{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلاماول از همه بهتره باهاتون صحبت کنم

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴¹

(سلام.اول از همه بهتره باهاتون صحبت کنم.
ممنون که تا اینجا حمایت کردین.میدونم خیلی اذیت کردم موقعه گذاشتن پارت ها.۲۳ام به بعد مثل قبل پارت میزارم.لطفا این چند روز باهام بمونین قول میدم جبران کنم.من کلی وانشات دارم ولی موندم وقتی این فیک تموم شد بزارم:)


تهیونگ:اوه نه..پس باید یکی بخریم،باشه؟
میا:لازم ندارم
جونگکوک:ادای تن*گا رو در نیار
ت.م:چیی؟(اینطوری که گفتم منظورم تهیونگ و میا هستش)
جونگکوک:منظورم اینه با این کار ها که نمیشه
ادای بچه مثبت ها رو دراورد.
میا:میشه باهام اینطوری رفتار نکنین؟اره؟
تهیونگ:اوه میا..
میا:بله؟گفتم هیچی نمیخوام.بریم!


لیزا:خوشم اومد از کارتون..
لاریسا:تو تقاص پس میدی،مطمئن باش!
لیزا:باشه.پس میدم.بهتره قبل تهیونگ برین گمشین!
میا:اونیی
لیزا:اوه میا،اینجا چیکار میکنی؟چی شده؟
میا:هیچی اینجا چه خبره؟

نگاهی کنجکاو و متعجب به اطرافش داد.خب
قطعا این یک باخت نبود،این برد حساب میشد.
ولی برای کی؟خب واضحه برای خودشون.

جیا:به چی نگاه میکنی؟ها؟
میا:به.هیچی..لیزا اینا قراره کجا برن؟
لیزا:اومم نمیدونم.شاید خونه مادرشون

ناگهان با صدای بلندی خندید.
میا:چرا؟چجوری..
تهیونگ:اینجا چه خبره؟چرا وسایلاتون اینجاست؟
لارا:تهیونگا...این دختره ی هر*زه داشت ما رو بیرون میکرد.
اشکای تمساح لارا دونه دونه از چشماش پایین
میومد.چشماش ر‌و درشت کرد و به تهیونگ
خیره شد.
تهیونگ:اهه..برین وسایلتون رو سرجاش بزارین..زودباشین.همین الان..

دست لیزا رو‌ گرفت رو گرفت و‌به سمت اتاقش
برد.اعصبی پشت میزش نشست.سرش
رو به عقب‌ تکیه داد و با چشمای بسته شده
اهی کشید.این دختر دیوونه بود؟انگاری اره!

تهیونگ:این چه کاریه؟ها؟چرا بهم هیچی نگفتی؟
لیزا:یعنی با اون کارشون میخواستی نگهشون داری؟اره؟
تهیونگ:توی لعنتی نباید بدون این که به من
بگی کاری انجام بدی!

صدای بلند تهیونگ لرزه به بدن لیزا انداخت.

تهیونگ:انقدر تو احمقی؟
لیزا:تهیو..
تهیونگ:خفه شو.گمشو بیرون.
لیزا:تهیونگ گوش بده
تهیونگ:اگر الان نری با کتک بیرونت میکنم.
لیزا:من از اتاق بیرون نمیرم باید گوش بدی بهم
تهیونگ:تو حالیت..
لیزا:من میخوام برم
تهیونگ:چی؟

حالت مهاجمی تهیونگ تبدیل به متعجب شد.
بدنش اروم گرفت و قلبش بخاطر
اعصبانیتش تند میزد.

تهیونگ:منظورت چیه؟کجا بری؟
لیزا:میخوام از اینجا برم.برای خودم خونه میخرم.
تهیونگ:لیزا،دقیقا چه مرگته
لیزا:چم نیست
تهیونگ:داشتی اون ها رو بیرون میکردی..الان هم میگی‌میخوام برم؟
لیزا:خب،تو فکر نکردی اگر این همه زن تو خونه ات باشن نمیتونی میا رو درست بزرگ کنی؟نکنه میخوای‌ نگهش داری تا تو جونگکوک تبدیلش
کنین به هر*زه ی شخصیتون؟ها؟
تهیونگ:لیزا خفه شو
لیزا:خفه نمیشم..
تهیونگ اهی اعصبی کشید و شقیقه هاش رو ماساژ داد.سعی کرد منطقی عمل کنه...
تهیونگ:بهم بگو..چی تو دلته؟
لیزا:هیچی...تو باید اون زنیکه های..اوفف بیرونشون کنی و میا رو تو ارامش قرار بدی.تهیونگ منطقی‌باش.
تهیونگ:کی میخوای بری؟
لیزا:این هفته..
تهیونگ:دو هفته ی دیگه خودم برات...
لیزا:نه.خودم میخرم.تو کاری نکن.
تهیونگ:باشه برو..ولی دو هفته ی دیگه تو و میا باید به عنوان خانوادم بیاین..تو ی مهمونی شرکتم..لطفا اونجا حتی دشمن های باند هم هستن..
لیزا:مشکلی نیست..میام.ولی تو برنامه ی خاصی
داری؟
تهیونگ:نه..
لیزا:اوکی..
دیدگاه ها (۹)

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴²"میا"واقعا از حرف جونگکوک ناراحت شدم.یعنی چی که ادای...

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴³لبخندش چه فریبنده بود،اما همونقدر مهربون.بعد از مدتی...

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴⁰تهیونگ:امیدوارم.!جیا:خفه شو!ببین چه بلایی سرمون اومد...

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞³⁹جونگکوک:دوتا چایی..ا‌وکیجونگکوک از جاش بلند شد و دوت...

آبنبات تلخ

آبنبات تلخ

پارت هفت میا: دیگه ن تنهات میزارم و ن مرخصی میگیرم کوک: چرا؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط