{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۷: خشم ولیعهد
اتاق در سکوت فرو رفت.
یه‌جین آهسته برگشت.
جونگ‌کوک کنار در ایستاده بود؛
کت مشکی‌اش هنوز روی شانه‌هایش بود و نگاهش سردتر از همیشه.
آن نگاه وقتی روی سوآ افتاد…
برای یک لحظه نرم‌تر شد.
اما وقتی دوباره به یه‌جین برگشت، مثل تیغ شد.
— فکر نمی‌کردم مجبور شم قوانین قصر رو به تو یادآوری کنم.
یه‌جین اخم کرد.
— قوانین؟
جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.
— اتاق مهمان بدون اجازه وارد نمیشی.
صدایش آرام بود…
اما همان آرامش خطرناک‌ترش می‌کرد.
یه‌جین خندید، اما خنده‌اش مصنوعی بود.
— او مهمان نیست. فقط یه طراحه.
جونگ‌کوک بدون حتی پلک زدن جواب داد:
— و این یعنی کارمند رسمی قصر.
سکوت*
سوآ کنار تخت ایستاده بود و با تعجب نگاهشان می‌کرد.
یه‌جین نگاه تندی به او انداخت.
— از کی تا حالا تو از کارکنای قصر دفاع می‌کنی؟
جونگ‌کوک جواب نداد.
فقط چند ثانیه نگاهش کرد.
و همین سکوت… از هر جواب دیگری سنگین‌تر بود.
یه‌جین لبش را گاز گرفت.
واضح بود که عصبانی است.
اما در نهایت عقب رفت.
— خیلی خب.
نگاهش آخرین بار روی سوآ افتاد.
— امیدوارم بدونی داری وارد چه بازی خطرناکی میشی.
بعد از اتاق خارج شد.
در با صدای محکمی بسته شد.
و ناگهان اتاق خیلی ساکت شد.
سوآ نفسش را بیرون داد.
— اوه خدای من…
جونگ‌کوک هنوز کنار در ایستاده بود.
سوآ دست به کمر زد.
— شما همیشه این‌قدر دراماتیک وارد اتاق میشین؟
جونگ‌کوک ابرویش بالا رفت.
— ترجیح میدی نمی‌اومدم؟
سوآ لحظه‌ای ساکت شد.
بعد زیر لب گفت:
— خب… راستش اون لحظه احتمال داشت از پنجره پرت شم.
برای اولین بار صدای خنده کوتاهی از جونگ‌کوک بیرون آمد.
خیلی کوتاه.
ولی واقعی.
سوآ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
— شما دوباره خندیدین.
جونگ‌کوک سریع صورتش جدی شد.
— تو زیادی حرف می‌زنی.
— و شما زیادی اخمو هستین.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
جونگ‌کوک آرام به سمت میز چای رفت.
نگاهش روی فنجانی که سوآ برداشته بود افتاد.
اخمش کمی عمیق شد.
— اینو نوشیدی؟
سوآ گیج شد.
— نه… چرا؟
جونگ‌کوک بدون حرف فنجان را از دستش گرفت.
بعد آن را روی میز گذاشت.
— از این به بعد هرچیزی که در قصر بهت میدن رو بدون فکر استفاده نکن.
سوآ پلک زد.
— یعنی چی؟
جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به در انداخت.
بعد خیلی آرام گفت:
— چون همه اینجا از دیدنت خوشحال نیستن.
قلب سوآ آهسته تند شد.
— شما منظورتون یه‌جینه؟
جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— منظورم قصره.
و همین جمله…
فضای اتاق را ناگهان سنگین کرد.
سوآ برای اولین بار فهمید
مشکل فقط یه‌جین نیست.
انگار چیزی خیلی بزرگ‌تر در این قصر در حال شکل گرفتن بود…
و درست در همان لحظه…
پایین قصر، در سالن اصلی،
مردی تازه وارد شده بود.
کت تیره پوشیده بود و نگاه آرام اما عمیقی داشت.
او به یکی از محافظان گفت:
— من برای دیدن ولیعهد اومدم.
محافظ پرسید:
— نامتون؟
مرد لبخند کمرنگی زد.
— کیم سوکجین.
و درست همان لحظه…
داستان قرار بود پیچیده‌تر شود.
「ادامه دارد…」
دیدگاه ها (۵)

#تاج_و_طوفانپارت ۸: مردی که آرام می‌خنددسالن اصلی قصر همیشه ...

#تاج_و_طوفانپارت ۹: برخورد غیرمنتظرهسوآ هنوز کنار نرده‌های ط...

#تاج_و_طوفان پارت ۶: شایعه‌ای که خطرناک شدسوآ هنوز به مسیری ...

#تاج_و_طوفانپارت ۵: قوانین قصرسوآ هنوز باورش نمی‌شد.«ولیعهد…...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

Part 21 — No escape "탈출 불가"یه لبخند محو نشست رو لب‌های فلیکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط