{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیهوپ ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹¹]

*جیهوپ ویو*

گوشی رو قطع کردم و توی این مدت که منتظر بودم بیان، توی خونه راه رفتن ولی به چیزی دست نزدم تا اثر انگشتم روشون نیوفته. بعد از مدتی متوجه‌ی نور خورشید که از پنجره به داخل تابید، شدم. بالاخره طلوع کرده بود. بعد از چند دقیقه صدای ماشین پلیس هم بلند شد. بعد از چند لحظه، علاوه بر افرادم و سومون تیم پزشکی قانونی هم با دستکش و لباسای استریل اومدن و بعد از سلام کردن بهشون، یکیشون شروع به عکس برداری کرد و چند نفر دیگه شروع به بررسی جنازه ها کردن. علاوه بر اونا بقیشون شروع به گشتن خونه کردن تا سرنخی از قاتل پیدا کنن و در همین حال سومون و سومین به سمتم اومدن.

(علامت سومون ×)

×جیهوپ... اینجا چه خبره؟ مگه قرار نبود تو بیمارستان پیش تهیونگ باشی؟ پس اینجا چیکار میکنی؟ اصن تهیونگ کجاست؟
@من... متاسفم رئیس...
×چی؟ منظورت چیه؟
@اون فرار کرد...

وقتی این حرف رو گفتم، سرم رو پایین انداختم و متوجه‌ی نفس نفس زدن سومون و به دنبالش فریادش شدم.

×تو چیکار کردی جانگ؟ (با داد)
@متاسفم رئیس... خودم دنبالش میگردم و پیداش میکنم... فقط باید برگردم آگاهی و ادامه اون وید-
×بس کن! همین که کِین و سوزان رو تنهایی به بیمارستان فرستادم خطر کردم... میدونی تهیونگ خیلی خطرناکه... نمیخواد دنبالش بگردین... خودم یه کاریش میکنم...
@اما رئیس من به اندازه کافی سرن-
×گفتم بس کن!

در حالی که دستش رو بالا برد و به موهاش چنگ زد، دور شد و از خونه بیرون رفت.

@گند زدم سومین...

در حالی که با اضطراب به مین‌سو نگاه کردم، اون دستش رو دستش رو برای حمایت روی شونم گذاشت و با لحنی آمرانه گفت.

$اشکالی نداره... آروم باش... به هر حال پیش میاد... بهترین پلیس ها هم ممکنه اشتباه کنن... از جمله رئیس و تو... اشکالی نداره اشتباه کنی... حتما تقدیر بوده...

از شنیدن کلمه‌ی "تقدیر"، پوزخند مسخره‌ای زدم و با ناامیدی گفتم.

@تقدیر؟ به خطر انداختن زندگی مردم تقدیره؟ این شبیه یه بازی مرگه...
$نیست... انقد به خودت فشار نیار... فعلا آروم باش... بعدا راجبش صحبت میکنیم...

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. بالاخره بعد از گذشت شاید چند ساعت که اونجا موندم و به جنازه‌ها نگاه و فکر کردم، کار تیم پزشکی قانونی تموم شد و بعداز اینکه ازشون خواستم کالبد شکافی انجام بدن، همگی به اداره برگشتیم. وقتی وارد شدم، کین و سوزان رو دیدم که نگران روی دو تا صندلی نشستن و با نگرانی به هم نگاه میکنن. با دیدن من چشماشون گشاد شد و سریع به سمتم اومدن. کین سریع بغلم کرد و بخاطر حواس پرتیش و فرار کردن تهیونگ عذر خواهی کرد و سوزان هم با نگرانی بهمون نگاه کرد.

@هی‌ کین... اشکال نداره... چیزی نیست... پیش میاد...
کین: به رئیس لی گفتی؟
@چیو،
کین: که... تهیونگ... بخاطر من فرار کرد...
@نه... چرا باید بگم؟ بعدشم تو کارت رو خوب انجام دادی...
کین: چی؟ ی-یعنی قراره تو اشتباهم رو گردن بگیری؟
@اشتباه تو؟ این اشتباه من بود که گول نقشه‌اش رو خوردم و گفتم ببریمش بیمارستان...
کین: هیونگ نیم...
@هی بسه... مرد که گریه نمیکنه... برو سر شیفتت...

برام حرکت نظامی انجام داد و بعدش رفت. سوزان که یه دختر خجالتی اما خیلی مهربون بود، چیزی نگفت و فقط یه لبخند زد و بعدش عقب عقب و سرکارش رفت. منم مقابل لبخند زدم و بعدش برگشتم و به سمت میز و صندلی خودم رفتم. روی صندلی نشستم و به عقب تکیه دادم و چشمام رو بستم و دستام رو روی چشمام قلاب کردم. فقط داشتن فکر میکردم باید چیکار کنم که با همین فکرا خوابم برد. با این خواب تونستم از این کابوس لعنتی فرار کنم اما بعد از مدتی با خوابی که دیدم مثل یه بچه کوچولوی سه ساله از خواب پریدم. با دیدن یه نفر که بالا سرم وایستاده، حتی بیشتر ترسیدم و عربده زدم.

@عهههههه... عهه... سومین؟
$چته وحشی؟!
@چرا بالا سرمی؟ ترسیدم احمق...
$میخواستم بیدارت کنم... که خودت بیدار شدی...
@هووووف‌... حالا چیکار داشتی‌‌؟
$میخواستم بگم یه جنازه دیگه پیدا شده...

در حالی که سومین به سمت میزش که رو به روم بود رفت و پشت میزش نشست، پرسیدم.

@جنازه دیگه؟ کجا؟
$توی منطقه غربی... همون خیابونی که اسمش شرقیه‌.. (هارو: اسمش کاملا ساختگیه)
-چی؟ خیابون شرقی؟
$آره... درست پایین خونتو- ای وااای.... خواهرت اونجا بود؟
@لعنتی... داخل خونه رفتی ببینی اونجاست؟
$نه... اصلا حواسم به خواهرت نبود‌...
@شت!

سریع گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و به ا/ت زنگ زدم. از روی صندلی بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم. ساعت نزدیکای ۱۲ ظهر بود. اما.. ا/ت جواب نمیداد.

قرار بود دیروز بزارم... بعد نت ضعیف بود... بعد فهمیدم که نتم تموم شده😑
امیدوارم جرم ندید😃
بدرود🫡
دیدگاه ها (۱۵)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹²]*جیهوپ ویو*@بردار... بردار... بردار...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹³]*ا/ت ویو*شنیدن این حرفش لرزه به تنم...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁰]*جیهوپ ویو*صاحب اونجا یه مرد مسن و ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁹]*تهیونگ ویو*در حالی که جین، جیمین و ...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁶از طریق پله ها که خیلی هم زیاد نبودن وارد طبق...

#دبیرستان_مخفی_من پارت10نامجون: ت.تو چیکار کردی*از دهنش خون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط