{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیهوپ ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹²]

*جیهوپ ویو*

@بردار... بردار... بردار خواهش میکنم... (با خودش زمزمه کرد)

حدودا ۱۱ بار بهش زنگ زدم اما جواب نداد. دیگه نمیتونستم تحمل کنم، اگه اتفاقی براش افتاده باشه، هرگز خودمو نمیبخشم. گوشیم رو توی جیبم انداختم و به به سمت در اداره رفتم تا بیرون برم تا بعدش به خونه برم. تا دستمو به سمت در بردم تا بازش کنم، گوشیم، زنگ خورد. وایستادم و سریع گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و با دیدن اسم ا/ت روی گوشیم، چشمام گشاد شد و جواب دادم.

@الو ا/ت؟ (با نگرانی)
+جانم داداش!

با شنیدن صداش نفس راحتی کشیدم و با لبخندی محوی که روی لبم به وجود اومد، گفتم.

@فدات بشم ا/ت... حالت خوبه؟
+شرمنده بیمار داشتم و گوشیم بی صدا بود... عاام... آره حالم خوبه... مشکلی پیش اومده؟ صدات عجیبه...
@هیچی... چیزی نشده...
+مطمئنی؟ پس چرا انقد زیاد بهم زنگ زدی؟
@آره مطمئنم... یعنی یه برادر حق نداره به خواهرش زنگ بزنه؟
+من... من که منظورم این نبود هوپی... (با یکم خنده)
@پس منظورت چی بود؟ (با شوخ طبعی)
+هیچی بخدااا... منظوری نداشتم...
@باشه... باشه... باورت میکنم... خب ا/ت مواظب خودت باش...
+تو هم همینطور داداشی...
@خدافظ...
+بایییی!

گوشی رو قطع کردن و به سمت میزم برگشتم و دوباره روی صندلی نشستم.

$حالش خوبه؟
@آره...
$خداروشکر.

کل وقتِ توی اداره، صرف حواس پرتیم گذشت و شب با کلی افکار که خستم کرده بود،به خونه برگشتم. هنوز ا/ت نیومده بود. توی اتاق نشیمن روی مبل نشستم و شروع به نوشتن اتفاقایی که امروز افتاده بود کردم و شروع به خوندنش کردم. انقد خوندم تا شاید بتونم یه سرنخ پیدا کنم. سرم رو بالا بردم و به سقف نگاه کردم و شروع به فکر کردن کردم که صدای باز شدن در و به دنبالش صدای ا/ت رشته‌ی افکارم رو پاره کرد.

*ا/ت ویو*

بعد از سروکله زدن با کل بیمار، شب رسید و من و دا یون، پیاده یه سمت خونه‌هامون رفتیم. توی راه کلی با هم صحبت کردیم و به صحبتامون وقتی که باید راهمون رو از هم جدا میکردیم، پایان دادیم. راهمون رو جدا کردیم و من قدم‌هام رو توی اون تاریکی تموم نشدنی، به سمت خونه کشوندم. بعد از مدتی که رسیدم، وارد ساختمون شدم و از پله‌ها بالا رفتم. به واحدم رسیدم و رمز رو وارد کردم و وقتی در باز شد، توی خونه رفتم. در رو بستم و کفشام رو در آوردم، با دیدن جیهوپ که روی یکی از مبل‌ها نشسته بود، لبخند زدم.

+عهههه داداشییییی! (با ذوق)

با شنیدن صدام، سرش رو در حالی که رو به بالا بود، پایین آورد و بهم نگاه کرد. با دیدنم لبخند زد و منم سریع به سمتش دویدم و روی مبل و بعد توی بغلش پریدم. اونقد محکم بغلش کردم، که انگار میخواستم خودن رو باهاش پیوند بزنم.

/ت... عزیزم... (با خنده‌ی کوتاه)
+دلم برات تنگ شده بود...
@منم همینطور کوچولو!

مدتی توی آغوش گرمش موندم و بعدش، فقط به اندازه‌ای که بتونم بهش نگاه کنم، ازش فاصله گرفتم. طوری بهش نگاه کردم که انگار چند سال ندیده بودمش، اما همش فقط دو روز بود.

+مگه قرار نبود دیشب بیای خونه و با من و دا یون وقت بگذرونی؟ پس چرا نیومدی؟
@عاام... شرمندتم فداتشم... میدونی... توی اداره کار زیاد بود... نتونستم بیام.
+ای باباااا... هیچوقت که خونه نیستی و دوباره کارت رو به ما ترجیح دادی... هعییی... واقعا که...
@متاسفم کوچولوی من... سال دیگه جبران میکنم.
+سال قبل هم همینو گفتی...
+این دفعه جدیم.
+قول؟

در حالی که کامل ازش جدا شدم و کنارش نشستم، همه‌ی انگشتام رو بجز انگشتک کوچیکم بستم و جلوش گرفتم و بهش نگاه کردم. متوجه‌ی لبخند زدنش شدم. اونم مقابل دستش رو جلو آورد و کل انگشتاش رو بجز انگشت کوچیکش بست. انگشتش رو با انگشتم گره زد و انگشت شستمون رو بهم چسبوندیم‌.

@قول میدم... حتی اگه تا اون موقع دیگه نباشم.

شرمنده که دیر گذاشتم... منتظر اینکه منو جر بدید هستم☺️
و امشب پارت بعدی رو هم میزارم... چون فردا باید واسه پروژه کلاس زبان بشینم بخونم و خلاصه نمیتونم بنویسم براتون🤓
بدرود🤗
دیدگاه ها (۸)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹³]*ا/ت ویو*شنیدن این حرفش لرزه به تنم...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁴]*تهیونگ ویو*-منظورم کاملا واضحه (با...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹¹]*جیهوپ ویو*گوشی رو قطع کردم و توی ا...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁰]*جیهوپ ویو*صاحب اونجا یه مرد مسن و ...

سناریو سانزو پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط