{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد



در میان خنده های تلخ من

گریه ی پنهانیم را حس نکرد



در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد



آنکه با آواز من مانوس بود

لحظه ی پایانیم را حس نکرد...



هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت



چند روزیست حالم دیدنیست

حالم من از این آن پرسیدنیست..



گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل میزنم



حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت...



ما زباران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه می پنداشتیم ...
دیدگاه ها (۱)

مهم نیس پشت سرم چی میگن چون اونایی رو که برام مهمن میشناسم!ب...

من یــک دختــــرم...خــالقم به نــــامم ســــوره هایی نازل ...

ﺑـﻮﯼ ناﺏﺑﻬﺸـﺖﻣﯿﺪﻫﺪﻫﻤـﮥﻧﺎﻣﻬﺎﯼﻗﺸـﻨﮓﺗــﻮﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻣﺸﺎﻥ ﺭﻭﯼﺯﺧﻤﻬﺎﯼﺩﻟﻢ...

یه آدمهایی هستن تو زندگی که باعث میشن یه کم بلندتر بخندی،یه ...

پارت هفتم♦️💫هنوز گرمایِ انگشتانِ سوکجین روی گونه‌ی آت در فضا...

پارت ششم پرنسسی از جنس ابر ماه کامل در آسمانِ پادشاهیِ ابرها...

part18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط