{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 12 :

با کنایه گفتم : فکر کردم ناراحتی از یه چیزی .

کلاه ایمنی روی سرم تنظیم کرد و موهام از روی پیشونیم کنار زد .
یه ارتباط چشمی مستقیم بینمون بود .

بهم نگاه خیره مینداخت و لبخند داشت .
البته یه تعریفی ازش بود چون ریندو لبخند نمی زد .

صورتش بی احساسش توی یه حاله‌ی ساکت و خنثی و بی حوصله ، خیلی بی حوصله فرو می رفت و کوچیکترین واکنشی نسبت به هیچ موجود زنده ای نداشت .

اما خوش بختانه من از اون دسته موجوداتی بودم که مورد لطفش قرار داشتم و لبخند های کمرنگ روی صورتش رو نشونم می داد .

جواب داد : حرف های زیادی باهم داریم .

احتمالا درمورد ران ، من و ران که برادرش بود خیلی حرف ها داشت .
مثلا آشناییمون و این ها ، چیز هایی که ممکن بود تصورات اشتباهی ازشون داشته باشه .

اما بعد پشت موتور نشست و منتظر شد منم بشینم .
دست هامو دورش حلقه کردم و آروم خندیدم ، باید خجالت می کشیدم اما نمی شد ، نمیتونستم .

اون گره‌ی محکم دست هامو روی شکمش محکم کردم و صورتمو پایین شونه‌ش گذاشتم و دیدم که پایین موهای رنگ شده‌ی طلاییش‌ جلوی چشمام هستن .

موتور با سرعت زیادی توی خیابون شلوغ جلو می رفت و باد خنک توی صورتم می خورد .
اینکه نوک بینیم یخ زده بود یه بهانه برای فرو کردن صورتم بین موهاش بود نه ؟
دیدگاه ها (۰)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

چندشاتی جونگکوک(پارت۳)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط