پسرم علی ......!!!

پسرم علی ......!!!
از طرف بنیاد شهید  دفتر بیمه درمانی داده بودند . تاریخ دفتر چه ام تما م شده بود که بردم عوضش کنم . دفترچه  دست نخورده بود . مسئول تعویض با تعجب نگاه کرد و گفت " در اینجا که هیچ چیز ننوشته ای؟ "
گفتم : سواد ندارم  
گفت  " تو سواد نداری ، دکتر چطور "
 گفتم : دکتر من در قبرستان است خط هم نمی نویسد . بنده خدا فکر کرد از مردن حرف می زنم . فکر کرد دوست دارم بمیرم .
گفت : خدا نکـنـد پدر جان ا ن شا ء ا..... صد سا ل عمر کنی ، این چه حرفهـا یی اسـت کـه می زنی ؟
گفتم : من که از مردن حرف نمی زنم ، گفتم دکترم در قبرستان است" وقتی مریض می شوم می روم آنجا و پسرم علی شفایم می دهد
علی واقعاُ چنین قدرتی داشت ......
هدیه به روح شهید حاج علی محمدی پور
دیدگاه ها (۷)

سرمون توكار خودمون باشه.....

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

اتاقی که وجود نداشت (part4)با گذشت زمان، حضور هیونجین به بخش...

Forbidden love①⑤چشم‌هام رو باز کردم توی بیمارستان روی تخت در...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط