{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم...

اِما

غش غش میخندیدم که یهو مایکی لب بر چید.
اما: عه چت شد؟
مایکی:‌اَما اِما ازم میترسه‌!
اما: برادرم یواش یواش.
یهو مایکی جدی شد.
مایکی: فعلاً قراره فقط نقش یه دوست و برام داشته باشه اِما. این حس فقط یه کراش زدن ساده است. نیاز نیست اذیتش کنم فعلا. الان اون به حد کافی درگیر هست.
مایکی راست می‌گفت. دیگه چیزی نگفتم.
شب بود و خسته بودم. به مایکی شب بخیر گفتم و رفتم بخوابم.
مایکی راست می‌گفت. باران فعلا اوضاع خوبی نداشت میخواستم کمکش کنم.
صبح از خواب پریدم بالا.
باید از این چند روز باقی مونده استفاده میکردم تا مدارس باز نشدن.
چشمم به باران خورد.
واقعا مثل فرشته ها بود. خیلی ناز بود. حق داشتند همه میخواستند بدزدنش.
اَما مایکی نمیذاره دیگه کسی بش نزدیک شه.
از اتاق زدم بیرون که چشمم خورد به مایکی و دوستاش.
سلام کردم و رفتم پیششون.
میتسویا: سلام اِما چان.
باجی و چیفویو: سلام.
مایکی با لحن کیوتی: سلام اِما چطوری؟
ابرومو بالا انداختم.
اما: عالی.
دوراکن هم سلام کرد. نمیدونستم دیگه چه جوری باید توجهش و جلب کنم.
رفتم طرف آشپزخونه تا یه چیزی آماده کنم بخوریم.
روبه مایکی گفتم: چیزی خوردید؟
مایکی: نه دست خودتو میبوسه.
اِما:‌اوکی.
داشتم سفره رو میچیدم که همون لحظه باران از اتاق اومد بیرون.
با تعجب نگاش میکردم. خواب آلو چشماش و میمالوند. با حالت گیجی نگاهی به من انداخت.
باران: من کجام؟
اِما: باران.
صدامو که شنید یهو انگار به خودش اومد.
نگاهی به خودش انداخت و جیغی کشید و رفت تو اتاق.
رفتم طرف اتاق.
روی زمین نشسته بود و سرش و توی دستاش گرفته بود.
موهای بلندش دورش ریخته بودند و روی زمین بودند.
رفتم طرفش و صداش کردم.
سرشو از دستاش آورد بیرون با نگاه مظلوم و ساکتی منتظر نگام کرد.
اِما: چیزی شده؟ خوبی؟
لبخند آرومی زد.
باران: خوبم چیزی نیست!
اِما: اَما...
بیخیال گفت: میشه یه شونه ای چیزی به من بدی؟
بَرِسَمو بهش دادم.
بعد از چند دقیقه موهاشو کامل بسته بود و بافته بود بالا.
اِما: چرا موهاتو باز نمیذاری؟
باران:نمی‌دونم. شاید چون دلم نمیخواد باز باشن.
بعد هم گفت: بیا بریم صبحونه بخوریم.
ادامه داد.
باران: ببخشید نتونستم کمکت کنم.
اصلا نمیدونستم چی بگم.
بلند شد و باهم از اتاق رفتیم بیرون.
پسرا تو هپروت بودند. بهشون حق میدادم باران واقعا خوشگل بود. چند لحظه پیش حتی منم مبهوت شدم.
باران آروم با خجالت سلام کرد و بعد هم نزدیک به من نشست کناره سفره.
یه کاسه غذا و چاپستیک گذاشتم جلوش.
برای همه غذا کشیدم و مشغول شدند.

مایکی
حواسم اونجا نبود. حس میکردم یه الهه دیدم. این دختر فوق العاده بود. اصن مطمئن نبودم آدم یا نه. چرا مثل یه پری بود؟
نشستیم سر سفره. موهاشو بسته بود. هنوزم خوشکل بود. خیلی خوشگل، اَما اون حالت الهه مانند و نداشت.
با چاپستیکای توی دستش بازی میکرد و اصلا حواسش اونجا نبود.
دلم میخواست کمکش کنم.
نمیدونستم چیکار کنم غذا بخوره.
یهو صدای باجی بلند شد.
باجی: باران چان چرا غذا نمی‌خوری؟
حواسش جمع باجی شد.
باران: عاا! اوم چیزی نیست. فقط با این چه جوری غذا میخورید؟
چاپستیک توی دستش و بالا آورد. با تعجب نگاش میکردیم.
باجی: یعنی چی؟
باران: خب من بلد نیسم از اینا استفاده کنم: تاحالا باهاشون کار نکردم.
مایکی: پس چه جوری تاحالا غذا میخوردی؟
باران: با قاشق و چنگال و کارد.
اِما که تازه فهمیده بود گفت.
اِما: عه شما هم مثل غربی ها با قاشق چنگال میخورید؟
بعد هم کار با چاپستیک و بهش یاد داد.
آروم شروع کرد به خوردن. همه حواسشون دوباره جمع غذاشون شدن بود.
اما باران حواسش نبود. انگار اصلا اونجا نبود. همه غذاشون و خوردند و باران کمک اِما سفره رو جمع کردند.
________________________________________
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
دیدگاه ها (۱)

پارت چهارم...یکی دو ساعت بود که اینجا بودیم. سوزی برامون شرب...

پارت سوم...مایکی: تو میفهمی این دختر چی میگه؟ دختر(شاگرد): آ...

عشق من عاشق دورایاکیه pr8 چند روز بعد خونه‌ی سانو ها اما: چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط