{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت پنجاه و شش

قسمت پنجاه و شش
فردا عصر ک رسیدم خانه بوی غذا می امد...
در را باز کردم
هر سه امدند جلو ،بوسیدمشان
مو و لباسشان مرتب بود
گفتم "کسی،اینجا بوده؟
محمد حسین سرش را ب دو طرف تکان داد
-نه مامان محمد حسن خودش را کثیف کرده بود،عوضش کردم...
هدی را هم بردم حمام....
ناهار هم استامبولی پلو درست کردم....
در قابلمه را باز کردم
بخار غذا خورد توی صورتم
بوی خوبی داشت
محمد حسین پشت سر هم حرف میزد"میدانی چرا همیشه برنج های تو ب هم میچسبند؟چون روغن کم میریزی...
سر تا پای محمد حسین را نگاه کردم....
اشک توی چشم هایم جمع شد...
قدش ب زحمت ب گازمیرسید...
پسر کوچولوی هفت ساله ی من....مردی شده بود.....
ایوب وقتی برگشت و قاب را دید،محمد حسین را توی بغلش فشار داد
"هیچ چیز انقدر ارزش ندارد ک ادم ب خاطرش از بچه اش برنجد
........
@ta_abad_zende
قسمت پنجاه و هفت
توی فامیل پیچیده بود ک ربابه خانم و تیمور خان ،دختر شوهر نداده اند ...
انگار خودشان شوهر کرده اند،بس ک با ایوب مهربان بودند و مراعات حالش را میکردند....
اوایل ک بیمارستان ها پر از مجروح.بود و اتاق ریکاوری نداشت ایوب را نیمه بیهوش و با لباس بیمارستان تحویلمان میدادند...
تاکسی اقاجون میشد اتاق ریکاوری،لباس ایوب را عوض میکردم و منتظر حالت های بعد از بی هوشیش مینشستم تا برسیم خانه....
گاهی نیمه هشیار دستگیره ماشین را میکشید وسط خیابان پیاده میشد....
اقاجون میدوید دنبالش ،بغلش میکرد و بر میگرداند توی ماشین.....
@ta_abad_zende
دیدگاه ها (۱)

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

عاشقانه های پاکقسمت پنجاه و هشتتوی فامیل پیچیده بود ک ربابه ...

عاشقانه های پاکقسمت پنجاه و هفتفردا عصر ک رسیدم خانه بوی غذا...

قسمت پنجاه و چهاربرای روزنامه مقاله مینوشت....با اینکه سوادش...

قسمت هفتادچند لحظه بعد دکتر روی بدن ایوب خم شده بود و با مشت...

قسمت هشتاد و نهنیمه های شب بود.....با صدای #ایوب چشم باز کرد...

قسمت پنجاه و دودلم پر بود ...چند روز پیش هم سر دستکاری کردن ...

قسمت بیست و هشتدکترها میگفتند سردرد های #ایوب برای ان سه تا ...

قسمت چهلچند.روز قبل از عمل دست ایوب حساب کتاب میکردم ،با پو...

قسمت سیاوایل توی ظرف یکبار مصرف غذا میخوردیم...صدای خوردن قا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط