#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۶: شایعهای که خطرناک شد
سوآ هنوز به مسیری که جونگکوک رفته بود خیره مانده بود.
تهیونگ کنار او ایستاد و با قیافهای جدی سر تکان داد.
— بله… علائمش واضحه.
سوآ گیج نگاهش کرد.
— علائم چی؟!
— لبخند.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
— اون پسر از سال ۲۰۱۹ نخندیده بود.
سوآ پوزخند زد.
— اون که لبخند نبود. بیشتر شبیه اخطار مرگ بود.
تهیونگ خندید.
— برای جونگکوک همونه.
خدمتکارها با دیدن آن دو آرام از کنارشان رد میشدند، اما نگاههای کنجکاوشان واضح بود.
بالاخره یکی از خدمتکارها نزدیک شد.
— شاهزاده تهیونگ، ملکه منتظر شما هستند.
تهیونگ زیر لب غر زد:
— آه، شروع شد…
بعد رو به سوآ کرد.
— تو برو اتاقت. اگه گم شدی فقط دعا کن جونگکوک پیدات نکنه، چون اون موقع رسماً فوت کردی.
— خیلی امیدبخشی، ممنون.
— انجام وظیفهست
و بعد رفت.
سوآ نفس عمیقی کشید و همراه خدمتکار به سمت اتاقش حرکت کرد.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آرام چند نفر را شنید.
— همون دخترهست؟
— آره… همونی که ولیعهد خودش انتخابش کرد.
— شنیدم حتی جلوش تعظیم هم نکرده…
سوآ آهسته برگشت.
دو خدمتکار سریع ساکت شدند و تعظیم کردند.
سوآ لبش را گاز گرفت.
«عالیه… هنوز یه روز نشده شدم شایعه رسمی قصر.»
وقتی به اتاقش رسید، چند ثانیه کامل جلوی در خشک شد.
اتاق از کل خانه قبلیاش بزرگتر بود.
پردههای سفید بلند، تخت عظیم، پنجرهای رو به باغ سلطنتی…
سوآ آرام وارد شد.
— من اگه اینجا زندگی کنم، دیگه آدم قبلی نمیشم…
همان لحظه صدای در آمد.
سوآ برگشت.
یکی از خدمتکارها با سینی چای وارد شد، اما نگاهش عجیب مضطرب بود.
— چ… چای عصرانه، خانم هان.
سوآ لبخند زد.
— ممنون.
دختر سریع سینی را گذاشت و تقریباً فرار کرد.
سوآ اخم کرد.
— اوکی… اینجا همه چرا انگار از جونگکوک PTSD دارن؟
روی تخت نشست و یکی از فنجانها را برداشت.
اما درست قبل از اینکه بنوشد…
صدای محکمی از بیرون اتاق آمد.
بعد صدای زنی که عصبانی فریاد میزد:
— اون دختر حق نداره اینجا بمونه!
سوآ جا خورد.
چند ثانیه بعد در ناگهانی باز شد.
یهجین وارد اتاق شد.
چشمهایش از خشم میدرخشید.
پشت سرش دو خدمتکار ترسیده ایستاده بودند.
سوآ آرام از جایش بلند شد.
— میشه بدونم چرا بدون اجازه وارد اتاقم شدین؟
یهجین پوزخند زد.
— اتاقت؟
آرام جلو آمد.
— تو هنوز نفهمیدی اینجا کجاست، نه؟
سوآ چیزی نگفت.
یهجین مستقیم روبهرویش ایستاد.
— این قصر جای آدمهایی مثل تو نیست.
سوآ سعی کرد نترسد.
— و آدمهایی مثل من چه شکلیان؟
لبخند یهجین سردتر شد.
— آدمهایی که فراموش میکنن جایگاهشون کجاست.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
اما ناگهان…
صدای مردانهای از پشت در آمد.
— پس تو هم یادت رفته جایگاهت کجاست، یهجین؟
همه خشکشان زد.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
و نگاهش…
کاملاً خطرناک به نظر میرسید.
「ادامه دارد…」
پارت ۶: شایعهای که خطرناک شد
سوآ هنوز به مسیری که جونگکوک رفته بود خیره مانده بود.
تهیونگ کنار او ایستاد و با قیافهای جدی سر تکان داد.
— بله… علائمش واضحه.
سوآ گیج نگاهش کرد.
— علائم چی؟!
— لبخند.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
— اون پسر از سال ۲۰۱۹ نخندیده بود.
سوآ پوزخند زد.
— اون که لبخند نبود. بیشتر شبیه اخطار مرگ بود.
تهیونگ خندید.
— برای جونگکوک همونه.
خدمتکارها با دیدن آن دو آرام از کنارشان رد میشدند، اما نگاههای کنجکاوشان واضح بود.
بالاخره یکی از خدمتکارها نزدیک شد.
— شاهزاده تهیونگ، ملکه منتظر شما هستند.
تهیونگ زیر لب غر زد:
— آه، شروع شد…
بعد رو به سوآ کرد.
— تو برو اتاقت. اگه گم شدی فقط دعا کن جونگکوک پیدات نکنه، چون اون موقع رسماً فوت کردی.
— خیلی امیدبخشی، ممنون.
— انجام وظیفهست
و بعد رفت.
سوآ نفس عمیقی کشید و همراه خدمتکار به سمت اتاقش حرکت کرد.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آرام چند نفر را شنید.
— همون دخترهست؟
— آره… همونی که ولیعهد خودش انتخابش کرد.
— شنیدم حتی جلوش تعظیم هم نکرده…
سوآ آهسته برگشت.
دو خدمتکار سریع ساکت شدند و تعظیم کردند.
سوآ لبش را گاز گرفت.
«عالیه… هنوز یه روز نشده شدم شایعه رسمی قصر.»
وقتی به اتاقش رسید، چند ثانیه کامل جلوی در خشک شد.
اتاق از کل خانه قبلیاش بزرگتر بود.
پردههای سفید بلند، تخت عظیم، پنجرهای رو به باغ سلطنتی…
سوآ آرام وارد شد.
— من اگه اینجا زندگی کنم، دیگه آدم قبلی نمیشم…
همان لحظه صدای در آمد.
سوآ برگشت.
یکی از خدمتکارها با سینی چای وارد شد، اما نگاهش عجیب مضطرب بود.
— چ… چای عصرانه، خانم هان.
سوآ لبخند زد.
— ممنون.
دختر سریع سینی را گذاشت و تقریباً فرار کرد.
سوآ اخم کرد.
— اوکی… اینجا همه چرا انگار از جونگکوک PTSD دارن؟
روی تخت نشست و یکی از فنجانها را برداشت.
اما درست قبل از اینکه بنوشد…
صدای محکمی از بیرون اتاق آمد.
بعد صدای زنی که عصبانی فریاد میزد:
— اون دختر حق نداره اینجا بمونه!
سوآ جا خورد.
چند ثانیه بعد در ناگهانی باز شد.
یهجین وارد اتاق شد.
چشمهایش از خشم میدرخشید.
پشت سرش دو خدمتکار ترسیده ایستاده بودند.
سوآ آرام از جایش بلند شد.
— میشه بدونم چرا بدون اجازه وارد اتاقم شدین؟
یهجین پوزخند زد.
— اتاقت؟
آرام جلو آمد.
— تو هنوز نفهمیدی اینجا کجاست، نه؟
سوآ چیزی نگفت.
یهجین مستقیم روبهرویش ایستاد.
— این قصر جای آدمهایی مثل تو نیست.
سوآ سعی کرد نترسد.
— و آدمهایی مثل من چه شکلیان؟
لبخند یهجین سردتر شد.
— آدمهایی که فراموش میکنن جایگاهشون کجاست.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
اما ناگهان…
صدای مردانهای از پشت در آمد.
— پس تو هم یادت رفته جایگاهت کجاست، یهجین؟
همه خشکشان زد.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
و نگاهش…
کاملاً خطرناک به نظر میرسید.
「ادامه دارد…」
- ۲.۰k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط