعد >>
از پلهها رفت پایین ، توی سالن غذاخوری..
خیره به ا/ت نگاه کرد که داشت قهوهاش رو میخورد .
ا/ت : " اهه وای لع.ن.تی داغ بود! "
که نگاهش رفت سمت کوک که خیره بهش نگاه میکرد .
با لبخند شیرینش گفت : " صببخیر "
کوک هم لبخندی زد و گفت : " صبح تو هم بخیر "
و خواست بره سمت ا/ت..
که صدای آشنایی شنید..
صدای جیون کوچولو..
جیون : " آپا.. "
کوک با لبخندی برگشت سمت دختر کوچیکش که به سمتش میدوید . روی زانو نشست تا تو بغل بگیرتش .
جیون کوچولو ، دستاش رو دور گردن پدرش حلقه کرد .
کوک بوسهای رو سرش زد و یکم از خودش دورش کرد تا به چهرهٔ نازش نگاه کنه....
·
·
·
- ۱.۷k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط