{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 14 :

پیاده شد و من بهش زل زدم .
خیره شدم و تک تک حرکاتش رو توی ذهنم ثبت کردم ‌.
چطور ممکن بود واقعی باشه ؟

اینکه انقدر قوی ، قد بلند با موهای خوشبو و چشم هایی که پشت شیشه های براق عینک پنهان می شدن ‌.

گاهی اوقات دوست داشتم عینک رو بردارم و چشم هاشو ببوسم .
اینکه چقدر دوستش داشتم هنوز یه سوال غیر قابل فهم بود ، مخصوصا برای خودم !

اصلا واقعیت داشت ؟
شاید همون روز تصادف مرده بودم و روحم برای متلاشی نشدن سعی داشت با این توهم زیبا گولم بزنه .

با کاسه‌ی بستنی که دوتا اسکوپ بزرگ بستنی آناناسی‌ داخلش بود برگشت .
حین اینکه بهم میدادش‌ اخم کرد و سرشو‌ تکون داد .

مدت زیادی نبود که هم دیگه رو می شناختیم اما ریندو منو مثل کف دستش می شناخت .
آدم های زیادی وجود نداشتن که تورو اونطوری که هستی بپسندن و تایید کنن اما ریندو یکی از معدود آدم هایی بود که اینکارو میکرد .

با ارزش نبود ؟
شما اگه اینطور شخصی رو توی زندگیتون داشتین ترکش می کردین ؟
من که اینکارو نمی کردم .

آخه همه بالاخره یه روزی نا امیدت میکنن اما من باورم نمیشه که بتونم قید این آدمو بزنم ، حتی اگه ناامیدم کنه ...
دیدگاه ها (۰)

سناریو : وسوسه ی دارچینی

┄┉✿┉┄⇠تولدت مبارک، پارک جیمینِ قشنگم.🐥💛نمی‌دونم از کجای تو ب...

┄┉✿┉┄⇠تولدت مبارک، پارک جیمینِ قشنگم.🐥💛نمی‌دونم از کجای تو ب...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها فقط به این دنیا میان تا یادمون ب...

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چی...

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

شاهکاری به نام دروغ

مشروب انقد تو خونش زیاد شده بود که چشمای ریندو، ران رو دوتا ...

تولدت مبارک به یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی من... 🤍🎂نمی‌دون...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط