هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آواز من مانوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد...
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حالم من از این آن پرسیدنیست..
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت...
ما زباران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه می پنداشتیم ...
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آواز من مانوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد...
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حالم من از این آن پرسیدنیست..
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت...
ما زباران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه می پنداشتیم ...
- ۱.۷k
- ۰۳ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط