{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۸: مردی که آرام می‌خندد
سالن اصلی قصر همیشه پر از سکوت سنگین بود.
اما آن روز…
نگاه چندین محافظ روی مردی افتاده بود که با آرامش وسط سالن ایستاده بود.
کت بلند مشکی پوشیده بود و موهایش مرتب روی پیشانی‌اش افتاده بود.
او کاملاً راحت به نظر می‌رسید.
انگار نه در قصر سلطنتی…
بلکه در خانه خودش ایستاده بود.
محافظ دوباره پرسید:
— هدفتون از ملاقات با ولیعهد چیه؟
مرد لبخند ملایمی زد.
— فکر نمی‌کنم لازم باشه توضیح بدم.
محافظ هنوز مشکوک بود که ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد.
— بذارید بیاد.
همه برگشتند.
جونگ‌کوک از پله‌های بزرگ قصر پایین می‌آمد.
چهره‌اش آرام بود…
اما نگاهش کاملاً جدی.
وقتی به پایین رسید، چند قدم جلو آمد.
و مستقیم جلوی مرد ایستاد.
چند ثانیه…
فقط سکوت.
بعد مرد لبخند زد.
— مدت‌ها گذشته، ولیعهد.
جونگ‌کوک بدون لبخند جواب داد.
— خیلی بیشتر از چیزی که باید.
محافظان با دیدن این فضا آرام عقب رفتند.
جونگ‌کوک گفت:
— کیم سوکجین.
جین کمی سر خم کرد.
— هنوز اسمم رو یادتونه. افتخاره.
جونگ‌کوک خشک جواب داد:
— فراموش کردن تو سخت نیست.
جین خندید.
— ولی ظاهراً موفق نشدی.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
بعد جین نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
— قصر تغییر نکرده.
جونگ‌کوک سرد گفت:
— تو هم نه.
جین شانه بالا انداخت.
— بعضی چیزها ارزش تغییر ندارن.
بعد نگاهش دوباره به جونگ‌کوک برگشت.
— شنیدم نمایشگاه سلطنتی نزدیکه.
جونگ‌کوک گفت:
— خبرها سریع می‌رسن به تو.
— وقتی پای تو وسط باشه… همیشه می‌رسن.
جونگ‌کوک چند لحظه او را نگاه کرد.
— چرا اومدی؟
جین بدون عجله جواب داد:
— سرمایه‌گذاری.
جونگ‌کوک ابرو بالا برد.
— روی نمایشگاه.
جونگ‌کوک ساکت ماند.
جین آرام ادامه داد:
— شنیدم یه طراح جدید انتخاب کردی.
جونگ‌کوک نگاهش کمی تیز شد.
— به تو مربوط نیست.
جین لبخند زد.
— شاید.
بعد خیلی آرام گفت:
— ولی کنجکاوم ببینمش.
جونگ‌کوک مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.
و در همان لحظه…
احساس عجیبی در هوا شکل گرفت.
انگار این دو مرد
فقط درباره یک نمایشگاه حرف نمی‌زدند.
انگار…
جنگی قدیمی دوباره داشت شروع می‌شد.
جین آرام گفت:
— میشه باهاش ملاقات کنم؟
جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی سرد جواب داد:
— نه.
اما در همان لحظه…
در طبقه بالا،
سوآ کنار نرده‌های راهرو ایستاده بود.
و بدون اینکه بداند…
داشت مکالمه آن دو مرد را تماشا می‌کرد.
و وقتی نگاهش برای اولین بار روی جین افتاد…
چیزی در دلش تکان خورد.
نه عشق.
نه علاقه.
فقط یک حس عجیب.
انگار این مرد…
قرار بود زندگی‌اش را به هم بریزد.
「ادامه دارد…」
دیدگاه ها (۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۹: برخورد غیرمنتظرهسوآ هنوز کنار نرده‌های ط...

#تاج_و_طوفانپارت ۷: خشم ولیعهداتاق در سکوت فرو رفت.یه‌جین آه...

#تاج_و_طوفان پارت ۶: شایعه‌ای که خطرناک شدسوآ هنوز به مسیری ...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط