part18
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
تهیونگ در حالی که اثر سرخی روی گونهاش هنوز میسوخت، به درِ بسته خیره ماند. صدای قدمهای تندِ کامیل در راهرو محو شد و سکوتِ سنگینی دستشویی را دوباره فرا گرفت. او نفسِ عمیقی کشید؛ لرزشِ خفیفی در دستانش بود که به هیچوجه از روی ترس نبود، بلکه از هجومی بود که آدرنالین به رگهایش آورده بود.
او به تصویرِ خودش در آینه نگاه کرد. اثرِ انگشتهای کامیل مثلِ یک مهر روی صورتش جا خوش کرده بود. تهیونگ دوباره همان لبخندِ کج را زد، اما اینبار کمی محوتر.
زیر لب با خودش زمزمه کرد: «پس واقعاً هنوز اونجایی…»
در کلاس، فضا به طرز خفهکنندهای آرام بود. وقتی کامیل با چهرهای برافروخته و چشمانی که از خشم و اضطراب میدرخشد وارد شد، کلاس برای چند لحظه ساکت شد. مینجی که داشت با ناخنهایش ور میرفت، نگاهی به کامیل انداخت و پوزخندی زد، اما کامیل حتی نگاهش نکرد. او با قدمهای بلند و محکم به سمت میزش رفت و نشست. دفترش را با صدایی نسبتاً بلند باز کرد و چنان با خشونت مدادش را روی کاغذ کشید که نوکش شکست.
مینجی با صدای آرامی که مخصوصِ شنیده شدن توسط کامیل بود، گفت: «انگار ظاهرِ شیکِ جدید، خیلی هم بهت آرامش نداده، نه؟»
کامیل بدون اینکه سرش را بلند کند، پاسخ داد: «دهنت رو ببند، مینجی.»
صدایِ سرد و تهدیدآمیزش چنان قاطع بود که مینجی جا خورد و ساکت شد. اما کامیل هنوز لرزشِ پنهانی در دستانش داشت؛ دستانی که هنوز گرمایِ آن لمسِ ناگهانی را روی لبهایش حس میکردند.
چند دقیقه بعد، تهیونگ وارد کلاس شد. او هیچکدام از نگاههای کنجکاوِ همکلاسیها را ندید. مستقیم به سمتِ میزش که چند ردیف عقبتر از کامیل بود رفت و نشست. او هیچگاه به سمتِ کامیل نگاه نکرد، اما کامیل با تمامِ وجود حس میکرد که نگاهِ تهیونگ مثلِ یک سایهیِ سنگین روی شانه و پشتِ سرش افتاده است.
در طولِ ادامهی کلاس، کامیل دیگر نتوانست روی درس تمرکز کند. ذهنش مدام به آن چند ثانیه در دستشویی برمیگشت. او به این فکر میکرد که چرا تهیونگ آن کار را کرد؟ آیا این یک بازیِ جدید بود؟ یا تهیونگ هم مثلِ بقیه فقط میخواست از وضعیتِ متزلزلِ خانوادهاش سوءاستفاده کند؟
اما در اعماقِ وجودش، اعترافی بود که حتی خودش از آن وحشت داشت: آن بوسه، برخلافِ سیلیاش، تنها چیزی بود که در این چند روزِ سرد و پر از نقشبازی، کاملاً واقعی و بدونِ نقاب به نظر میرسید.
زنگِ آخر که خورد، کامیل سریع وسایلش را جمع کرد و بدونِ اینکه به کسی نگاه کند، از کلاس بیرون زد. او میخواست هرچه زودتر از آن محیط دور شود، اما وقتی به حیاطِ مدرسه رسید، حس کرد کسی پشتِ سرش حرکت میکند.
برگشت و تهیونگ را دید که با همان فاصلهیِ همیشگی، چند قدم عقبتر راه میآمد.
کامیل ایستاد و با چشمانی که حالا دیگر به جای خشم، پر از سوال بود، گفت:
«دنبالِ چی میگردی؟»
تهیونگ یک قدم جلو آمد. نورِ عصرگاهی صورتش را روشن کرده بود و آن لکهیِ سرخیِ روی گونهاش، حالا بیشتر خودنمایی میکرد.
او گفت: «فقط میخواستم مطمئن بشم که توی اون درگیریِ کوچیکِ ما، کسی آسیبِ جدی ندیده. میدونی که… من آدمِ انتقامگیری نیستم، کامیل.»
کامیل با پوزخند گفت: «انتقام؟ تو واقعاً فکر کردی اون بوسه فقط یه «درگیریِ کوچیک» بود؟»
تهیونگ لبخندی زد، لبخندی که اینبار کاملاً متفاوت بود؛ سردتر، دقیقتر و شاید خطرناکتر.
«برای تو، شاید نه. اما برایِ من… شروعِ یه بازیِ خیلی جذابتره.»
شرط لایک بالای ۴۰
کامنت یادتون نره🩶
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
تهیونگ در حالی که اثر سرخی روی گونهاش هنوز میسوخت، به درِ بسته خیره ماند. صدای قدمهای تندِ کامیل در راهرو محو شد و سکوتِ سنگینی دستشویی را دوباره فرا گرفت. او نفسِ عمیقی کشید؛ لرزشِ خفیفی در دستانش بود که به هیچوجه از روی ترس نبود، بلکه از هجومی بود که آدرنالین به رگهایش آورده بود.
او به تصویرِ خودش در آینه نگاه کرد. اثرِ انگشتهای کامیل مثلِ یک مهر روی صورتش جا خوش کرده بود. تهیونگ دوباره همان لبخندِ کج را زد، اما اینبار کمی محوتر.
زیر لب با خودش زمزمه کرد: «پس واقعاً هنوز اونجایی…»
در کلاس، فضا به طرز خفهکنندهای آرام بود. وقتی کامیل با چهرهای برافروخته و چشمانی که از خشم و اضطراب میدرخشد وارد شد، کلاس برای چند لحظه ساکت شد. مینجی که داشت با ناخنهایش ور میرفت، نگاهی به کامیل انداخت و پوزخندی زد، اما کامیل حتی نگاهش نکرد. او با قدمهای بلند و محکم به سمت میزش رفت و نشست. دفترش را با صدایی نسبتاً بلند باز کرد و چنان با خشونت مدادش را روی کاغذ کشید که نوکش شکست.
مینجی با صدای آرامی که مخصوصِ شنیده شدن توسط کامیل بود، گفت: «انگار ظاهرِ شیکِ جدید، خیلی هم بهت آرامش نداده، نه؟»
کامیل بدون اینکه سرش را بلند کند، پاسخ داد: «دهنت رو ببند، مینجی.»
صدایِ سرد و تهدیدآمیزش چنان قاطع بود که مینجی جا خورد و ساکت شد. اما کامیل هنوز لرزشِ پنهانی در دستانش داشت؛ دستانی که هنوز گرمایِ آن لمسِ ناگهانی را روی لبهایش حس میکردند.
چند دقیقه بعد، تهیونگ وارد کلاس شد. او هیچکدام از نگاههای کنجکاوِ همکلاسیها را ندید. مستقیم به سمتِ میزش که چند ردیف عقبتر از کامیل بود رفت و نشست. او هیچگاه به سمتِ کامیل نگاه نکرد، اما کامیل با تمامِ وجود حس میکرد که نگاهِ تهیونگ مثلِ یک سایهیِ سنگین روی شانه و پشتِ سرش افتاده است.
در طولِ ادامهی کلاس، کامیل دیگر نتوانست روی درس تمرکز کند. ذهنش مدام به آن چند ثانیه در دستشویی برمیگشت. او به این فکر میکرد که چرا تهیونگ آن کار را کرد؟ آیا این یک بازیِ جدید بود؟ یا تهیونگ هم مثلِ بقیه فقط میخواست از وضعیتِ متزلزلِ خانوادهاش سوءاستفاده کند؟
اما در اعماقِ وجودش، اعترافی بود که حتی خودش از آن وحشت داشت: آن بوسه، برخلافِ سیلیاش، تنها چیزی بود که در این چند روزِ سرد و پر از نقشبازی، کاملاً واقعی و بدونِ نقاب به نظر میرسید.
زنگِ آخر که خورد، کامیل سریع وسایلش را جمع کرد و بدونِ اینکه به کسی نگاه کند، از کلاس بیرون زد. او میخواست هرچه زودتر از آن محیط دور شود، اما وقتی به حیاطِ مدرسه رسید، حس کرد کسی پشتِ سرش حرکت میکند.
برگشت و تهیونگ را دید که با همان فاصلهیِ همیشگی، چند قدم عقبتر راه میآمد.
کامیل ایستاد و با چشمانی که حالا دیگر به جای خشم، پر از سوال بود، گفت:
«دنبالِ چی میگردی؟»
تهیونگ یک قدم جلو آمد. نورِ عصرگاهی صورتش را روشن کرده بود و آن لکهیِ سرخیِ روی گونهاش، حالا بیشتر خودنمایی میکرد.
او گفت: «فقط میخواستم مطمئن بشم که توی اون درگیریِ کوچیکِ ما، کسی آسیبِ جدی ندیده. میدونی که… من آدمِ انتقامگیری نیستم، کامیل.»
کامیل با پوزخند گفت: «انتقام؟ تو واقعاً فکر کردی اون بوسه فقط یه «درگیریِ کوچیک» بود؟»
تهیونگ لبخندی زد، لبخندی که اینبار کاملاً متفاوت بود؛ سردتر، دقیقتر و شاید خطرناکتر.
«برای تو، شاید نه. اما برایِ من… شروعِ یه بازیِ خیلی جذابتره.»
شرط لایک بالای ۴۰
کامنت یادتون نره🩶
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
- ۱.۵k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط