مرا از این که میبینی پریشان تر چه میخواهی.
مرا از این که میبینی پریشان تر چه میخواهی.
از این اتش به جز یک مشت خاکستر چه میخواهی.
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج واین پرواز و این باور چه میخواهی.
مرا بیخود به باران میبری بامستیه چشمت.
بیا این چشم ها واین گونه های تر چه میخواهی.
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ واین شمشیرو این هم سر چه میخواهی.
من ان فرهاد مسکینم که کوه بهر تو کندم.
بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه میخواهی.
تمام این غزل با خون رگهایم نثار تو باد
بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی.
از این اتش به جز یک مشت خاکستر چه میخواهی.
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج واین پرواز و این باور چه میخواهی.
مرا بیخود به باران میبری بامستیه چشمت.
بیا این چشم ها واین گونه های تر چه میخواهی.
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست
بیا این تیغ واین شمشیرو این هم سر چه میخواهی.
من ان فرهاد مسکینم که کوه بهر تو کندم.
بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه میخواهی.
تمام این غزل با خون رگهایم نثار تو باد
بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی.
- ۱.۵k
- ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط