{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۳۵

پاییز بود.

سئول سه سالش شد. تولد گرفته بودند. کیک بزرگ. بادکنک. برفی کلاه تولد به سرش بسته بودند. سئول ذوق زده بود. می-سوک هدیه داد. یک کتاب قصه. سون-اوک هدیه داد. یک عروسک دست‌بافت. تهیونگ هدیه داد. یک سه‌چرخه قرمز. جونگ کوک هدیه داد. یک کلاه کاسکت.

سئول کلاه را گذاشت روی سر. سه‌چرخه را سوار شد. توی باغچه چرخ زد. برفی دنبالش. «بابا! نگاه کن! من دارم می‌رم مهدکودک با این!»

تهیونگ خندید. «مهدکودک که خیابون نیست عزیزم.»

سئول ایستاد. فکر کرد. «پس فردا می‌رم خونه مادربزرگ بوسان. خیابون داره.»

جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ. «کی گفته بریم بوسان؟»

«خودم گفتم. توی خواب. مادربزرگ گفت بیایید.»

تهیونگ و جونگ کوک نگاه هم کردند. خندیدند.

---

چند روز بعد، نامه آمد. پاکت سفید. بدون تمبر. بدون اسم. روی پله جلوی در.

تهیونگ باز کرد. داخلش یک برگ کاغذ بود. با خط سون-هی. کوتاه.

«عکس سئول رو دیدم. سه‌چرخه قشنگی داره. براش یک کلاه ایمنی هم بخرید. - سون-هی»

تهیونگ دستش را مشت کرد. کاغذ را مچاله کرد. توی جیبش گذاشت. به جونگ کوک چیزی نگفت. به کسی نگفت. خودش رفت توی اتاق نشیمن. نشست. به آتش نگاه کرد. برفی آمد کنارش. سرش را گذاشت روی پای تهیونگ. تهیونگ دستش را کشید روی پشت برفی.

«چیکار کنم برفی؟»

برفی نگاه کرد. جواب نداد. سگ بود. ولی تهیونگ حس کرد می‌فهمد. ناراحتی را می‌فهمد. ترس را می‌فهمد. بودن را بلد بود. سگ بودن را. وفادار بودن را. تهیونگ از برفی یاد می‌گرفت. چطور باشد. چطور بماند. چطور بی‌کلام بفهمد.

شب شد. سئول خوابید. تهیونگ و جونگ کوک توی اتاق نشیمن بودند. آتش سوخت. نور نارنجی.

«تهیونگ. چی شده؟ امروز سکوت می‌کنی.»

«هیچی. خسته‌ام.»

جونگ کوک جلو رفت. نشست روی پاهاش. دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. «دروغ. کاغذ اون پاکت چی بود؟ دیدم مچاله کردی انداختی توی جیبت.»

تهیونگ نفس عمیقی کشید. کاغذ را درآورد. صاف کرد. نشان داد.

جونگ کوک خواند. صورتش سفید نشد. فقط دستش را گذاشت روی دست تهیونگ.

«از کجا عکس گرفته؟ توی خونه خودمون. توی باغچه. یعنی هنوز داره نگاهمون می‌کنه. از دور. از نزدیک. نمی‌دونم.»

تهیونگ دستش را برگرداند. انگشتانش را در هم قفل کرد با جونگ کوک. «می‌ترسی؟»

«آره. برای سئول می‌ترسم. برای تو. حتی برای برفی.»

تهیونگ بغلش کرد. محکم. «نمی‌ذارم بهتون دست بزنه. به هیچ‌کدوم.»

همانطور ماندند. دست توی دست. آتش داشت کم می‌شد. نور نارنجی داشت محو می‌شد. تاریکی می‌آمد. اما تهیونگ و جونگ کوک نترسیدند. تاریکی را بلد بودند. ازش رد شده بودند. دوباره رد می‌شدند. با هم.

صبح شد. سئول بیدار شد. دوید توی اتاق نشیمن. دید بابا و مامان روی مبل خوابیده‌اند. دست توی دست. پتو رویشان. برفی هم کنارشان.

سئول رفت توی بغل تهیونگ. «بابا. بیدار شو. صبحونه حاضر.»

تهیونگ چشم باز کرد. به سئول نگاه کرد. به جونگ کوک. به برفی. به آتشی که خاموش شده بود. لبخند زد. «بیا بریم عزیزم.»

بلند شد. دست سئول را گرفت. جونگ کوک دست دیگرش. برفی جلو می‌دوید.

رفتند سمت آشپزخانه. سمت صبحانه. سمت زندگی. سمت روزهایی که سون-هی نمی‌توانست ببردشان. نه این لحظه را. نه فردا را. نه هیچ‌کدام را.

[نویسنده: حس میکنم داستان داره چرت میشه ، اگر بد شده توی کامنت ها بهم بگید که دیگه ادامش ندم و داستان جدیدی رو شروع کنم]
دیدگاه ها (۱۱)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۴تابستان بود.سئول دو سال و نه م...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۳بهار شد.برف آب شد. باغچه پر از...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۲دو ماه دیگر گذشت.زمستان بود. ب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط