"سایه خون"
"سایه خون"
🩸 پارت ۲۰ – بیمارستان، خون و سکوت
دیدم سرش داره خون میاد.
وای پسر... چرا زودتر نفهمیدی؟
سریع به راننده گفتم:
— برو سمت بیمارستان، همین الان!
همزمان زنگ زدم به تههونگ، جریان رو براش توضیح دادم.
گفت خودش هم میاد بیمارستان.
بعد چند دقیقه رسیدیم.
پیاده شدم، رفتم سمت لارا.
در ماشین رو باز کردم، زیر پاش و کمرشو گرفتم، آروم آوردمش بیرون.
رفتم داخل بیمارستان، با صدای بلند داد زدم:
— این بیمارستان کوفتی دکتر نداره؟!
یکی از کارکنان اومد جلو، گفت:
— آقا، آروم باشید. اینجا بیمارستانه.
با عصبانیت گفتم:
— نمیگفتی بیمارستان، نمیدونستم کدوم گوری باید برم الان!
پرستار با اشاره گفت:
— اون اتاق، سریع ببریدش اونجا.
بردمش داخل، گذاشتمش روی تخت.
دکتر وارد شد، نگاهی انداخت و گفت:
— سلام آقا جونکوک، چه اتفاقی افتاده؟
با اخم گفتم:
— سلام... میشه گمشی بیای ببینی چی شده؟!
دکتر بدون حرف اشاره کرد که از اتاق برم بیرون.
رفتم بیرون، نشستم روی صندلی، سرمو با دستام گرفتم.
همهچی تو ذهنم قاطی شده بود.
صدای قدمهایی اومد.
سرمو بالا گرفتم، دیدم تههونگ و اون دختره، ربکا، وارد شدن.
تههونگ پرسید:
— جونکوک، چی شد؟ لارا کجاست؟
گفتم:
— نمیدونم دقیقاً چی شده. فکر کنم وقتی پریدن، سرش ضربه خورده. الان تو اتاقه.
ربکا با عصبانیت گفت:
— مردک! چرا رفیقمو دزدیدی، هااااا؟
تههونگ برگشت سمتش:
— دختر، ببند دهنو! الان به فنامون میدی!
ربکا با خونسردی گفت:
— کسی که باید دهنشو ببنده، تویی.
تههونگ دیگه چیزی نگفت.
ربکا هم چند دقیقه غرغر کرد، ولی بعدش ساکت شد.
همه منتظر بودیم تا دکتر بیاد.
---
ویو چند دقیقه بعد
دکتر از اتاق بیرون اومد.
همهمون رفتیم سمتش.
جونکوک با نگرانی پرسید:
— آقا دکتر، چی شد؟ لارا خوبه؟
دکتر گفت:
— آره، خوبه. دخترم لارا فقط یه ضربهی شدید به سرش خورده بود.
همین باعث بیهوشی شده بود، ولی الان وضعیتش پایدار شده.
ربکا پرسید:
— الان میتونیم ببینیمش؟
دکتر گفت:
— یهکم صبر کنید. پرستار خودش میاد خبرتون میکنه.
دکتر رفت.
و ما... فقط منتظر بودیم.
ادامه دارد... 🖤
🩸 پارت ۲۰ – بیمارستان، خون و سکوت
دیدم سرش داره خون میاد.
وای پسر... چرا زودتر نفهمیدی؟
سریع به راننده گفتم:
— برو سمت بیمارستان، همین الان!
همزمان زنگ زدم به تههونگ، جریان رو براش توضیح دادم.
گفت خودش هم میاد بیمارستان.
بعد چند دقیقه رسیدیم.
پیاده شدم، رفتم سمت لارا.
در ماشین رو باز کردم، زیر پاش و کمرشو گرفتم، آروم آوردمش بیرون.
رفتم داخل بیمارستان، با صدای بلند داد زدم:
— این بیمارستان کوفتی دکتر نداره؟!
یکی از کارکنان اومد جلو، گفت:
— آقا، آروم باشید. اینجا بیمارستانه.
با عصبانیت گفتم:
— نمیگفتی بیمارستان، نمیدونستم کدوم گوری باید برم الان!
پرستار با اشاره گفت:
— اون اتاق، سریع ببریدش اونجا.
بردمش داخل، گذاشتمش روی تخت.
دکتر وارد شد، نگاهی انداخت و گفت:
— سلام آقا جونکوک، چه اتفاقی افتاده؟
با اخم گفتم:
— سلام... میشه گمشی بیای ببینی چی شده؟!
دکتر بدون حرف اشاره کرد که از اتاق برم بیرون.
رفتم بیرون، نشستم روی صندلی، سرمو با دستام گرفتم.
همهچی تو ذهنم قاطی شده بود.
صدای قدمهایی اومد.
سرمو بالا گرفتم، دیدم تههونگ و اون دختره، ربکا، وارد شدن.
تههونگ پرسید:
— جونکوک، چی شد؟ لارا کجاست؟
گفتم:
— نمیدونم دقیقاً چی شده. فکر کنم وقتی پریدن، سرش ضربه خورده. الان تو اتاقه.
ربکا با عصبانیت گفت:
— مردک! چرا رفیقمو دزدیدی، هااااا؟
تههونگ برگشت سمتش:
— دختر، ببند دهنو! الان به فنامون میدی!
ربکا با خونسردی گفت:
— کسی که باید دهنشو ببنده، تویی.
تههونگ دیگه چیزی نگفت.
ربکا هم چند دقیقه غرغر کرد، ولی بعدش ساکت شد.
همه منتظر بودیم تا دکتر بیاد.
---
ویو چند دقیقه بعد
دکتر از اتاق بیرون اومد.
همهمون رفتیم سمتش.
جونکوک با نگرانی پرسید:
— آقا دکتر، چی شد؟ لارا خوبه؟
دکتر گفت:
— آره، خوبه. دخترم لارا فقط یه ضربهی شدید به سرش خورده بود.
همین باعث بیهوشی شده بود، ولی الان وضعیتش پایدار شده.
ربکا پرسید:
— الان میتونیم ببینیمش؟
دکتر گفت:
— یهکم صبر کنید. پرستار خودش میاد خبرتون میکنه.
دکتر رفت.
و ما... فقط منتظر بودیم.
ادامه دارد... 🖤
- ۵.۱k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط