پارت۳۷
پارت۳۷
تهیونگ با چهره ای عصبانی گفت
تهیونگ:داری چیکار میکنی
جونگکوک:خجالت بکش کیه که به زن باردارش انقدر بی توجهی میکنه هان همه زنا وقتی باردارن تپل و چاق میشن ولی جی را مثل یه چوب میمونه از بس لاغره به خودتم میگی مرد من خواهرمو میبرم هرموقع ادم شدی بیا دنبالش
و سریع با جی را از خونه بیرون اومدن و سوار ماشین شدن
جونگکوک :جی را میخوای بریم خونه مامانم تا اونجا بهتر بهت برسن
جی را:نه مزاحم نمیشم(بغض)
جونگکوک:چه مزاحمی اتفاقا اونا خیلی دلشون میخواد تورو ببینن
جی را:واقعا
جونگکوک:اره پس میریم اونجا
چی را:باشه
و جونگکوک جی را رو برد خونه ی مامانش و جی را رو اونجا گذاشت
پدر و مادر جونگکوک خیلی مراقب جی را بودن و نمیذاشتن آب تو دلش تکون بخوره ۳ ماه گذشت و جی را خوشحال بود اونم از وقتی از اوک جهنم بیرون اومده بود
و حسابی بهش خوش میگذشت و خورد و خوراکش هم خوب بود تا اینکه یه روز تهیونگ بیخبر اومد و زنگ خونه رو زد و در رو براش باز کردن
مادرجونگکوک:چرا اومدی اینجا
تهیونگ: اومدم تا جی را رو ببینم
مادر جونگکوک:چطور روت میشه تو اون دختر رو نابود کردی
پدر جونگکوک:الان که حالش خوب شده چرا اومدی سراغش چرا میخوای آرامشش و درهم بزنی
تهیونگ:میخوام ببینمش من میدونم که اشتباه کردم
مادرجونگکوک:دیگه خیلی دیره
پدر جونگکوک:حونگکوک داره میاد اگر تورو ببینه عصبی میشه
تهیونگ:خواهش میکنم بزارید ببینمش
مادر جونگکوک:خوابه دکتر گفته نباید اجازه بدیم استرس بگیره و ناراحت یا عصبی بشه بزار استراحت کنه تازه از بیمارستان مرخص شده
تهیونگ:چی چرا
پدر جونگکوک:اون بدنش به حدی ضعیف شده که نمیتونه بچه رو نگه داره برای همین هرروز باید بره بیمارستان و بهش سرم تقویتی بزنن
تهیونگ:واقعا
مادر جونگکوک:اره و همه ایناهم تو سرش اوردی
در حال حرف زدن بودن که جونگکوک از راه رسید و با دیدن تهیونگ خشمگین شد
جونگکوک:دست از سر زندگی جی را بردار نمیخواد دیگه ببینت
تهیونگ:جونگکوک من میدونم اشتباه کردم لطفا
جونگکوک:اها اون موقع که زندانیش کردی تو خونه اون موقع که نمیذاشتی غذا بخوره و کتکش میزدی فکر اینو نمیکردی که کارت اشتباهه اره
تهیونگ:.....
جونگکوک:برو اجازه نمیدم خواهرم دیگه ریختت و ببینه
که جی را با حالت خوابالویی و لباس خوشگل ابی اومد پایین و گفت
جی را:اوپا اومدی(خوبالو)
مادر جونگکوک:بیدار شدی عزیزم
.................
تهیونگ با چهره ای عصبانی گفت
تهیونگ:داری چیکار میکنی
جونگکوک:خجالت بکش کیه که به زن باردارش انقدر بی توجهی میکنه هان همه زنا وقتی باردارن تپل و چاق میشن ولی جی را مثل یه چوب میمونه از بس لاغره به خودتم میگی مرد من خواهرمو میبرم هرموقع ادم شدی بیا دنبالش
و سریع با جی را از خونه بیرون اومدن و سوار ماشین شدن
جونگکوک :جی را میخوای بریم خونه مامانم تا اونجا بهتر بهت برسن
جی را:نه مزاحم نمیشم(بغض)
جونگکوک:چه مزاحمی اتفاقا اونا خیلی دلشون میخواد تورو ببینن
جی را:واقعا
جونگکوک:اره پس میریم اونجا
چی را:باشه
و جونگکوک جی را رو برد خونه ی مامانش و جی را رو اونجا گذاشت
پدر و مادر جونگکوک خیلی مراقب جی را بودن و نمیذاشتن آب تو دلش تکون بخوره ۳ ماه گذشت و جی را خوشحال بود اونم از وقتی از اوک جهنم بیرون اومده بود
و حسابی بهش خوش میگذشت و خورد و خوراکش هم خوب بود تا اینکه یه روز تهیونگ بیخبر اومد و زنگ خونه رو زد و در رو براش باز کردن
مادرجونگکوک:چرا اومدی اینجا
تهیونگ: اومدم تا جی را رو ببینم
مادر جونگکوک:چطور روت میشه تو اون دختر رو نابود کردی
پدر جونگکوک:الان که حالش خوب شده چرا اومدی سراغش چرا میخوای آرامشش و درهم بزنی
تهیونگ:میخوام ببینمش من میدونم که اشتباه کردم
مادرجونگکوک:دیگه خیلی دیره
پدر جونگکوک:حونگکوک داره میاد اگر تورو ببینه عصبی میشه
تهیونگ:خواهش میکنم بزارید ببینمش
مادر جونگکوک:خوابه دکتر گفته نباید اجازه بدیم استرس بگیره و ناراحت یا عصبی بشه بزار استراحت کنه تازه از بیمارستان مرخص شده
تهیونگ:چی چرا
پدر جونگکوک:اون بدنش به حدی ضعیف شده که نمیتونه بچه رو نگه داره برای همین هرروز باید بره بیمارستان و بهش سرم تقویتی بزنن
تهیونگ:واقعا
مادر جونگکوک:اره و همه ایناهم تو سرش اوردی
در حال حرف زدن بودن که جونگکوک از راه رسید و با دیدن تهیونگ خشمگین شد
جونگکوک:دست از سر زندگی جی را بردار نمیخواد دیگه ببینت
تهیونگ:جونگکوک من میدونم اشتباه کردم لطفا
جونگکوک:اها اون موقع که زندانیش کردی تو خونه اون موقع که نمیذاشتی غذا بخوره و کتکش میزدی فکر اینو نمیکردی که کارت اشتباهه اره
تهیونگ:.....
جونگکوک:برو اجازه نمیدم خواهرم دیگه ریختت و ببینه
که جی را با حالت خوابالویی و لباس خوشگل ابی اومد پایین و گفت
جی را:اوپا اومدی(خوبالو)
مادر جونگکوک:بیدار شدی عزیزم
.................
- ۸.۰k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط