{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز یه مامور زحمتکش شهرداری در حال جمع کردن آشغالا از

یه روز یه مامور زحمتکش شهرداری در حال جمع کردن آشغالا از در خونه مردم بوده می بینه یه نفر یه پوست هندونه انداخته تو پلاستیک گذاشته در خونه پوست هندونه رو هم تا جایی که میشده خوردن . میره زنگ در خونه رو میزنه میگه :اگه با این هندونه کاری ندارید ببرمش!!!
دیدگاه ها (۱)

خنگول تاکسی سبز میخره روشو چادر میکشه میذاره تو حیاط خونه. ...

غضنفر مبره سیگار فروشی و میگه: آقا سیگار برگ دارین؟ فروشنده...

هدیه یه حیف نون به همسرش ، خواستم برات گل بخرم دیدم خودت گلی...

توصیه حیف نون به فرزندش: اگر به یکدیگر احترام بگذاری، یکدیگر...

من برگشتممممممپارت یکیوری: کوک یه لحظه گوش بده به جای اینکه ...

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

رمان از امروز صبح تا فردا شب؛پارت۱چویا از خواب بیدار میشه و ...

مامور سرشماری: سلام . مادر جانميشه لطفا بیای دم در ؟سلام پسر...

پارت ۲

پارت یکاسم مامان یوری لیا لیا: بچه ها بیاین غذا بخورین یه نک...

#برادر ناتنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط