ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۴۹
کریسمس رسید.
عمارت پر از نور شد. تهیونگ خودش رفته بود درخت کریسمس خریده بود. بزرگ. سبز. سئول کنارش ایستاده بود. برفی هم. جونگ کوک داشت قلابهای رنگی را از جعبه درمیآورد.
«بابا! اون ستاره رو بذار بالای درخت!»
تهیونگ ستاره را برداشت. ایستاد روی پنجه پا. گذاشت بالای درخت. سئول دست زد. برفی پارس کرد. جونگ کوک نگاه میکرد. دلش پر بود.
می-سوک و سون-اوک هم آمدند. سون-اوک یک سینی شیرینی آورد. می-سوک یک کاسه پونه. همه نشستند دور درخت. چای داغ. شمع روشن. نورهای رنگی روی صورتهاشان میافتاد.
«بابا.»
«جانم قلبم؟»
«امشب بابا نوئل میاد؟»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد. «آره. میاد. وقتی تو خواب باشی.»
سئول ذوق زده شد. «چی برام میاره؟»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی موهای سئول. «هر چی آرزو کنی.»
سئول فکر کرد. «یه اسکیت میخوام. صورتی. و یه کلاه ایمنی. و یه عروسک کوچیک که توی جیبم جا بشه. و...»
تهیونگ خندید. «بسه دیگه. زیادی شد.»
سئول نگاه کرد به درخت. به ستاره. به نورها. به بابا و مامان. به مادربزرگ و نوک. به برفی که زیر درخت خوابیده بود.
«بابا.»
«جان بابا؟»
«فکر میکنم آرزوم برآورده شد. قبل از اینکه بابا نوئل بیاد.»
تهیونگ نگاه کرد. «چی آرزو داشتی؟»
سئول نگاه کرد به همه. «این. همین الان. همه با هم.»
سکوت. سکوت خوبی بود. می-سوک اشک توی چشمهایش بود. سون-اوک دستمال به چشم گرفت. جونگ کوک دست تهیونگ را گرفت. تهیونگ دستش را فشار داد.
---
ساعت ۱۰ بود که سئول خوابید. برفی هم کنارش. تهیونگ و جونگ کوک رفتند ایوان. هوا سرد بود. برف میبارید. آرام.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«سه سال پیش، همچین شبی، من توی انبار بودم. تو کلوپ. هیچکدوم خونه نبودیم.»
تهیونگ دستش را گذاشت دور کمر جونگ کوک. «یادم میاد.»
«فکر میکردم هیچوقت به اینجا نمیرسیم.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «رسیدیم.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «چی آرزو میکنی؟»
تهیونگ به آسمان نگاه کرد. «که همینطور بمونه. تو. سئول. برفی. مادرم. سون-اوک. همین. نه بیشتر. نه کمتر.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «آرزوت مستجاب.»
همانطور ماندند. تا دیروقت. تا برف سنگین شد. تا چراغهای رنگی خاموش شد. تا سکوت شب.
صبح کریسمس، سئول اول بیدار شد. دوید توی اتاق نشیمن. زیر درخت پر از هدیه بود. اسکیت صورتی. کلاه ایمنی. عروسک کوچک. و یک هدیه دیگر. بزرگ. کادوپیچ شده با کاغذ آبی. روی آن نوشته شده بود: «برای سئول از طرف بابا و مامان».
سئول هدیه را باز کرد. یک قاب عکس بود. عکس بزرگ. سه نفر. بابا. مامان. خودش. و برفی. زیرش نوشته شده بود: «خانوادهی ما. کریسمس ۱۴۰۳».
سئول قاب را بغل کرد. دوید سمت اتاق بابا و مامان. پرید روی تخت. «بابا! مامان! بیدار شید! بابا نوئل اومده!»
تهیونگ چشم باز کرد. «چی برات آورده؟»
سئول قاب را نشان داد. «خانوادهمون رو آورده!»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد. «بهترین هدیه.»
سئول رفت توی بغلشان. برفی هم پرید روی تخت. همه روی تخت. زیر نور صبح. کریسمس.
تهیونگ نگاه کرد به پنجره برف میبارید. آرام سفید قشنگ هیچ خبری از سون-هی نبود هیچ تهدیدی هیچ سایهای فقط خودشان. توی برف کنار هم با قلبی که بالاخره یاد گرفته بود خوشحال باشد نه فردا الان همین الان. اولین کریسمس واقعی با درخت. با نور. با هدیه با قاب عکسی که هیچ چیز نمیتوانست جای خالیاش را پر کند. چون هیچ چیز خالی نبود همه بودند. همه ماندند تا همیشه.
پارت ۴۹
کریسمس رسید.
عمارت پر از نور شد. تهیونگ خودش رفته بود درخت کریسمس خریده بود. بزرگ. سبز. سئول کنارش ایستاده بود. برفی هم. جونگ کوک داشت قلابهای رنگی را از جعبه درمیآورد.
«بابا! اون ستاره رو بذار بالای درخت!»
تهیونگ ستاره را برداشت. ایستاد روی پنجه پا. گذاشت بالای درخت. سئول دست زد. برفی پارس کرد. جونگ کوک نگاه میکرد. دلش پر بود.
می-سوک و سون-اوک هم آمدند. سون-اوک یک سینی شیرینی آورد. می-سوک یک کاسه پونه. همه نشستند دور درخت. چای داغ. شمع روشن. نورهای رنگی روی صورتهاشان میافتاد.
«بابا.»
«جانم قلبم؟»
«امشب بابا نوئل میاد؟»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد. «آره. میاد. وقتی تو خواب باشی.»
سئول ذوق زده شد. «چی برام میاره؟»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی موهای سئول. «هر چی آرزو کنی.»
سئول فکر کرد. «یه اسکیت میخوام. صورتی. و یه کلاه ایمنی. و یه عروسک کوچیک که توی جیبم جا بشه. و...»
تهیونگ خندید. «بسه دیگه. زیادی شد.»
سئول نگاه کرد به درخت. به ستاره. به نورها. به بابا و مامان. به مادربزرگ و نوک. به برفی که زیر درخت خوابیده بود.
«بابا.»
«جان بابا؟»
«فکر میکنم آرزوم برآورده شد. قبل از اینکه بابا نوئل بیاد.»
تهیونگ نگاه کرد. «چی آرزو داشتی؟»
سئول نگاه کرد به همه. «این. همین الان. همه با هم.»
سکوت. سکوت خوبی بود. می-سوک اشک توی چشمهایش بود. سون-اوک دستمال به چشم گرفت. جونگ کوک دست تهیونگ را گرفت. تهیونگ دستش را فشار داد.
---
ساعت ۱۰ بود که سئول خوابید. برفی هم کنارش. تهیونگ و جونگ کوک رفتند ایوان. هوا سرد بود. برف میبارید. آرام.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«سه سال پیش، همچین شبی، من توی انبار بودم. تو کلوپ. هیچکدوم خونه نبودیم.»
تهیونگ دستش را گذاشت دور کمر جونگ کوک. «یادم میاد.»
«فکر میکردم هیچوقت به اینجا نمیرسیم.»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «رسیدیم.»
جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «چی آرزو میکنی؟»
تهیونگ به آسمان نگاه کرد. «که همینطور بمونه. تو. سئول. برفی. مادرم. سون-اوک. همین. نه بیشتر. نه کمتر.»
جونگ کوک دستش را فشار داد. «آرزوت مستجاب.»
همانطور ماندند. تا دیروقت. تا برف سنگین شد. تا چراغهای رنگی خاموش شد. تا سکوت شب.
صبح کریسمس، سئول اول بیدار شد. دوید توی اتاق نشیمن. زیر درخت پر از هدیه بود. اسکیت صورتی. کلاه ایمنی. عروسک کوچک. و یک هدیه دیگر. بزرگ. کادوپیچ شده با کاغذ آبی. روی آن نوشته شده بود: «برای سئول از طرف بابا و مامان».
سئول هدیه را باز کرد. یک قاب عکس بود. عکس بزرگ. سه نفر. بابا. مامان. خودش. و برفی. زیرش نوشته شده بود: «خانوادهی ما. کریسمس ۱۴۰۳».
سئول قاب را بغل کرد. دوید سمت اتاق بابا و مامان. پرید روی تخت. «بابا! مامان! بیدار شید! بابا نوئل اومده!»
تهیونگ چشم باز کرد. «چی برات آورده؟»
سئول قاب را نشان داد. «خانوادهمون رو آورده!»
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. جونگ کوک لبخند زد. «بهترین هدیه.»
سئول رفت توی بغلشان. برفی هم پرید روی تخت. همه روی تخت. زیر نور صبح. کریسمس.
تهیونگ نگاه کرد به پنجره برف میبارید. آرام سفید قشنگ هیچ خبری از سون-هی نبود هیچ تهدیدی هیچ سایهای فقط خودشان. توی برف کنار هم با قلبی که بالاخره یاد گرفته بود خوشحال باشد نه فردا الان همین الان. اولین کریسمس واقعی با درخت. با نور. با هدیه با قاب عکسی که هیچ چیز نمیتوانست جای خالیاش را پر کند. چون هیچ چیز خالی نبود همه بودند. همه ماندند تا همیشه.
- ۳۷۹
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط