{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیهوپ ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁰]

*جیهوپ ویو*

صاحب اونجا یه مرد مسن و مهربون، ازم استقبال کرد و وقتی خودم رو معرفی کردم و ازش خواستم ویدئوی دوربین مدار بسته رو بهم نشون بده، بدون چون و چرا و با لبخندی روی لبش که باعث میشد گوشه‌ی چشماش چین بیوفته، سر تکون داد و من رو به سمت کامپیوتری که روی میزش بود، کشوند و ویدئو رو بهم نشون داد. پس منطقه‌ی بعدی شماله...
از اون مرد مهربون تشکر کردم و از مغازه بیرون رفتم. سوار ماشین شدم و به سمت شمال رفتم. توی راهم دنبال سرنخی ازش گشتم اما هیچی پیدا نکردم، حدودا چند باری چند تا دوربین در چپ و راست اون منطقه دیدم اما وقتی چکشون کردم، نتونستم نشونه‌ی خاصی ازش پیدا کنم. اونقد مشغول کارم بودن که متوجه‌ی ساعت نشدم، اصن یادم نبود قرار بود برای کریسمس برم خونه و وقتم رو با ا/ت و دا یون بگذرونم. اصن متوجه‌ی خالی بودن شهر نشدم. به هر حال نزدیک یه دکه، متوجه‌ی چراغ امنیتی که روی تیر چراغ برق کنارش شدم. با چند تا پیگیری و زنگ زدن فهمیدم مال یه آگاهی همون نزدیکیه. با ماشینم به سمت اون آگاهی رفتم و وارد شدم. بعد از چند دقیقه صحبت کردن و آشنا شدن و گفتن درخواستم، بهم ویدئوی دوربین رو نشون دادن. با دیدن اینکه تهیونگ کجا رفت چشمام گرد شد. یعنی تمام مدت اونجا بود؟ یعنی تمام این مدت توی اون ساختمون کنار دکه بود؟ با سرعت از آگاهی بیرون دویدم تا سریع به همون منطقه‌ای که دوربین بود برگردم، بدون اینکه به ساعت اون ویدئو توجه کنم و منتظر ادامش بمونم، چون خیال داشتم اون ویدئو همونقدره. دوباره سوار ماشینم شدم و با آخر سرعت توی خیابون خالی رانندگی کردم. انقد سریع رانندگی کردم که متوجه‌ی قطره‌های خون متعدد روی برف و همچنین پسری که گوشه‌ای روی برف ها با چاقو و لباسای خونی نشسته بود، نشدم.
دوباره به همونجا برگشتم و ماشینم رو کنار دکه خاموش کردم و بدون اینکه پیاده بشم، به اون ساختمون نگاه کردم. به یاد ویدئویی که دیدم افتادم، وقتی تهیونگ رفت تو ساختمون، بعد از چند دقیقه، توی‌ طبقه‌ی، واحد چهارم برقی روشن شد که باعث شد از پنجره متوجه‌ی روشن شدنش بشم.
بالاخره گیرت انداختم کیم. فکر کردی خیلی باهوشی؟ اما دوربینای امنیتی رو از قلم انداختی. در داشبورد رو باز کردم و گانم (همون اسلحه) رو در آوردم و صدا خفه کن رو هم روش گذاشتم، باید بی سروصدا گیرش بندازم. از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم. متوجه‌ی در نیمه باز اون ساختمون شدم. وارد شدم. در حالی که لوله‌ی گان رو بالا نگه داشته بودم، بی سروصدا از پله‌ها بالا رفتم. بالاخره به طبقه‌ی سوم رسیدم. در حالی که توی اون راهروی کوچیک راه میرفتم، متوجه‌ی پنجره‌ای کنار یکی از اون واحدها شدم و به سمتش رفتم. به پایین نگاه کردم، چشمم به ماشینم که رو به روم بود افتاد. پس بر اساس اون چیزی که من میدونم اون خونه باید... سمت چپم باشه. اگه هم یک درصد اشتباه باشه، مجبورم ریسکش کنم. به سمت در رفتم و کنارش وایستادم. گوشم رو به در چسبوندم، هیچ صدایی نشنیدم. پس کیم کوچولوی احمق خوابیده.
لوله‌ی گان رو پایین آوردم و بالای دستگیره‌ی در نگه داشتم و شلیک کردم و دستگیره‌ی در رو شکوندم. در رو سریع باز کردم و رفتم داخل و گان رو جلو نگه داشتم و دست چپم رو زیرش نگه داشتم. اما برعکس تصورم، بجای دیدن تهیونگ که روی مبل خوابیده یا حتی دیدن اتاق نشیمن خالی، دو تا جنازه که به طرز وحشیانه‌ای به قتل رسیده بودن رو دیدم. اینا دیگه کین؟ گانم رو پایین آوردم و بهشون نگاه کردم. حتی اگه از دست این جراحات زنده میموندن، از دریای خونی که زیرشون جمع شده بود زنده نمیموندن. به جنازه ها نزدیک شدم و کنارشون چمباتمه زدم، یعنی اون اینا رو کشته؟ اونم دو تا انسان بی گناه. اون انقد بی رحمه که حتی به یه پیرمرد و پیرزن رحم نکرده. بلند شدم و گوشیم رو در آوردم و به سومین (میشه گفت دوستش که توی تیمشه و جیهوپ رئیسشونه) زنگ زدم که بالاخره بعد از چند تا بوق برداشت.

(علامت سومین $)
(علامت جیهوپ @)

$هممم... چی میگی؟ (با خواب آلودگی)
@خواب بودی احمق؟
$آره... هعییی... (با خواب آلودگی)
@بدو به رئیس بگو دو تا مقتول پیدا کردم.
$مقتول؟ ک-کجا؟
@توی منطقه‌ی شمالی‌... همونجا که دکه‌ی مورد علاقمون هست...
$اونجا... اوکیه الان میام... خدافظ
@بای

شرمنده بابت دیر گذاشتن... باید به گشاد بودن بنده عادت کنید دوستان... لطفا جرم ندید... من برم بعدی رو هم بزارم🤓
دیدگاه ها (۹)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹¹]*جیهوپ ویو*گوشی رو قطع کردم و توی ا...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹²]*جیهوپ ویو*@بردار... بردار... بردار...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁹]*تهیونگ ویو*در حالی که جین، جیمین و ...

یه فالو به بشه کوچولوم نمیرسه؟🥺رمانش حرف نداره... به هر حال ...

خون سرخ☆پارت ۲کتاب رو از توی کیفم دراوردم...بازش کردم و دنبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط