{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ددی_من

#ددی_من

| قسمت سوم: سایه‌های تاریک

لیا با سرعت از راهروها رد می‌شد. صدای برخورد کفش‌هایش روی سنگ‌های براق سالن، توی گوشش مثل طبل می‌کوبید. حرف‌های یونگی مثل خوره توی ذهنش می‌چرخید: *"کسی منتظرته..."*

~ لیا! صبر کن! چرا این‌قدر تند می‌دوی؟

هیونا با تعجب و نگرانی خودش را به او رساند.

+ (با نفس‌نفس زدن) هیونا... من... من باید برم. خیلی عجله دارم.

~ چیه؟ اتفاقی افتاده؟ رنگت پریده! نکنه اون مدیر جدید باهات چیکار کرده؟

+ (با تلاش برای عادی نشان دادن صدا) نه... هیچی. فقط می‌خوام زودتر برم خونه. امروز اصلاً حالم خوب نیست.

هیونا با نگاهی شکاک به او خیره شد، اما چیزی نگفت. لیا تا رسید به در خروجی مدرسه، قلبش مثل پرنده توی سینه‌اش می‌زد. با خودش فکر کرد: *"حتماً داره زیاده‌روی می‌کنه. فقط می‌خواسته من رو بترسونه تا بیشتر از قوانین مدرسه اطاعت کنم."*

اما وقتی وارد حیاط مدرسه شد، باد سردی وزید که انگار از دل تاریکی می‌آمد.

لیا کیفش را محکم‌تر چسبید و به سمت دروازه‌ی اصلی رفت. درست وقتی که داشت از در خارج می‌شد، ماشین مشکی و شیک و براقی جلوی او متوقف شد. شیشه‌ی ماشین پایین آمد.

یک مرد با عینک آفتابی مشکی و لبخندی مرموز، از داخل ماشین به او نگاه کرد.

؛(با صدایی بم و آرام) دیر کردی، کوچولو.

لیا در جا خشکش زد. او را نمی‌شناخت، اما نگاه مرد حس امنیت نداشت؛ حس خطر می‌داد.

+ شما کی هستید؟ من شما رو نمی‌شناسم!

؛ (با خنده‌ای کوتاه) همه‌ی چیزها لازم نیست از همین الان کشف بشن. سوار شو. پدرت منتظرته.

+ (با لجاجت) من خودم می‌تونم برم خونه! از من نخواهید سوار بشم!

مرد بدون اینکه حرفی بزند، فقط به او خیره شد. لیا ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشت، اما ناگهان صدای ترمز شدیدی از پشت سرش آمد.

یک ماشین دیگر، با سرعت و بی‌رحمی جلوی ماشین مشکی را گرفت. از ماشین دوم، مردی با کت و شلوار خاکستری و چهره‌ای بسیار جدی پیاده شد.

_ (با لحنی آمرانه) بهش نزدیک نشو!

لیا با وحشت به سمت منبع صدا برگشت. قلبش ایستاد. آن چهره‌ی سرد، آن چشم‌های تیز...

_ مین یونگی؟!

یونگی با قدم‌هایی بلند و پرقدرت به سمت لیا آمد. او حتی به آن مرد مشکی نگاه هم نکرد، فقط با نگاهی که انگار می‌خواست لرزه به تن هر کسی بیندازد، به لیا خیره شد.

_ گفتم که تنها از اینجا بیرون نرو، گوش نکردی؟

+ (با بغض و ترس) شما... شما اینجا چیکار می‌کنید؟ مگه شما مدیر مدرسه نیستید؟ چرا دنبال من هستید؟

یونگی به لیا نزدیک‌تر شد، آنقدر نزدیک که لیا می‌توانست بوی عطر تلخ و گران‌قیمت او را حس کند. او سرش را کمی پایین آورد و با صدای بسیار پایینی که فقط لیا می‌شنید، گفت:

_ من اینجا نیستم که ازت محافظت کنم، لیا. من اینجا هستم تا مطمئن بشم اون رازهایی که پدرت پنهان کرده، به زندگی تو آسیب نمی‌زنه. حالا سوار ماشین شو، قبل از اینکه اوضاع از کنترل خارج بشه.

لیا بین دو مرد گیر کرده بود؛ یکی که می‌خواست او را با زور ببرد و دیگری که با ظاهرِ منقذ، خودش پر از معما بود.

در همین لحظه، گوشی لیا در کیفش زنگ خورد. نام روی صفحه، لرزه به تن او انداخت:

پدر❤️

لیا با دستانی لرزان گوشی را برداشت.

+ بله... بابا؟

÷(صدای پدرش از پشت تلفن، عصبی و پر از اضطراب بود) لیا! همین الان برگرد به خونه! هیچ جای دیگه‌ای نرو! الان می‌آم دنبالت!

لیا به یونگی نگاه کرد و بعد به مرد مشکی. او فهمید که دنیای امن و آرام او، همین حالا همیشگی، فرو ریخته است.



پایان قسمت سوم🙈


آیا داستان
به کجا پیش
می‌ره؟
خطرناک
ترسناک
دیدگاه ها (۰)

#ددی_من | قسمت دوم: مدیر جدیدهمهمه و سروصدا توی راهروهای دبی...

hasti: 👇👇 بیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط