پارت هفتم
پارت هفتم...
رفتیم طرف موتور ها، اِما دوید طرف دوراکن و گفت من میکا رو بیارم. بعد هم نامحسوس چشمکی زد و رفت. دخترِ خل و چل دیوونه.
میکا چان پشت من نشست. باید سر حالش می آوردم.
مایکی: میکا چان منو محکم بگیر.
لباسم و از پشت گرفت.
با لحن شیطونی گفتم:
مایکی: افتادی تقصیر من نیست ها، نگی نگفتی!
یهو گاز دادم که ناخودآگاه دستش دورم حلقه شد. حس خیلی خوبی بهم داد.
مایکی: میخوام بچه هارو بپیچونم .پایه ای؟
با تعجب نگام میکرد.
صدای آرومشو شنیدم.
میکا: باشه.
با خوشحالی گاز دادم و از بچه ها دور شدم. موتور و انداختم تو یه اتوبان و تند میروندم.
حواسم به هیچی نبود، خیسی چیزی رو روی پیراهنم حس کردم و بعد صدای هق هقش. گریه میکرد و جیغ میکشید.
موتور و یه گوشه پارک کردم و رفتم سمتش و بغلش کردم.
تو بغلم هق میزد و میلرزید.
بعد از چند لحظه که آروم شده بود، خودش و از بغلم بیرون کشید و با خجالت روشو طرف دیگه ای کرد.
میکا: گمناسای.(معذرت میخوام)
مایکی: چرا عذر خواهی میکنی؟
میکا: چوو...چون...خب نمیدونم.
مایکی: خب نظرت چیه بریم یه خوراکی خوشمزه بخوریم.
با ذوق نگام کرد.
میکا: وایی جدی میگی؟ باشه بریم بریم!
دستشو گرفتمو سوار موتور کردم. به سمت مغازهی دورایاکی فروشی رفتم.
چند تا دورایاکی خریدم و به سمتش اومدم.
در ظرف دورایاکیها رو باز کردم و یکی تو دهنم گذاشتم.
مایکی: اومم عالیه!
یکی دیگه برداشتم و بردم سمت دهنش.
خجالت کشید و نگاهم نمیکرد.
مایکی: هی باز کن دهنتو دیگه، و اگرنه میخورمشا.
با خجالت دهنش و باز کرد و دورایاکی و تو دهنش گذاشتم. طعمشو که چشید با ذوق نگام کرد.
میکا: واییییی عالییییههه!
مشغول خوردن بودیم و با لذت نگاه میکا میکردم که گوشیم زنگ خورد. جواب دادم.
دوراکن: کجایی مایکی؟
مایکی:دم مغازهی دورایاکی فروشی.
دوراکن: اوکی ما اَم الان بهتون میرسیم. پوکر شدم. رفتم سمت مغازه و چندتا دورایاکی دیگه گرفتم و مشغول خوردن با میکا بودیم که بقیه هم رسیدند.
اومدن سمتمون. میکا با ذوق به اما گفت: وایی اِما چه این خوراکی کشورتون خوشمزه است.
اِما با خنده گفت: توام دورایاکی دوست داری؟
میکا با ذوق سر تکون داد.
بالاخره همه سوار موتور شدیم و راه افتادیم.
دم یه پارک نگه داشتیم و همه پیاده شدند.
چند دقیقه ای بود که ایستاده بودیم.
میکا نگاهش نگران شده بود.
مایکی: میکا؟
میکا: صدا! صدا میاد، داره ناله میکنه!؟
مایکی: اَما صدایی نمیاد میکا.
انگار اصلا حواسش به من نبود. راه افتاد طرف یه کوچهی تاریک.
با ترس دویدم سمتش.
به کوچه که رسید واردش شد. اصلا مَنو نمیدید. ته کوچه چند تا آدم دید.
با نگرانی نشست رو زمین و نزدیکشون شد.
رفت طرف یکی از پسرا و به دیوار تکیه اش داد.
طرف دومی رفت که یهو بهش حمله کرد.
_هی چی میخوای دختر کوچولو؟
یه چاقو زیر گلوی میکا گذاشته بود. خشکم زده بود. هر لحظه ممکن بود پسره رو بکشم.
دیدم میتسویا داره از پشت بهش نزدیک میشه.
نفهمیدم چی شد، اَما میکا روی زمین پرت شد و شروع کرد سرفه کردن.
با ترس دویدم سمتش که به سختی از جاش بلند شد و رفت طرف پسرِ.
میکا: حالت خوبه؟
_تو...تو...خودتو سپر من کردی، اَما...چ...چرا؟
میکا: خب چون نمیخوام صدمه ببینید. میشه کمکم کنی دوستاتو بلند کنم؟
با کمک هم همه رو به دیوار تکیه دادن.
رفت طرف پسر آخر.
آروم بغلش کرد و نازش کرد.
نور گوشیمو انداختم رو پسرا.
اون اون کازو بود...
داد زدم.
مایکی: میکا از اون فاصله بگیر.
میکا: آرومتر! حالش خوب نیست، چرا داد میزنی؟
_____________________________
سلام دوباره🤗
دو تا پارت بلند بارگذاری کردم😃
امتحانام شروع شده...🫠
گفتم دو تا پارت بگذارم که اگه نتونستم این مدت درست پارت بدم🥲🩵
نظری، انتقادی، پیشنهادی و...هرچی بود پذیرا اَم.🫡
امیدوارم بخونید لذت ببرید.😉💜
حرفی چیزی بود بهم پیام بدید خوشحال میشم صحبت کنیم...😀
خب دیگه خیلی حرف زدم همین دیگه...😶🌫️
امیدوارم بخونید و لذت ببرید...☺️💙
پی نوشت: راستی همین الان ویرایش زدم اینو بگم. عکس بالا واقعیه، از یکی از کوچه های توکیو هست. یه عکاس گرفته بود گیر آوردم. خیلی دوستش دارم و به داستان ماهم مربوطه...
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
رفتیم طرف موتور ها، اِما دوید طرف دوراکن و گفت من میکا رو بیارم. بعد هم نامحسوس چشمکی زد و رفت. دخترِ خل و چل دیوونه.
میکا چان پشت من نشست. باید سر حالش می آوردم.
مایکی: میکا چان منو محکم بگیر.
لباسم و از پشت گرفت.
با لحن شیطونی گفتم:
مایکی: افتادی تقصیر من نیست ها، نگی نگفتی!
یهو گاز دادم که ناخودآگاه دستش دورم حلقه شد. حس خیلی خوبی بهم داد.
مایکی: میخوام بچه هارو بپیچونم .پایه ای؟
با تعجب نگام میکرد.
صدای آرومشو شنیدم.
میکا: باشه.
با خوشحالی گاز دادم و از بچه ها دور شدم. موتور و انداختم تو یه اتوبان و تند میروندم.
حواسم به هیچی نبود، خیسی چیزی رو روی پیراهنم حس کردم و بعد صدای هق هقش. گریه میکرد و جیغ میکشید.
موتور و یه گوشه پارک کردم و رفتم سمتش و بغلش کردم.
تو بغلم هق میزد و میلرزید.
بعد از چند لحظه که آروم شده بود، خودش و از بغلم بیرون کشید و با خجالت روشو طرف دیگه ای کرد.
میکا: گمناسای.(معذرت میخوام)
مایکی: چرا عذر خواهی میکنی؟
میکا: چوو...چون...خب نمیدونم.
مایکی: خب نظرت چیه بریم یه خوراکی خوشمزه بخوریم.
با ذوق نگام کرد.
میکا: وایی جدی میگی؟ باشه بریم بریم!
دستشو گرفتمو سوار موتور کردم. به سمت مغازهی دورایاکی فروشی رفتم.
چند تا دورایاکی خریدم و به سمتش اومدم.
در ظرف دورایاکیها رو باز کردم و یکی تو دهنم گذاشتم.
مایکی: اومم عالیه!
یکی دیگه برداشتم و بردم سمت دهنش.
خجالت کشید و نگاهم نمیکرد.
مایکی: هی باز کن دهنتو دیگه، و اگرنه میخورمشا.
با خجالت دهنش و باز کرد و دورایاکی و تو دهنش گذاشتم. طعمشو که چشید با ذوق نگام کرد.
میکا: واییییی عالییییههه!
مشغول خوردن بودیم و با لذت نگاه میکا میکردم که گوشیم زنگ خورد. جواب دادم.
دوراکن: کجایی مایکی؟
مایکی:دم مغازهی دورایاکی فروشی.
دوراکن: اوکی ما اَم الان بهتون میرسیم. پوکر شدم. رفتم سمت مغازه و چندتا دورایاکی دیگه گرفتم و مشغول خوردن با میکا بودیم که بقیه هم رسیدند.
اومدن سمتمون. میکا با ذوق به اما گفت: وایی اِما چه این خوراکی کشورتون خوشمزه است.
اِما با خنده گفت: توام دورایاکی دوست داری؟
میکا با ذوق سر تکون داد.
بالاخره همه سوار موتور شدیم و راه افتادیم.
دم یه پارک نگه داشتیم و همه پیاده شدند.
چند دقیقه ای بود که ایستاده بودیم.
میکا نگاهش نگران شده بود.
مایکی: میکا؟
میکا: صدا! صدا میاد، داره ناله میکنه!؟
مایکی: اَما صدایی نمیاد میکا.
انگار اصلا حواسش به من نبود. راه افتاد طرف یه کوچهی تاریک.
با ترس دویدم سمتش.
به کوچه که رسید واردش شد. اصلا مَنو نمیدید. ته کوچه چند تا آدم دید.
با نگرانی نشست رو زمین و نزدیکشون شد.
رفت طرف یکی از پسرا و به دیوار تکیه اش داد.
طرف دومی رفت که یهو بهش حمله کرد.
_هی چی میخوای دختر کوچولو؟
یه چاقو زیر گلوی میکا گذاشته بود. خشکم زده بود. هر لحظه ممکن بود پسره رو بکشم.
دیدم میتسویا داره از پشت بهش نزدیک میشه.
نفهمیدم چی شد، اَما میکا روی زمین پرت شد و شروع کرد سرفه کردن.
با ترس دویدم سمتش که به سختی از جاش بلند شد و رفت طرف پسرِ.
میکا: حالت خوبه؟
_تو...تو...خودتو سپر من کردی، اَما...چ...چرا؟
میکا: خب چون نمیخوام صدمه ببینید. میشه کمکم کنی دوستاتو بلند کنم؟
با کمک هم همه رو به دیوار تکیه دادن.
رفت طرف پسر آخر.
آروم بغلش کرد و نازش کرد.
نور گوشیمو انداختم رو پسرا.
اون اون کازو بود...
داد زدم.
مایکی: میکا از اون فاصله بگیر.
میکا: آرومتر! حالش خوب نیست، چرا داد میزنی؟
_____________________________
سلام دوباره🤗
دو تا پارت بلند بارگذاری کردم😃
امتحانام شروع شده...🫠
گفتم دو تا پارت بگذارم که اگه نتونستم این مدت درست پارت بدم🥲🩵
نظری، انتقادی، پیشنهادی و...هرچی بود پذیرا اَم.🫡
امیدوارم بخونید لذت ببرید.😉💜
حرفی چیزی بود بهم پیام بدید خوشحال میشم صحبت کنیم...😀
خب دیگه خیلی حرف زدم همین دیگه...😶🌫️
امیدوارم بخونید و لذت ببرید...☺️💙
پی نوشت: راستی همین الان ویرایش زدم اینو بگم. عکس بالا واقعیه، از یکی از کوچه های توکیو هست. یه عکاس گرفته بود گیر آوردم. خیلی دوستش دارم و به داستان ماهم مربوطه...
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۲۰۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط