زندگی جدید
زندگی جدید
پارت ۱۰
پایان فصل اول
-خب برنامه چیه؟
در حالی که با تانجیرو و نزوکو میرفتیم خونه میپرسم.
نزوکو میگه:《چون آخر هفته هست اول تکالیفمون را انجام میدیم.به مامان و بابا توی شیرینی فروشی کمک میکنیم و استراحت. 》
-پس پیش به سوی استراحت.
تانجیرو میگه:《اول کارا مون را میکنیم و بعد استراحت. 》
-باشه باشه. هرچه تو بگی.
هر چند که من شب ها اصلا استراحت ندارم.به زور انرژیزا هست که زندم.روز ها میخوابم و شب ها تا دم طلوع به عنوان خنجر سیاه فعالیت میکنم.
توی خونه
سلام به مامان و بابا میکنم. سریع میرم روی تختم و بودن اینکه بفهمم از شدت خستگی بیهوش میشم.
چشمام را باز میکنم. آسمان تیره شب که با ستاره ها روشن شده.جنگلی که توش هستم مثل خواب های قبلیم هست.
شروع میکنم به جلو رفتن.
من وقتی میخوابم این خواب را میبینم.
هیچ وقت معنی این خواب را نفهمیدم.
ناگهان زمین لرزه میشه. آسمان خونی میشه و ستاره ها ی نورانی سیاه میشه.
روند این خواب همینه.
شاید دلیله این خواب اینکه هر دوبار که قبلا زندگی کردم زیر نور ستاره ها مردم.
این آسمان قرمز شروع میکنه مثل کاشی که شکسته شده بریزه .
یک سایه.
نه.یک نفر.
یک نفر اونجاست.
روی یک ابر سیاه وایسادن.
یکی از تیکه های آسمون که شبیه یک کاشی شکسته داره میریزه روی زمین را میگیرم. میارمش پشت گوشم و آماده پرتابش میکنم.
میچرخم و محکم به سمتش پرتابش میکنم.محکم میخوره به یک حفاظ مشکی ولی حفاظت ترک میخوره.
پس توی خواب ضعیفه. بهتره برم نزدیکه تر.
دوباره دو تا دیگه از اون تیکه های آسمان را که مثل کاشی دارن میریزن را میگیرم .از بقیه کاشی ها هم برای بالا رفتن استفاده میکنم.
تو قبلا تونستی از پشت بوم خونه ها بپری.این که چیزی نیست.
میدوم و پام را روی اولی میزارم ولی بدون معطلی روی دومی میپرم و همینطور تا آخرین تیکه که میرم.
قشنگ روبه روی همیم .میتونم چشم های قرمزش به همراه لبخندی که از روی تمسخر زده ببینم.
پس اول اومده منو توی خوابم برسی کنه.
وقت را هدر نمیدم.
محکم کاشی ها را به سمتش پرتاب میکنم.کاشی که توی دستم راستم بود سرش را قطع میکنه و کاشی که دست چپم بود از کمرش.
وای نه.حالا چجوری فرود بیام؟
درحالی که داشتم سقوط میکردم ،بلند میخنده انگار جوری که کل خوابم یخ میزنه. و میگه:《وقتشه که بیدار بشی خنجر سیاه.》
چشمام را باز میکنم. نفس نفس میزنم.سرم به شدت درد میکنه.
برای چی آخه وقتی خوابیدم میاد توی خواب سراغم؟
#شیطان_کش #تیغه_شیطان #شیطانکش #انیمه_تانجیرو #رمان_شیطان #کاگایا_اوبایاشاکی #تانجیرو_کامادو #نزوکو_و_تانجیرو #کیبوتسوجی_موزان #موزان #موزان_کیبوتسوجی #کوکوشیبو #کوکوشیبو_و_یوریچی
پارت ۱۰
پایان فصل اول
-خب برنامه چیه؟
در حالی که با تانجیرو و نزوکو میرفتیم خونه میپرسم.
نزوکو میگه:《چون آخر هفته هست اول تکالیفمون را انجام میدیم.به مامان و بابا توی شیرینی فروشی کمک میکنیم و استراحت. 》
-پس پیش به سوی استراحت.
تانجیرو میگه:《اول کارا مون را میکنیم و بعد استراحت. 》
-باشه باشه. هرچه تو بگی.
هر چند که من شب ها اصلا استراحت ندارم.به زور انرژیزا هست که زندم.روز ها میخوابم و شب ها تا دم طلوع به عنوان خنجر سیاه فعالیت میکنم.
توی خونه
سلام به مامان و بابا میکنم. سریع میرم روی تختم و بودن اینکه بفهمم از شدت خستگی بیهوش میشم.
چشمام را باز میکنم. آسمان تیره شب که با ستاره ها روشن شده.جنگلی که توش هستم مثل خواب های قبلیم هست.
شروع میکنم به جلو رفتن.
من وقتی میخوابم این خواب را میبینم.
هیچ وقت معنی این خواب را نفهمیدم.
ناگهان زمین لرزه میشه. آسمان خونی میشه و ستاره ها ی نورانی سیاه میشه.
روند این خواب همینه.
شاید دلیله این خواب اینکه هر دوبار که قبلا زندگی کردم زیر نور ستاره ها مردم.
این آسمان قرمز شروع میکنه مثل کاشی که شکسته شده بریزه .
یک سایه.
نه.یک نفر.
یک نفر اونجاست.
روی یک ابر سیاه وایسادن.
یکی از تیکه های آسمون که شبیه یک کاشی شکسته داره میریزه روی زمین را میگیرم. میارمش پشت گوشم و آماده پرتابش میکنم.
میچرخم و محکم به سمتش پرتابش میکنم.محکم میخوره به یک حفاظ مشکی ولی حفاظت ترک میخوره.
پس توی خواب ضعیفه. بهتره برم نزدیکه تر.
دوباره دو تا دیگه از اون تیکه های آسمان را که مثل کاشی دارن میریزن را میگیرم .از بقیه کاشی ها هم برای بالا رفتن استفاده میکنم.
تو قبلا تونستی از پشت بوم خونه ها بپری.این که چیزی نیست.
میدوم و پام را روی اولی میزارم ولی بدون معطلی روی دومی میپرم و همینطور تا آخرین تیکه که میرم.
قشنگ روبه روی همیم .میتونم چشم های قرمزش به همراه لبخندی که از روی تمسخر زده ببینم.
پس اول اومده منو توی خوابم برسی کنه.
وقت را هدر نمیدم.
محکم کاشی ها را به سمتش پرتاب میکنم.کاشی که توی دستم راستم بود سرش را قطع میکنه و کاشی که دست چپم بود از کمرش.
وای نه.حالا چجوری فرود بیام؟
درحالی که داشتم سقوط میکردم ،بلند میخنده انگار جوری که کل خوابم یخ میزنه. و میگه:《وقتشه که بیدار بشی خنجر سیاه.》
چشمام را باز میکنم. نفس نفس میزنم.سرم به شدت درد میکنه.
برای چی آخه وقتی خوابیدم میاد توی خواب سراغم؟
#شیطان_کش #تیغه_شیطان #شیطانکش #انیمه_تانجیرو #رمان_شیطان #کاگایا_اوبایاشاکی #تانجیرو_کامادو #نزوکو_و_تانجیرو #کیبوتسوجی_موزان #موزان #موزان_کیبوتسوجی #کوکوشیبو #کوکوشیبو_و_یوریچی
- ۱۹۵
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط